بیوگرافی_مولوي
مولوي، خداوندگار عشق و عرفان
خداوندگار، مولانا جلال الدين محمد معروف به "مولوي"، "مولاناي روم" و "ملاي روم" از بزرگترين گويندگان متصوفه و از عرفاي نام آور ايران زمين است. او در ششم ربيع الاول سال 604 ه.ق در بلخ به دنيا آمد و سپس همراه خانواده اش به قوينه مهاجرت كرد و بقيه ي عمرش را در قوينه گذراند. علت مهاجرت خانواده جلال الدين از بلخ به قوينه مشخص نيست.
عده اي مي گويند پدر جلال الدين در مجالس سخنراني به پادشاه آن دوره سلطان خوارزم شاه و عملكرد او مي تاخت و در نتيجه مورد آزار و اذيت سلطان قرار گرفت و به همين جهت به قوينه مهاجرت كرد تا از آتش خشم سلطان در امان باشد. عده زيادي بر اين باورند كه علت اين مهاجرت حمله ي بي رحمانه قوم مغول بود. زيرا مردم از حمله هاي پي در پي مغولان زندگي آرام نداشتند و اين حملات جز مرگ و ويراني ارمغان ديگري به همراه نداشت. پدر مولانا، بها الدين، نيز چاره اي جز ترك وطن نداشت تا بدين وسيله خانواده ي خود را از مرگ نجات دهد.
بها الدين در مسير حركتش از نيشابور گذشت و به ديدار پير نيشابور، عطار، رفت. عطار با ديدن جلال الدين به پدر نويد داد كه به زودي پسرش آتش در سوختگان عالم مي زند و نيز گويند عطار كتاب "اسرار نامه" خويش را به جلال الدين هديه كرد. جلال الدين بعد از مرگ پدر كه نخستين استاد او بود در محضر "برهان الدين محقق ترمذي" كسب فيض كرد و تمام مسوليت هاي پدر را به عهده گرفت و مجالس وعظ و تعليم و تربيت بر پا كرد. با اين كه جلال الدين به تمام علوم زمان خود تسلط كافي داشت، به خواست برهان الدين براي تكميل تحصيلات و علوم باطن به شام مسافرت كرد و بعد از شام به دمشق رفت تا بر دانش خود بيفزايد. اين سفر هفت سال طول كشيد و جلال الدين در اين مدت به تربيت درون پرداخت و بيشتر وقت خود را صرف رياضت و تزكيه نفس كرد و تنها به آفريدگار جهان انديشيد.
بعد از مرگ "برهان الدين محقق ترمذي" جلال الدين به تدريس فقه و علوم ديني مشغول شد و روز به روز بر تعداد مشتاقانش افزوده گشت/
زندگي آرام و يكنواخت جلال الدين به تدريس سپري مي شد ولي روزگار به گونه اي ديگر زندگي او را رقم زد و او را با تحول و دگرگوني روبرو كرد. ملاقات او با "محمد بن علي بن ملك داد" معروف به "شمس تبريزي" انقلابي روحاني در مولانا پديد آورد كه موجب ترك تدريس و فتوي شد و به خانقاه پيوست.
از آن جا كه زندگي بزرگان با قصه و افسانه همراه است، برخورد شمس و مولانا نيز از اين قاعده مستثني نيست. گفته مي شود مولانا جلال الدين، بعد از پايان يافتن كلاس در س به همراه چند تن از شاگردانش به سوي خانه مي رفت. در راه درويشي او را صدا زد و سخن خود را با اين سوال آغاز كرد: "آيا محمد (ص) برتر بود يا بايزيد"؟ مولانا كه دانشمند علوم ديني و فقيه بود، در پاسخ چنين پرسشي به فكر فرو رفت، آن گاه چنين گفت: "محمد سر حلقه انبيا است، بايزيد را با او چه نسبت است"؟ درويش گفت: "پس چرا پيامبر گفت:"سبحانك ما عرفانك حق معرفتك"[1] و با يزيد گفت: "سبحاني ما اعظم الشاني."[2] جلال الدين با شگفتي به درويش نگريست، در او درخششي يافت كه او را از ديگران ممتاز مي كرد و به او مي فهماند كه از ديگران برتر است، با اين وجود در برابر پرسش او سكوت نكرد و چنين گفت: "با يزيد جرعه نوش بودو با يك جرعه از شراب السست بيخود شد و حقايق حق را كشف كرد اما محمد (ص) دريانوش بود و با يك جرعه دامن از كف نداد و اسرار الهي را فاش نساخت."
هر چند جلال الدين پاسخ درويش را داد اما آن گونه شيفته رفتار و حالات شمس شد و به او دل بست كه با تمام علوم و دانش خود نوآموز مكتب عشق "شمس" گشت.
مولانا بعد از ملاقات با شمس، چهل روز و يا به قولي سه ماه با او خلوت گزيد و همچون شاگردي چشم بر دهان استاد دوخت تا ببيند او چه مي گويد و چگونه راه دست يابي به حقيقت را برايش بازگو مي كند. كسي نمي داند در اين خلوت نشيني استاد چه اسرار و نا گفته هايي به نوآموز مكتب عشق و عرفان، مولانا، آموخته بود كه اين چنين دست از هياهو و قيل و قال مدرسه كشيد و به همه چيز و همه كس پشت پا زد و در برابر اين پير، تمام وجودش را پيشكش نمود.
كناره گيري مولانا از درس و مدرسه صبر و قرار شاگردانش را ربود تا جايي كه بناي دشمني و ستيزه جويي با شمس را گذاشتند و او را لا ابالي و ساحر ناميدند و چنين وانمود كردند كه او به هيچ يك از قوانين شرع پايبند نيست، سرانجام به علت دشمني مردم قوينه با شمس، او مجبور به ترك قوينه شد و به دمشق رفت. رفتن شمس نه تنها مولانا را بر سر كلاس و درس ننشاند بلكه او را در بستر بيماري انداخت. ياران مولانا مي ديدند كه او بدليل دوري از شمس آشفته تر از قبل شده از كرده خويش پشيمان شدند و از حضرت مولانا عذر خواستند.مولاناي آشفته و پريشان از فراق شمس با نوشتن نامه ها و سرودن غزل هايي از شمس خواست تا دوباره به قوينه برگردد و "سلطان ولد" فرزند بزرگ خود را براي بازگرداندن شمس به دمشق فرستاد. مژده بازگشت شمس جاني دوباره به كالبد بي جان مولانا مي دهد و غزل خوانان و پاي كوبان براي استقبال شمس به دروازه ي قوينه مي رود.
آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد
مولانا
با ديدار دوباره شمس دل از همه كند تا بار ديگر اين پير آگاه و روشن ضمير
بيش از پيش او را شيفته كشف اسرار الهي كند. شاگردان كه علت جدايي خود را
از استاد در آشنايي با شمس مي دانستند تخم كينه و دشمني را در دل مردم
قوينه كاشتند و تصميم گرفتند تا شمس را نابود كنند. عده اي مي گويند شمس
بعد از آگاهي از انديشه ي دشمنان براي هميشه قوينه را ترك كرد و اين بار
به گونه اي رفت كه هيچ كس ندانست به كجا رفته و چه زماني رفته است. عده اي
بر اين باورند كه شمس قوينه را ترك نكرد، بلكه به دست ياران مولانا كشته
شد. پس از غيبت ناگهاني شمس، مولانا ديوانه وار به جست و جو پرداخت تا
شايد نشاني از نيمه ي گمشده خويش بيابد، اما كسي نشان دقيقي از او نمي
داد. مولانا چاره اي جز اين نداشت كه در فراق يار صبر نمايد. ديوان
غزلياتش حاصل همين ايام است كه بيشتر در هجر يار سروده شده است.
مولانا كه وجودش سرشار از عشق است و آموخته كه بايد از همه دلبستگي هاي مادي دست شست و به دامن عشق چنگ زد و تنها عشق است كه باعث عروج به عالم غيب مي شود، لذا بايد اين عشق را نثار كند و چه كسي بهتر از "صلاح الدين زركوب."
مولانا براي اين كه غم دوري از محبوب را از ياد ببرد، به صلاح الدين نزديك مي شود، شايد جاي خالي شمس را در دل او پر كند. گفته مي شود كه مولانا بعد از غيبت شمس او را به عنوان جانشين و خليقه خويش براي ارشاد شاگردانش انتخاب كرده بود. مدت هم صحبتي و هم نشيني مولانا با صلاح الدين ده سال به طول انجاميد و سرانجام مرگ صلاح الدين ميان آنان پرده ي جدايي افكند و بار ديگر مولاناي عاشق را به ماتم كشيد.
بعد از درگذشت صلاح الدين، مولانا به فكر خليفه و جانشيني ديگر افتاد و اين خليفه كسي جز حسام الدين چلبي نبود. حسام الدين از شاگردان صلاح الدين زركوب بود كه راه و طريقت و شريعت را از او آموخت. بعد از مدتي كوتاه مولانا به حسام الدين بسيار علاقه مند شد به طوري كه او را از نزديكان و فرزندان خود گرامي تر مي داشت. در اين علاقه همين بس كه بزرگترين و با ارزش ترين اثر مولانا، مثنوي، يادگار و حاصل همنشيني مولانا با حسام الدين است.
اگرچه مولانا در آن زمان غزل هاي بسياري مي سرود ولي ياران و شاگردان مولوي در درك مسايل عرفاني به آثار عطار و سنايي رجوع مي كردند، به همين خاطر حسام الدين تصميم گرفت استاد را به سرودن مثنوي تشويق كند. گفته مي شود روزي كه استاد غزل مي سرود و حسام الدين يادداشت مي كرد خطاب به استاد گفت: استاد، ديگر بس است تا كي غزل سرودن؟! بيا و اثري چون منطق الطير عطار و حديقه الحقيقه سنايي از خود به يادگار بگذار و مولانا فورا از سر دستار خود كاغذي بيرون آورد كه در آن هجده بيت نوشته شده بود و گفت سروده ام:
بشنو از ني چون شكايت مي كند از جدايي ها حكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببريده اند در نفيرم مرد و زن ناليده اند
اين 18 بيت همان "ني نامه" ي مشهور مولانا است كه در آغاز دفتر اول مثنوي ديده مي شود. گفته مي شود در بعضي شب ها نظم مثنوي تا سپيده دم طول مي كشيد و حسام الدين پا به پاي مولانا مي نشست و آن اشعار را يادداشت مي كرد. هم از اين رو است كه مثنوي را "حسامي نامه" گويند.
سرانجام گرد پيري بر چهره استاد نشست و او را در بستر بيماري انداخت و عاقبت در يكشنبه پنجم جمادي الاخر سال 672 ه- ق مرغ جانش از قفس تن رها شد و به عالم ملكوت پيوست.
مولوي در طول زندگي پر بارش آثار زيادي بر جا گذاشته است كه عبارتند از:
آثار منثور:
1- فيه ما فيه، مجموعه ي گفته ها و سخنان مولاناست.
2- مكاتيب، مجموعه ي نامه هايي است كه مولانا، خود براي پادشاهان، وزرا، علما و بزرگان صفويه نوشته بود
3- مجالس سعبه، مجموعه ي هفت مجلس از مجالس مولوي است. در حقيقت سخنان و نكته هايي است كه مولانا بر منبر مي گفت و تعدادي از شاگردانش مي نوشتند.
آثار منظوم:
1- رباعيات، گرچه در پاره اي موارد نكات لطيف و دقيق دارد، نسبت به ساير اشعار مولانا مهم نيست.
2- غزليات شمس، كه به ديوان كبير نيز مشهور است. علت اين كه نام اين ديوان را غزليات شمس گذاشته اند، اين است كه مولانا به جاي نام خود، نام شمس را در بيشتر غزل هاي خود آورده است. و نيز در برخي از غزل ها، تخلص شاعر خاموش، خموش و خمش بوده است. در حوزه هاي ادبيات غنايي، غزل شور انگيز، طرب آميز و سر شار از عشق و حيات و حركت مولانا جايگاه ويژه اي دارد.
مولانا در ديوان غزليات قصد شاعري ندارد و به قول دكتر زرين كوب نه سعدي است كه سحر كلام خود را درك كند و به آن بنازد و نه حافظ است كه شعر خود را زيب و پيرايه دهد. حالي دارد كه هم خود را فراموش مي كند و هم شعر خود را. غزل او گرم و گيرا و آكنده از جوش و تپش است.
3- مثنوي معنوي، اين كتاب در 6 دفتر و 26000 بيت يكي از بزرگترين كتاب هاي عرفاني است. مولوي در اين كتاب از آيات و احاديث زيادي استفاده كرده است و بيشتر به تهذيب و تربيت انسان علاقه دارد. مبناي اين كتاب بر حكايت و تمثيل است. مثنوي كتاب قصه نيست اما قصه ها دارد و گاه از يك قصه به قصه ديگر مي پرد و قصد شاعر از آوردن قصه ها بيان نكات اخلاقي و تربيتي است. مثنوي با داستان "ني" آغاز مي شود و اگر بخواهيم اين مجموعه عظيم را كوتاه و خلاصه كنيم به 18 بيتي مي رسد كه سر آغاز دفتر اول مولانا است و به "ني نامه" مشهور است. در حقيقت مولانا درياي مثنوي را در كوزه ي ني نامه جاي داده است.
مولانا برخلاف ديگر گويندگان كه آثار خويش را با حمد و ستايش الهي آغاز مي كنند، با "ني نامه" شروع مي كند و به رغم اين كه "ني نامه" به نيايش هاي متداول و معمول شبيه نيست، اما روح نيايش و توجه به حق در تار و پود آن نهفته است و نوعي نيايش تلقي شده است و ما آن را در بخش تحميديه مي خوانيم.
اكثر شارحان مثنوي بر آنند كه مولوي در اين ابيات اشاره مي كند به اين كه انسان داراي حقيقتي است كه از آن جدا مانده و شب و روز مي كوشد تا خود را بدان حقيقت نزديك و متصل گرداند. ممكن است "ني" كنايه از خود مولوي باشد كه خود را در سرودن به اختيار نمي بيند و آن چه كه بر زبان وي جاري مي شود به اراده ي ذات لايزال است.
تو مپندار كه من شعر به خود مي گويم تاكه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم
مولانا چه در مثنوي و چه در ديوان شمس بارها خود را به "ني" و يا "چنگ" مانند كرده است
بنابراين اين "ني" همان مولانا است كه به عنوان انسان آگاه و آشنا به حقايق عالم معنا، خود را اسير اين جهان مادي مي بيند و از اين جدايي گله و شكايت دارد و آرزو مي كند تا بار ديگر به مبدا و خاستگاه اوليه اش برگردد.
هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
مولانا فرياد جدايي از عالم جان و ناله ي عشق به حق را از زبان همه هستي سر مي دهد و مي گويد:
كز نيستان تا مرا بريده اند در نفيرم مرد وزن ناليده اند
او مي پندارد اين ناله در درون همه آفريدگان است و اگر جذبه و كشش الهي باشد همه مي نالند.
دكتر زرين كوب در كتاب با كاروان حله مي نويسد: داستان "ني" مولانا داستان روح مهجوري است كه از اصل خويش دور افتاده است. داستان سرگشتگيهاي حيات است، كه دايم در عوالم گوناگون سير مي كند،از جمادي مي ميرد به نباتي مي رود، از نباتي به حيواني در مي آيد و در همه ي اين منازل خود را از اصل خويش دور و دورتر مي بيند، و در مي يابد كه تا از وجود خويش بيرون نيايد به خود "او" نمي پيوندد.
دنياي مثنوي دنياي ارواح است. دنيايي كه در آن همه چيز جان دارد. همه چيز با آن كس كه جانش راز آشناست، حرف مي زند. ني از جدايي شكايت مي كند، طوطي بازرگان از هجر طوطيان هند سخن مي گويد، ستون سنگي از دوري پيامبر ناله مي كند و طوطي بقال كار پاكان را از خود قياس مي گيرد و ........