باباطاهر همدانى

نام اين عارف ربانى در همه مأخذ ايرانى و خارجى باباطاهر ذکر شده است. اين شاعرِ دَر دو بيتى‌هايش خود با روشنى بر اين نام و نشانى تأکيد مى‌کند.


مو از روز ازل 'طاهر' بزادم ازين رو نام باباطاهر ستم

باباطاهر از شعراى نامى و مشايخ بزرگ طريقت در اوايل قرن پنجم يعنى دوران بارورى دانش معرفت در ايران مى‌باشد. ولادتش در همدان مى‌بايست در اوايل قرن چهارم هجرى باشد. بعضى از محققين هم تولدش، را با استفاده از حساب حروف ابجد از اين دو بيتى استخراج کرده‌اند و سال تولدش را ۳۲۶ دانسته‌اند.


من آن بحرم که در ظرف آمد ستم من آن نقطه که در حرف آمد ستم

سر الفى الف قدى برآيو الف قدم که در الف آمد ستم

از نام پدر و گذشتگان او اطلاع درستى در دست نيست و آنانکه پدرش را فريدون دانسته‌اند بنابه نوشتهٔ مرحوم سعيد نفيسى در جلدِ اول کتاب تاريخ نظم و نثر در زبان فارسى درست نيست زيرا او خود شاعرى بود از گُردان فارس که خود داراى دو بيتى‌هائى است. در نزديکى خاکدان باشکوه و بى‌پيرايه‌اش که ساختمانى ساده دارد گورى به‌نامِ فاطمه لارى مى‌باشد که گروهى آن را دايه‌اش دانسته‌اند و گروهى ديگر آن را معشوقه و خواهرش ذکر کرده‌اند. درباره سال مرگش نجم‌الدين ابوبکر راوندى در کتاب راحةالصدور که در سال ۵۹۹ براى سلجوق‌شاه ابوالفتح کيخسرو نوشته است اينگونه به معرفى باباطاهر پرداخته است: شنيدم که چون سلطان طغرل‌بک به همدان آمد از اولياء سه پير بودند، باباطاهر و باباجعفر و شيخ‌حمشاد. کوهکى است بر در همدان آن را خضر خوانند بر آنجا ايستاده بودند، نظر سلطان بر ايشان آمد کوکبهٔ لشکر بداشت و پياده شد و با وزير ابونصر اسکندرى پيش ايشان آمد و دست‌هايشان ببوسيد باباطاهر پاره‌اى شيفته‌گونه بودي، او را گفت اى ترک با خلق خدا چه خواهى کرد. سلطان گفت آنچ تو فرمائى باباطاهر گفت آن کن که خدا مى‌فرمايد..... سلطان بگريست و گفت چنين کنم بابا دستش بستد و گفت از من پذيرفتى سلطان گفت آرى باباسَرِا بريقى شکسته که سال‌ها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت بيرون کرد و در انگشت سلطان کرد و گفت مملکت عالم چنين در دست تو کردم بر عدل باش او با توجه به اينکه سلطان سلجوقى طغرل در سال ۴۴۷ هجرى به همدان رفته بود نمى‌توان بر آن تکيه کرد و يا اينکه سال تولدش با آنکه اشاره شد درست نيست زيرا عمر باباطاهر ۱۲۲ سال مى‌شود که به‌نظر بسيار بعيد است. استاد فرزانه دکتر ذبيح‌الله صفا به استناد گفتهٔ هدايت در مجمع‌الفصحا سال مرگش را ۴۱۰ هجرى ذکر کرده است که با توجه به سال تولدش درست به‌نظر مى‌رسد.

اينک براى گذشتن از هاله‌هاى مبهمى که زندگى او را چون ديگر بزرگان دربر گرفته، بهتر است زادگاه و نحوهٔ زندگيش را از زبان خود شاعر بشنويم که به اين دو بيتى‌ها بسنده مى‌شود.


من اسپيده بازم همدانى که لانه دارم اندر کُه نهانى

به بال خود پرم کوهان به کوهان به چنگ خود کنم نججير بانى

- و يا اين دو بيتى ديگر:


بشم به الوند دامان مونشانم دامن از هر دو گيتى‌‌ها وشانم

نشانم نوله و مويم به زارى بى که بلبل هنى اول نشانم

   زبان باباطاهر
زبان باباطاهر عارف بزرگ اوايل قرن پنجم ساده و بى‌پيرايه است، هم در کلمات قصارش که به زبان شيوا و روان عربى است و تسلط او را به اين زبان به خوبى آشکار مى‌کند هم در دو بيتى‌هايش براى زنده نگه‌داشتن زبان مادرى است. باباطاهر دو بيتى‌هايش را به لهجه‌اى سروده که نشان دهندهٔ زبان پهلوى است و بى‌گمان محبوبيت و شهرت باباطاهر مرهون توجهى است که به اين زبان و اين کشور داشت و با نهايت سادگى با آهنگ دل‌نشين، روح ايرانى را تسلى بخشيده است. از طرفى به‌کار گرفتن وزن روان بحر هزج مسدس محذوف، ديگر دليل گويائى است که براى جاودانه ساختن زبان و لهجه مردمى که در گوشه‌اى از اين مرز و بوم به زندگى ساده‌اى مشغول بودند تلاش کرد و به‌طورى که امروزه کم‌تر ايرانى را مى‌توان ديد که حداقل يکى يا دو تا از ابيات باباطاهر همدانى را از حفظ نداشته باشد و در هنگام غم و اندوه و شادى و سرور آن را زمزمه نکند.

دو بيتى‌هاى باباطاهر از عمق جانش‌ مايه گرفته است و چنان با آتش عشق حقايق آميخته است که هر خواننده را هر قدر هم دردناک باشد تسلى مى‌دهد. دو بيتى‌هايش از عمق روح مردمى اندوه‌ رسيده و شکست خورده و آزاده متفکر گوئى سرچشمه گرفته است که در شهرت اين عارف شيفته جان در سراسر ايران و جهان طنين‌انداز است. در دو بيتى‌هاى باباطاهر تازگى و لطافت گلبرگ‌هاى باران و احساسات پاک او از مظاهر زندگى چنان نفهته است که هر خواننده‌اى را مدت‌ها به خود مشغول مى‌دارد و به همين مناسبت براى دريافت اخلاق و روش زندگانى باباطاهر بايد از سادگى که در زبانش جارى است مدد گرفت از ترانه‌هاى زيبائى که آرامش و قدرت به خواننده مى‌بخشد. همين قدرت کلام باباطاهر است در روح مَردُم اثر جاودانه‌اى نهاده است.

همين امر خود يکى ديگر از دلايلى است بر توانائى فکر و انديشه اين بزرگ‌مرد تاريخ و زبان و ادب فارسى که در جاودانه ساختن زبان و ادبيات ما به‌کار گرفته زيرا باباطاهر با زبان ساده توده محروم صحبت مى‌کند باباطاهر زبان گويائى از عشق و محبت است و زبانى است که دردهاى مردم اين سرزمين را بيان مى‌کند و با مهربانى و سادگى بر زخم‌هاى نهفتهٔ روح اين مردم التيام مى‌بخشد. به زبان مَردُمى که مى‌خواهند حرف بزنند و زبان ادبى را نمى‌دانند و قادر به درک انديشه تواناى فردوسى که در تراژدى‌هايش آفريده نيستند و با منوچهرى و سعدى و حافظ فقط آشنائى اسمى دارند و باباطاهر با زبان ساده بيان موسيقى آرام خداشناسى را به آنان مى‌آموزد و اينگونه مى‌نوازد:


شب تاريک و سنگستان و مومست قدح از دست مو افتاد و بشکست

نگه دارنده‌اش نيکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

بدون شک صاحب چنين کلامى نمى‌تواند از دانش فلسفه دور باشد و، همين دو بيتى کافى است تا همه افسانه‌هاى بى‌اساس را که دربارهٔ اين عارف سوخته جان و اين انسان آگاه خردمند بر سر زبان‌ها است به توبه فراموشى سپارَد و مَردُم اين کشور بزرگانى همچون باباطاهر را چنان ببينند که او مى‌انديشيد يعنى آنگونه که به فکر نجات جامعه از اسارت فقر و جهل بود.


اگر دستم رسد به چرخ گردون ازو پرسم که اين چون است و آن چون

يکى را داده‌اى صد گونه نعمت يکى را قرص جو آلوده در خون

اين شدت علاقه و اشتياقى که مَردم اين سرزمين به دو بيتى‌هاى باباطاهر همدانى ابراز داشته‌اند دليلى روشن و گويا دربر دارد که کم‌کم آن لهجه اصلى پهلوى و يا فهيلوى يا لرى در اثر کثرت استعمال اشعار به زبان روان فارسى درى تبديل شده است.

عطار



فريدالدين ابوحامد محمدبن ابوبکر ابراهيم بن اسحق عطار کدکنى نيشابورى شاعر و عارف نام‌آور ايران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم است. ولادت وى به سال ۵۳۷ در کدکن از اعمال نيشابور اتفاق افتاده است.

از ابتداى کار و اطلاعى در دست نيست جز آنکه نوشته‌اند پدر وى در شادياخ نيشابور عطارى عظيم‌القدر بود و بعد از وفات او فريد‌الدين کار پدر را دنبال کرد و دکان عطارى (داروفروشى) آراسته داشت.

مسلماً عطار در آغاز حيات و گويا تا مدتى از دورهٔ تحقيق در مقامات عرفانى، شغل داروفروشى خود را که لازمهٔ آن داشتن اطلاعاتى از طب نيز بوده حفظ کرده و در داروخانه سرگرم طبابت بوده است. خود در کتاب خسرونامه گويد:

بمن گفت اى بمعنى عالم‌افروز چنين مشغول طب گشتى شب و روز....

و باز در مصيبت‌نامه گفته است:

مصيبت‌نامه کاندوه جهانست الهى‌نامه کاسرار عيانست
بداروخانه کردم هر دو آغاز چگونه زود رستم زين و آن باز
بداروخانه پانصد شخص بودند که در هر روز نبضم مى‌نمودند

با توجه به اشارهٔ شاعر معلوم مى‌شود که انقلاب حال او هم در زمان پزشکى و داروگرى دست داده بود و او آثارى در همان ايام پديد آورد. بنابراين افسانهٔ معروفى که دربارهٔ انقلاب حال عطار موجود است ساختگى به‌نظر مى‌آيد. دربارهٔ اين حادثه جامى چنين آورده است: 'گويند سبب توبهٔ وى آن بود که روزى در دکان عطارى مشغول و مشعوف به معامله بود، درويشى آنجا رسيد و چند بار - شيءلله - گفت. وى به درويش نپرداخت. درويش گفت اى خواجه تو چگونه خواهى مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهى مرد! درويش گفت تو همچون من مى‌توانى مرد؟ عطار گفت بلي! درويش کاسهٔ چوبين داشت زير سر نهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغيّر شد، و دکان برهم زد و باين طريقه درآمد' .

عرفا دربارهٔ مشايخ متقدم ازين‌گونه اقوال بسيار دارند. مسلماً انقلاب حال عطار در همان اوان که از راه پزشکى و داروفروشى به خدمت خلق سرگرم بود، دست داد، و او که سرمايهٔ کثير از ادب و شعر اندوخته بود، انديشه‌هاى عرفانى خود را به‌نظم روان دل‌انگيز درمى‌آورد و همچنان به‌کار خود ادامه مى‌داد و اين حالت بسيارى از مشايخ بود که وصول به مقامات و مدارج معنوى آنان را از تعهد مشاغل دنيوى و کسب معاش باز نمى‌داشت.

نورالدين عبدالرحمن جامى، يعنى قديمى‌ترين کسى از متصوفه که به زندگى عطار اشاره کرده، او را از مريدان شيخ مجدالدين بغدادى معروف به خوارزمى از تربيت‌يافتگان شيخ نجم‌الدين کبرى شمرده است. اگرچه عطار در ابتداى تذکرةالاولياء به رابطهٔ خود با مجدالدين بغدادى اشاره کرده است، ليکن در آنجا تصريحى نيست بر اينکه از پيروان و تربيت‌يافتگان وى باشد. به‌هرحال عطار قسمتى از عمر خود را بر رسم سالکان طريقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر بسيارى از مشايخ را زيارت کرد و در همين سفرها و ملاقات‌ها بود که به خدمت مجدالدين بغدادى نيز رسيد؛ و مى‌گويند در پيرى شيخ هنگامى که بهاءالدين محمد پدر جلال‌الدين محمد معروف به مولوى با پسر خود رهسپار عراق بود، در نيشابور به خدمت شيخ رسيد و شيخ نسخه‌اى از اسرارنامهٔ خود را به جلال‌الدين که در آن هنگام کودکى خردسال بود، بداد.

عطار مردى پرکار و فعال بود و چه هنگام اشتغال به کار عطارى و چه در دورهٔ اعتزال و گوشه‌گيرى، که گويا در اواخر عمر دست داده بود، به‌نظم مثنوى‌هاى بسيار و پديد‌آوردن ديوان غزليات و قصايد و رباعيات خود، و تأليف کتاب نفيس و پرارزش تذکرةالاولياء سرگرم بود. دولتشاه دربارهٔ آثار او گويد: 'و شيخ را ديوان اشعار بعد از کتب مثنوى چهل هزار بيت باشد از آن جمله دوازده هزار رباعى گفته، و از کتب طريقت تذکرةالاولياء نوشته، و رسائل ديگر به شيخ منسوب است، مثل اخوان‌الصفا و غير ذلک، و از نظم آنچه مشهور است اين است: اسرارنامه، الهى‌نامه، مصيبت‌نامه، جواهرالذات، وصيت‌نامه، منطق‌الطير، بلبل‌نامه، حيدرنامه، شترنامه، مختارنامه، شاهنامه. دوازده کتاب نظم است و مى‌گويند چهل رساله نظم کرده و پرداخته اما نسخ ديگر متروک و مجهول است و قصايد و غزليات و مقطعات شيخ مع رباعيات و کتب مثنوى صد هزار بيت بيشتر است.'

شاعر خود در قسمتى از منظومهٔ خسرونامهٔ خويش مثنويات خود را نام برده و گفته است:

مصيبت‌نامه کاندوه جهانست الهى‌نامه کاسرار عيان است
به داروخانه کردم هر دو آغاز چگويم زود رستم ز اين و آن باز ...
مقامات طيور(۱) ما چنانست که مرغ عشق را معراج جانست
چو خسرونامه را طرزى عجيب است ز طرز او که ومه با نصيب است

(۱). مراد منطق‌الطير است.

غير از آنچه در قول دولتشاه و ابيات عطار ديده‌ايم آثار متعدد ديگرى را نيز به او نسبت داده‌اند و به قول هدايت در رياض‌العارفين 'گويند کتاب شيخ يکصد و چهارده جلد است' و اين عدد حقاً اغراق‌آميز به‌‌نظر مى‌رسد.

غير از اسرارنامه، الهى‌نامه، مصيبت‌نامه، جواهرالذات (يا جوهر ذات)، وصيت‌نامه، منطق‌الطير، بلبل‌نامه، حيدرنامه، (يا حيدرى‌نامه)، شترنامه، مختارنامه، شاهنامه، خسرونامه (يا گل و خسرو)، ديوان غزليات و قصايد و رباعيات که تاکنون ديده و گفته‌ايم، منظوم‌هاى ديگرى به‌نام مظهرالعجايب، هيلاج‌نامه، لسان‌الغيب، مفتاح‌الفتوح، بيسرنامه (يا پسرنامه)، سى فصل و جز آنها را هم به او منسوب دانسته‌اند که بعضى از آنها به سبب رکاکت الفاظ و سستى فکر و انديشه و اظهار تمايل شديد و متعصبانه به تشيع، مسلماً از عطار نيشابورى نيست (زيرا عطار در آثار اصلى خود چند بار به دورى خويش از تعصب اشاره کرده و بارها هر چهار خليفهٔ راشد را به يک نحو ستوده و به احترام ياد نموده است.) و از شاعر ديگرى است و به عطار نسبت يافته. مرحوم استاد سعيد نفيسى در کتاب خود دربارهٔ شرح احوال عطار، درين باره بحثى مستوفى دارد و بايد به آن مراجعه کرد. با اين‌حال بايد متوجه بود که نفى انتساب بعضى از منظوم‌هاى منسوب عطار نيشابورى به او، دليل آن نمى‌شود که آثار منظوم او را اندک بدانيم زيرا شاعر خود کثرت اشتغال خويش را به شعر و به نظم منظوم‌هاى گوناگون ياد کرده و به اينکه معاصران به‌همين سبب وى را 'بسيارگوي' دانسته بوده‌اند اشاره نموده است و در خسرونامه مى‌گويد:

کسى کاو چون منى را عيب جويست همى گويد که او بسيار گويست
وليکن چون بسى دارم معانى بسى گويم تو مشنو مى تو دانى
گهى آخر بديدن نيز ارزد چنين گفتن شنيدن نيز ارزد

از ميان اين مثنوى‌هاى عرفانى دل‌انگيز از همه مهمتر و شيواتر که بايد آن را تاج مثنوى‌هاى عطار دانست، منطق‌الطير است که منظومه‌اى است رمزى بالغ بر ۴۶۰۰ بيت. موضوع آن بحث طيور از يک پرندهٔ داستانى به‌نام سيمرغ است. مراد از طيور در اينجا سالکان راه حق و مراد از سيمرغ وجود حق است. از ميان انواع طيور که اجتماع کرده بودند هدهد سمت راهنمائى آنان را پذيرفت (= پير مرشد) و آنان را که هريک به عذرى متوسل مى‌شدند (تعريض به دلبستگى‌ها و علائق انسان به جهان که هريک به‌نحوى مانع سفر او به‌سوى حق مى‌شود)، با ذکر دشوارى‌هاى راه و تمثل به داستان شيخ صنعان، در طلب سيمرغ به‌حرکت مى‌آورد و بعد از طى هفت وادى صعب که اشاره است به هفت مرحله از مراحل سلوک (يعني: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فقر و فنا)، بسيارى از آنان به‌علل گوناگون از پاى درآمدند و از آن همه مرغان تنها سى مرغ بى‌بال و پر و رنجور باقى ماندند که به حضرت سيمرغ راه يافتند و در آنجا غرق حيرت و انکسار و معترف به‌عجز و ناتوانى و حقارت خود شدند و به فنا و نيستى خود در برابر سيمرغ توانا آگهى يافتند تا بسيار سال برين بگذشت و بعد از فنا زيور بقاء بوشيدند و مقبول درگاه پادشاه گرديدند.

اين منظومهٔ عالى کم‌نظير که حاکى از قدرت ابتکار و تخيل شاعر در به‌کار بردن رمزهاى عرفانى و بيان مراتب سير و سلوک و تعليم سالکان است، از جملهٔ شاهکارهاى جاويدان زبان فارسى است. نيروى شاعر در تخيلات گوناگون، قدرت وى در بيان مطالب مختلف و تمثيلات و تحقيقات و مهارت وى در استنتاج از بحث‌ها، و لطف و شوق و ذوق مبهوت‌کنندهٔ او در تمام موارد و در تمام مراحل، خواننده را به حيرت مى‌افکند و بدين نکته اقرار مى‌دهد که پرگوئى عطار که معاصران او مى‌گفته‌اند، از مقولهٔ گفتار مکثاران ديگر نيست که مهذار و بيهوده گويند. اين مرد چيره‌دست توانا و اين عارف و اصل دانا، حقايق فراوان را به‌سرعت درک مى‌کرد و با زبانى که در روانى و گشادگى از عالم بالا تأييدات بى‌منتهى داشت، به‌نظم درمى‌آورد. شاعرى‌کردن درين موارد براى او به‌منزلهٔ سخن گفتن مردى بود که به فصاحت و بلاغت خو گرفته باشد و هرچه گويد فصيح و بليغ باشد. وجود چنين منظومهٔ عالى کم‌نظيرى است که ما را از قبول منظوم‌هاى سست و بى‌مايه‌ئى مانند مظهرالعجائب و لسان‌الغيب به‌نام عطار باز مى‌دارد. غالب منظومه‌هاى عطار و هم‌چنين ديوان قصايد او در ايران و هند به‌طبع رسيده و بعضى از آنها مکرر چاپ شده است.

اثر منثور عطار کتاب تذکرةالاولياء او است که از کتب مشهور پارسى و از جملهٔ مآخذ معتبر در شرح احوال و گفتارهاى مشايخ صوفيه است. در اين کتاب سرگذشت نود و شش تن از اولياء و مشايخ با ذکر مقامات و مناقب و مکارم اخلاق و نصايح و مواعظ و سخنان حکمت‌آميز آنان آمده است. شيوهٔ نگارش اين کتاب برهمان منوال است که در آثار منظوم عطار مى‌بينيم يعنى نثر آن ساده و دور از تکلف و مقرون به فصاحت طبيعى کلام پارسى است و تأليف آن بايد در پايان قرن ششم يا اوايل قرن هفتم صورت گرفته باشد.

عطار در قتل عام نيشابور به‌سال ۶۱۸ به‌دست سپاهيان مغول به شهادت رسيد و مزار او هم در جوار آن شهر است.

عطار به حق از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام‌آور تاريخ ادبيات ايران است. کلام ساده و گيرندهٔ او که با عشق و اشتياقى سوزان همراه است، همواره سالکان راه حقيقت را چون تازيانهٔ شوق به جانب مقصود راهبرى کرده است. وى براى بيان مقاصد عاليهٔ عرفانى خود بهترين راه را که آوردن کلام بى‌پيرايهٔ روان و خالى از هر آرايش و پيرايش است، انتخاب کرده و استادى و قدرت کم‌نظير او در زبان و شعر بوى اين توفيق را بخشيده است که در آثار اصيل و واقعى خود اين سادگى و روانى را که به روانى آب زلال شبيه است، با فصاحت همراه داشته باشد. وى اگرچه به‌ظاهر کلام خود وسعت اطلاع سنائى و استحکام سخن و استادى و فرمانروائى آن سخنور نامى را در ملک سخن ندارد، ولى زبان نرم و گفتار دل‌انگيز او که از دلى سوخته و عاشق و شيدا برمى‌آيد حقايق عرفان را به‌نحوى بهتر در دل‌ها جايگزين مى‌سازد، و توسل او به تمثيلات گوناگون و ايراد حکايات مختلف هنگام طرح يک موضوع عرفانى مقاصد معتکفان خانقاه‌ها را براى مردم عادى بيشتر و بهتر روشن و آشکار مى‌دارد.

شايد به‌همين سبب است که مولانا جلال‌الدين بلخى رومى که عطار را قدوهٔ عشاق(۲) مى‌دانسته او را به‌منزلهٔ روح و سنائى را چون چشم او معرفى کرده و گفته است:

عطار روح بود سنائى دو چشم او ما از پى سنائى و عطار آمديم

(۲). هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه‌ايم

و جامى شاعر سخن‌شناس دربارهٔ او گفته است: 'آنقدر اسرار توحيد و حقايق اذواق و مواجيد که در مثنويات و غزليات وى اندراج يافته، در سخنان هيچ‌يک از اين طايفه يافته نمى‌شود.

سعدى

الشيخ‌الامام المحقق ملک‌الکلام افصح المتکلمين ابومحمد مشرف‌الدين (شرف‌الدين) مصلح‌بن عبدالله‌بن مشرف‌السعدى الشيرازى بزرگترين شاعرى است که بعد از فردوسى در آسمان ادب فارسى درخشيده است و هنوز مى‌درخشد. در نام و نسب و تاريخ وفات اين استاد بزرگ ميان نويسندگان و مؤلفان قديم اختلاف است و سرچشمهٔ اين اختلاف‌ها شهرت فراوان سعدى و افتادن نام بلندش در افواه خاص و عام است. اما بنابر آنچه از تحقيق در مأخذهاى موثق برمى‌آيد نام و نسب درست او همان است که در آغاز اين مقال آمده است.

تخلص 'سعدي' به‌سبب انتساب اين استاد سخن به سعد‌بن ابى‌بکر بن سعد بن زنگى‌ است.

شهرتى که سعدى در حيات خود به‌دست آورد بعد از مرگ او با سرعتى بى‌سابقه افزايش يافت و او به‌زودى به‌عنوان بهترين شاعر زبان فارسى و يا يکى از بهترين و بزرگترين آنان شناخته شد و سخن او معيار و محک فصيحان و بليغان فارسى‌زبان قرار گرفت.

شهرت سعدى معلول چند خاصيت در او است. نخست اينکه سعدى زبان فصيح و بيان معجزآساى خود را تنها وقف مدح و يا بيان احساسات عاشقانه نکرد بلکه بيشتر آن را به‌خدمت ابناء نوع گماشت و در راه سعادت آدميزادگان به‌کار برد. دوم آنکه وى نويسنده و شاعرى جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده و مطلع بود. سوم آنکه سخن گرم و لطيف خود را همراه با مثل‌ها و حکايت‌هاى دلپذير بيان کرد. چهارم آنکه در مدح و غزل راهى نو و تازه پيش گرفت. و پنجم آنکه در عين وعظ و حکمت و هدايت خلق شاعرى شوخ و بذله‌گو و شيرين‌بيان است و خواننده خواه و ناخواه مجذوب او مى‌شود. بالاتر از همهٔ اينها فصاحت و شيوائى کلام سعدى در سخن به پايه‌اى است که واقعاً او را سزاوار عنوان 'سعدى‌ آخرالزمان' (هرکس به‌زمان خويش بودند من سعدى آخرالزمانم) ساخته است. وى توانست زبان ساده و فصيح استادان پيشين را احياء کند و از قيد تکلف‌هائى که در نيمهٔ دوم قرن ششم و قرن هفتم گريبانگير سخن فارسى شده بود رهائى بخشد و شعر پارسى را که بعد از رودکى و دقيقى و فرخى و فردوسى به‌تدريج به تعقيد و ابهام و تکرار معانى گرائيده و با لفظ‌هاى مغلق و دشوار و گاه دور از ذوق سليم آميخته شده بود، به‌همان درجه از کمال و زيبائى و جلا و روشنائى و لطف و دلربائى برساند که فردوسى رسانيده بود.

سعدى در اين نهضت و بازگشت به روش فصيحان متقدم در حقيقت به اساس و مبناى کار آنان توجه داشت نه به ظاهر قول‌هاى آنان. بدين لحاظ سعدى در شعر، همچنان‌که در نثر، سبکى نو دارد و آن ايراد معنى‌ها و مضمون‌هاى بسيار تازه و لطيف و ابداعى در لفظ‌هاى ساده و روان و سهل است که در عين حال همهٔ شرط‌هاى فصاحت را به‌حد اعلاء در بردارد.

سعدى با آنکه در ادب عربى و دانش‌هاى شرعى و دينى تبحر کافى داشت هيچ‌گاه فارسى را فداى لفظ‌هاى غريب عربى نکرد به‌نحوى که نزديک به تمام واژه‌هاى تازى که به‌کار برده است از نوع لغت‌هائى هستند که در زبان فارسى رسوخ کرده و رواج يافته و مستعمل و مفهوم بوده‌اند. در شعر و نثر سعدى شيوهٔ شاعران قرن ششم و هفتم که مبالغه در ايراد واژه‌ها و ترکيب‌هاى دشوار عربى بود تعديل گرديد. متقدمان پارسى‌زبان در توصيف شعر سعدى ديوان او را 'نمکدان شعر' (تذکرةالشعراء، ص ۲۳۳) گفته‌اند و الحق اين تعبيرى است سزاوار و رسا، چه به حقيقت شعر سعدى همگى 'نمک' و 'مزه' و 'شيريني' و 'لطافت' است.

   ولادت و مرگ
تاريخ ولادت او را به قرينهٔ سخن او در گلستان مى‌توان به تقريب در حدود سال ۶۰۶ هجرى دانست. وى در شيراز در ميان خاندانى که 'از عالمان دين بودند' ولادت يافت. وفات سعدى را در مأخذها به چندگونه نوشته‌اند اما ذى‌الحجهٔ سال ۶۹۰ هـ به حقيقت نزديکتر است.

   شرح زندگانى
از کودکى تحت تربيت پدر قرار گرفت و از هدايت و نصيحت او برخوردار گشت ولى در خردسالى يتيم شد و ظاهراً در حجر تربيت نياى مادرى خود قرار گرفت و مقدمات دانش‌هاى ادبى و شرعى را در شيراز آموخت و براى اتمام تحصيل به بغداد رفت و در مدرسهٔ معروف نظاميهٔ آن شهر به ادامه تحصيل پرداخت و در همين شهر بود که خدمت جمال‌الدين ابوالفرج عبدالرحمن جوزى (مقتول به‌سال ۶۵۶) ملقب به 'المحتسب' نوادهٔ ابوالفرج بن الجوزى را درک کرد. سعدى از اين بزرگ به‌عنوان 'مربي' و 'شيخ' ياد مى‌کند و البته مراد سعدى از شيخ و مربى کسى است که وى را در دانش‌هاى دينى و شرعى در کنف تربيت داشت نه در تصوف، و على‌الظاهر بايد سعدى در حدود بيست و چهار پنج سالگى خود خدمت اين استاد را درک کرده باشد. نعمت چنين تربيتى نسبت به سعدى براى چندتن از پيران عهد او از آن‌جمله براى شهاب‌الدين ابوحفص عمربن محمد سهروردى (متوفى به‌سال ۶۳۲) حاصل شده و سعدى از صحبت و اقامت در خدمت او و استماع سخنان عارفانه‌اش بهره برده است. سعدى در کسب نظرهاى عارفان و قبول تربيت ايشان گويا به پير و مرادى تنها اکتفا نکرده بلکه به عده‌اى از آنان ارادت ورزيده و از ايشان کسب فيض کرده و در عين حال که مانند يک مريد تابع و فرمانبردار مطلق آنان نبوده از راه صحبت و مصادقت، از گفتار و نظرهاى ايشان برخوردار شده و احياناً بعضى از نظرهايشان را نيز پذيرفته است اما اينکه دولتشاه و هدايت سعدى را مريد شيخ عبدالقادر گيلانى (م ۵۶۱) نوشته‌اند اشتباه محض است.

بعد از سال‌هاى تحصيل در بغداد و استفاده از درس بزرگترين مدرسان و مشايخ عهد، سعدى سفرهاى طولانى خود را به حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنابر اشارهٔ خود در اقصاى عالم گشت و با هرکس ايام را به‌سر برد و به‌هر گوشه‌اى تمتعى يافت و از هر خرمنى خوشه‌اى برداشت. اين سفرها که در حدود سال ۶۲۰-۶۲۱ آغاز شد مقارن سال ۶۵۵ با بازگشت به شيراز پيان يافت. در مراجعت به شيراز سعدى در شمار نزديکان سعدبن ابى‌بکر بن سعدبن زنگى درآمد ولى در عين انتساب به دربار سلغرى و مدح پادشاهان آن سلسله و ستايش عده‌اى از مردان بزرگ عهد، هرگز يک شاعر دربارى نشد بلکه زندگى را به آزادگى و ارشاد و خدمت به خلق گذرانيد و از آن پس عمرش در شيراز به‌نظم قصيده‌ها و غزل‌ها و تأليف رساله‌هاى مختلف او و شايد به وعظ و تذکير مى‌گذشت و يک‌بار نيز سفرى به مکه کرد و از راه تبريز به شيراز بازگشت و در اين سفر بود که با شمس‌الدين صاحب ديوان و برادرش عطاملک جوينى ملاقات نمود.

سعدى از گويندگانى است که در زمان حيات خويش در ميان فارسى‌شناسان کشورهاى مختلف از آسياى صغير گرفته تا هندوستان شهرت بسيار حاصل کرد. امير خسرو دهلوى و حسن دهلوى در غزل‌هاى خود از سعدى پيروى مى‌کرده‌اند و سيف‌الدين محمد فرغانى از اينکه شعرهاى خود را به پيشگاه استاد بزرگ سخن مى‌فرستاده خود را چنين ملامت مى‌کرده است:


مرا از غايت شوقت نيامد در دل اين معنى که آب پارگين نتوان سوى کوثر فرستادن

مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستم که مس از ابلهى باشد به‌کان زر فرستادن

حديث شعر من گفتن به پيش طبع چون آبت به آتشگاه زردشتست خاکستر فرستادن

بر آن جوهرى بردن چنين شعر آنچنان باشد که دست‌افزار جولاهان بر زرگر فرستادن ....

سعدى بيشتر اتابکان سلغرى و وزيران و واليان و عاملان بزرگ فارس و چندتن از مردان ديگر عهد خود را مدح گفت. بزرگترين ممدوح او از ميان سلغريان اتابک مظفرالدين ابوبکر پسر سعدبن زنگى (۶۲۳-۶۵۸) است که شاعر 'بوستان' يا 'سعدى‌نامه' را به او تقديم کرد. ممدوح ديگر سعدى که شاعر در حقيقت به وى اختصاص داشته است سعدبن ابوبکر (متوفى ۶۵۸) است که بيشتر از دوازده روز عنوان اتابکى نداشت و سعدى 'گلستان' را در سال ۶۵۶ به او تقديم کرد و نام او را در مقدمهٔ بوستان و بعضى از قصيده‌ها و در دو مرثيهٔ مؤثر که در مرگ او ساخته آورده است.

از ميان ديگر ممدوحان سعدى شمس‌الدين محمد صاحبديوان و برادر او علاءالدين عطاملک جوينى بيش از همه مورد ستايش وى قرار گرفته و استاد را در مدح آنان قصيده‌هاى غرّا و آن هر دو بزرگ را در حق استاد پرورش‌ها و بزرگداشت‌هاى بسيار بوده است. قسمتى از ديوان شيخ که دربردارندهٔ قطعه‌هائى به‌عربى و فارسى و غالباً در مدح صاحبديوان جوينى ساخته شده است به‌نام او 'صاحبيه' ناميده شده و بعيد نيست که اين تسميه از خود شاعر باشد.

   آثار سعدى
آثار سعدى به دو دستهٔ منظوم و منثور تقسيم مى‌شود. دربارهٔ آثار منثور او بعد از اين و در جاى خود بحث خواهد شد. در رأس اثرهاى منظوم سعدى يکى از شاهکارهاى بلامنازع شعر فارسى قرار درارد که در نسخه‌هاى کهن کليات 'سعدى‌نامه' ناميده شده ولى بعدها به 'بوستان' شهرت يافته است. اين منظومه‌ که تاريخ شروعش معلوم نيست در سال ۶۵۵ هجرى به اتمام رسيد و در موضوع اخلاق و تربيت و وعظ و تحقيق است و ده باب دارد به‌نام‌هاي: عدل، احساس، عشق، تواضع، رضا، ذکر، تربيت، شکر، توبه، مناجات و ختم کتاب. بخش دوم از اثرهاى منظوم سعدى قصيده‌هاى عربى او است که اندکى کمتر از هفتصد بيت مشتمل بر معانى غنائى و مدح و نصيحت و يک قصيده در مرثيهٔ المستعصم‌بالله است. بخش سوم قصيده‌هاى فارسى در موعظه و نصيحت و توحيد و مدح شاهان و بزرگان است. بخش چهارم مرثيه‌هاى شاعر است مشتمل بر چند قصيده در مرثيهٔ المستعصم و ابوبکربن سعدبن زنگى و سعدبن ابوبکر و امير فخرالدين ابى‌بکر و عزالدين احمدبن يوسف و يک ترجيع‌بند مؤثر در مرثيهٔ اتابک سعدبن ابى‌بکر. بخش پنجم غزل‌هاى سعدى شامل ملمعات، مثلثات، ترجيعات، طيبات، بدايع، خواتيم و غزل قديم. بخش ششم صاحبيه که ذکر آن گذشت. بخش هفتم خبيثات و آن مجموعه‌اى است از شعرهاى هزل و دو مثنوى انتقادى شيرين و چند غزل و قطعه و رباعى که همهٔ آنها رکيک نيست بلکه بعضى فقط متضمن مطايبه‌هاى مطبوع منظوم است.

نخستين جامع اثرهاى سعدى را، بعد از خود او، نمى‌شناسيم اما مسلم است که شيخ اثرهاى خود را شخصاً جمع‌آورى و منظم مى‌کرد. مشهورترين جامع کليات آثار سعدى على‌بن احمدبن ابى‌بکر بيستون است که تنظيم غزل‌ها بر مبناى حرف‌هاى آخر بيت‌ها و ترتيب فهرست کليات از او است اما از مقدمهٔ بيستون برمى‌آيد که پيش از آنکه او به تنظيم جديدى از آثار شيخ مبادرت کند جامعى ديگر اين کار را کرده بوده است.

مسعود سعد

اوج اقتدار دودمان غزنوى در روزگار سلطان‌محمود و سال‌هائى از دوران پادشاهى سلطان‌مسعود بود. در زمان سلطان‌مسعود، سلجوقيان به‌تدريج نيرو گرفتند، تا سرانجام در سال ۴۳۱، در دندانقانِ مرو، لشکريان مسعود را شکست قطعى دادند و مسعود به تقريب يک‌سال بعد در حال شکست و عزيمت، در راه هندوستان به‌دست اطرافيان خود کشته شد؛ و افول ستارهٔ بخت غزنويان از همين جا آغاز گرديد. از اين تاريخ، به مدت بيست‌سال، شش تن از شاهزادگان هر يک مدت کوتاهى سلطنت کردند تا سرانجام درسال ۴۵۱ (۱)، آخرين فرزند سلطان‌مسعود، به‌نام سلطان‌ابراهيم به پادشاهى نشست. چون بيشترين قسمت زندگانى مسعود سعد و دورهٔ اول زندان او در زمان همين پادشاه بوده است، بحثى دربارهٔ پادشاهى او در اينجا ضرورى به‌نظر نمى‌رسد.

(۱). تاريخ درگذشت فرخ‌زاد و جلوس ابراهيم، در کتاب‌ها - به استناد طبقات ناصرى - ۴۵۰ ذکر شده، اما ابوالفضل بيهقى که خود شاهد و ناظر واقعه بوده است، به صراحت آن را روز دوشنبه نوزدهم صفر ۴۵۱ ثبت کرده است (تاريخ بيهقى، دکتر فياض).

ابراهيم خود پيش از رسيدن به پادشاهى، در زمان فرمانروائى برادران خود، عبدالرشيد و فرخ‌زاد، شش‌سال در قلعهٔ بزغند و هفت‌سال در قلعهٔ ناى - جمعاً سيزده‌سال - زندانى بود و هنگامى که فرخ‌زاد از دنيا رفت، رجال دربار غزنين او را از زندان ناى بيرون آوردند و به تخت پادشاهى نشاندند.

در هنگام جلوس او، چغرى‌بيگ داود سلجوقى فرمانرواى خراسان و نواحى شرقى قلمرو سلجوقيان بود. سلطان ابراهيم از همان آغاز با چغرى‌بيگ و پس از او با پسر خود الپ‌ارسلان و پس از او با ملکشاه پيمان صلح بست و خاطر خود را از حملهٔ آنان آسوده ساخت و توانست با سياست و استبداد رأى، چهل‌ويک‌ سال فرمانروائى کند و متصرفات خود را در سرزمين هند گسترش دهد.

دربارهٔ لجاج و استبداد سلطان‌ابراهيم، در منابع قديم مانند سياست‌نامه و جوامع‌الحکايات و جز آن، حکايت‌ها آمده است، از جمله مؤلف تاريخ فرشته مى‌نويسد: 'روزى در راه به‌کارگرى رسيد که سنگى گران بر سر نهاده، براى بناى او مى‌برد و سخت ناتوان شده بود. سلطان را دل به رحم آمد و فرمود بينداز. کارگر آن را بينداخت و همچنان مدت‌ها آن سنگ در ميدان مى‌بود و اسبان را در حرکت صدمه مى‌رسانيد. از سلطان اجازه خواستند که آن را به کنارى نقل کنند. گفت: چون گفته‌ايم بگذاريد، اگر گوئيم برداريد، حمل بر بى‌ثباتى قول ما کنند و آن سنگ تا پايان عهد بهرام‌ساه در ميدان افتاده بود و محض احترام قول سلطان برنمى‌داشتند (به نقل از مقدمه مرحوم رشيد ياسمى بر ديوان مسعود سعد: ص يي).

سلطان‌ابراهيم، چنان‌که گفتيم، نيروى خود را صرف لشکرکشى به هندوستان و گسترش قلمرو فرمانروائى خود و به‌دست آوردن غنائم از آن سرزمين - مانند اسلاف خود - مى‌کرد، و فرماندهى سپاه را به فرزند خود به‌نام سيف‌الله محمود سپرده بود. چنان‌که از ديوان ابوالفرح رونى استنباط مى‌شود، لشکرکشى‌هاى سيف‌الدّوله به هندوستان، بايد از حدود سال ۴۶۰ آغاز شده باشد. مسعود سعد نيز قاعدتاً در همين سال‌ها در لاهور به سيف‌الدوله پيوسته است، چنان‌که در يکى از قصايد خود در مدح سيف‌الدوله که فرا رسيدن نوروز را به او تهنيت مى‌گويد، نوروز را مصادف ماه رجب ذکر مى‌کند (خجسته بادت نورزو و اين چنين نوروز ....... هزار جفت با مه رجب درياب) طبق محاسبهٔ علامهٔ قزويني، در آن روزگار که سيف‌الدوله در هند به کشورگشائى مى‌پرداخت، در سال‌هاى ۴۶۵ و ۴۶۶ و ۴۶۷ نوروز با ماه رجب مقارن بوده است. پس از پيروزى‌ها و رشادت‌هاى سيف‌الدوله، در سال ۴۶۹ چنانکه به صراحب در شعر مسعود سعد آمده است سلطان ابراهيم رسماً فرمانروائى هندوستان را با فرستادن خلعت و منشور، به او سپرد و مسعودسعد نيز که در جنگ‌ها در کنار او شرکت داشت و فتح‌نامه‌ها و قصيده‌ها در ستايش او مى‌سرود نديم و جليس و شاعر دربار او گرديد.

شيخ محمود شبسترى

شيخ سعدالدين محمودبن امين‌الدين عبدالکريم بن يحيى شبسترى تبريزى از عارفان مشهور قرن هشتم و از شاعران متوسط پارسى‌گوى آن عهد است. ولادتش به‌سال ۶۸۷ هجرى در شبستر 'قريه‌اى نزديک به تبريز' اتفاق افتاد و تربيتش در تبريز صورت گرفت و در تصوف مريد و شاگرد شيخ بهاءالدين يعقوب تبريزى بود. وى در علوم معقول و منقول جامعيت و مرجعيت داشت و سفرهاى طولانى در ايران و خارج از ايران کرد و چندى نيز در کرمان اقامت گزيد و فرزندان او در آن سامان باقى ماندند و طايفه‌اى را به‌نام '‌خواجگان' تشکيل دادند. شيخ در جوانى و ظاهراً به سن سى و سه سالگى به سال ۷۲۰ هـ درگذشت و در زادگاهش شبستر در کنار استاد و مرادش شيخ بهاءالدين يعقوب به‌خاک سپرده شد.

از شيخ محمود چند اثر به‌نظم و نثر باقى‌مانده است که مهمتر از همهٔ آنها 'گلشن راز' است و آن منظومه‌اى است به‌بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف در ۹۹۳ بيت که شيخ آن را در جواب هفده سؤال منظوم اميرحسينى سادات هروى از شيخ بهاءالدين يعقوب تبريزى سرود. اين سؤال‌ها که بنابر تصريح شيخ به‌سال ۷۱۷ به مجلس شيخ بهاءالدين يعقوب رسيد شبسترى به اشارت او فى‌المجلس هر بيتى را به بيتى جواب گفت و باز پس فرستاد و بعد از آن بر بيت‌هاى سابق بيت‌هاى ديگرى افزود تا منظومهٔ گلشن راز به‌وجود آمد. اين منظومه نخستين اثر شعرى او است و به‌سبب سادگى و روانى و اشتمال بر معنى‌هاى عرفانى به‌زودى مطبوع طبع‌ها قرار گرفت و شرح‌هائى بر آن نوشته شد که از آن ميان روضهٔ اطهار از شاه نعمت‌الله ولى و مفاتيح‌الاعجاز از شمس‌الدين محمدبن على لاهيجى از همه معروف‌تر است. اثر منظوم ديگر شيخ 'سعادت‌نامه' است مشتمل بر سه هزار بيت و در هشت باب که شيخ در اين منظومه به سفرهاى طولانى خود و زيارت عالمان و مشيختان اشاره کرده و به ذکر مقام‌ها و قول‌هاى پنج‌تن از عارفان مشهور آذربايجان در قرن ششم به‌نام‌هاي: باباحسن سرخابى بابا فرج تبريزي، خواجه محمد کججاني، خواجه عبدالرحيم تبريزى و خواجه صاين‌الدين تبريزى پرداخته است.

شيخ‌بهائى

همهٔ کسانى که در احوال بهاءالدين محمد بحث کرده‌اند گفته‌اند که وى نخست نزد پدر خود درس آموخته است و چون مى‌دانيم که در مرگ پدر بيش از سى و يک سال نداشته است پيداست که پيش از سى و يک سالگى نزد پدر شاگردى کرده است. چنانکه گذشت در سن کودکى با پدر به ايران آمده است چندى در قزوين زيسته و چون در آن زمان قزوين پايتخت ايران بوده است، قهراً دانشمندان شيعه که از نخستين پادشاهان صفوى ياورى و عزت بسيار مى‌ديده‌اند مى‌بايست در قزوين گرد آمده باشند، پيش از آن هم شيعه در قزوين بسيار بوده‌اند و يکى از دلايلى که صفويه آن را پايتخت خود کرده‌اند همين است و پس از آن هم تا مدت‌هاى مديد بلکه تا دويست سال بعد، قزوين يکى از مراکز مهم دين شيعه و جاى درس و بحث و علم آموختن بوده است و بهائى نيز مى‌بايست در آنجا تحصيل کرده باشد.

پس از آنکه پدر به هرات رفته است، چون اين پسر هنوز جوان بوده، قهراً نمى‌بايست او را هم با خود به هرات برده باشد و ناچار همچنان در پى دانش آموختن در قزوين مانده است. اما پس از بازگشت از سفر حج از راه بحرين که با پدر به آن سفر رفته و بى ‌او با مادر بازگشته است، يعنى پس از سال ۹۸۴ که وى سى و يک ساله بوده باز دليلى نداشته است که به هرات رود، زيرا که پدرش که شيخ‌الاسلام آنجا بوده، درگذشته بود و شايد به قزوين بازگشته باشد، زيرا که شهر اصفهان تنها در سال ۱۰۰۶ پايتخت صفويه و مرکز دين شيعه شده است.

از آن پس بهائى سفرهاى ديگر کرده: ظاهراً چندى در مشهد تحصيلات خود را ادامه مى‌داده و مدتى در هرات به همان منصب پدر مشغول بوده و سپس در خراسان و آذربايجان و عراق و آسياى صغير و سوريه و لبنان و مصر و حجاز و غيره سفر کرده.

- ولادت و مرگ:
قديم‌ترين مأخذى که در ولادت بهائى داريم گفتهٔ سيدعلى‌خان در سلافةالعصرست که در بعلبک نزديک غروب آفتاب چهارشنبهٔ سه روز مانده از ذى‌حجهٔ سال ۹۵۳ مى‌نويسد و گويد وى خردسال بود که پدرش او را به ايران برد.

دربارهٔ وفات وى مؤلف تاريخ عالم‌آراى عبارسى که خود در زمان وى بوده و معتبرترين کسى است که در حق او سخن رانده است، گفته: در چهارم شوال ۱۰۳۰ بيمار شد و هفت روز رنجور بود، تا اينکه شب ۱۲ شوال درگذشت و چون وى رحلت کرد، شاه عباس در ييلاق بود و اعيان شهر جنازهٔ او را برداشتند و ازدحام مردم به اندازه‌اى بود که در ميدان نقش‌جهان جا نبود که جنازهٔ او را ببرند و در مسجد جامع عتيق به آب چاه غسل دادند و علما بر او نماز گزاردند و در بقعهٔ منسوب به امام زين‌العابدين که مدفن دو امامزاده است، گذاشتند و از آنجا به مشهد بردند و به وصيت خود در پائين پا در جائى که هنگام توقف در مشهد آنجا درس مى‌گفت، به خاکش سپردند و اعتمادالدوله ميرزا ابوطالب در تاريخ رحلت وى گفت:


رفت چون شيخ ز دار فانى گشت ايوان جنانش ماواى

دوستى جست ز من تاريخش گفتمش 'شيخ بهاءالدين واى'

منوچهرى

ابوالنجم احمدبن قوص بن احمد منوچهرى دامغانى از جملهٔ شاعران طراز اول ايران در نيمهٔ اول قرن پنجم هجرى است. ولادت وى در اواخر قرن چهارم يا نخستين سال‌هاى قرن پنجم و وفات وى در جوانى به سال ۴۳۲ هجرى اتفاق افتاد. علت اشتهارش به 'منوچهرى' انتساب وى است به منوچهر بن شمس‌المعالى قابوس زيارى (۴۰۳-۴۲۳هـ) امير گرگان و طبرستان که شاعر اوايل دوران سخنورى را در خدمت او گذرانيد، و گويا بعد از منوچهر يا در اواخر ايام حيات او از گرگان برى که به تازگى در تصرف دولت غزنوى درآمده بود، شتافت و نخستين کسى از وابستگان دولت غزنوى را که در اين شهر مدح گفت 'خواجه طاهر دبير' حاکم رى از جانب سلطان مسعود بود که در سال ۴۲۴هـ از اين خدمت برکنار شد و جاى او را به 'ابوسهل حمدوى' سپردند. اقامت منوچهرى از تاريخ مذکور در رى ادامه داشت تا در سال ۴۲۶ سلطان مسعود به قصد گرگان و طبرستان از نيشابور به آنجا لشکر کشيد و منوچهرى را به خدمت خود خواند و از رى به سارى رفت و در آنجا به اردوى سلطان غزنوى پيوست و به زودى دستگاه و مرتبتى يافت چنانکه محسود اقران شد و اين معنى از بعض قصائد او به صراحت برمى‌آيد. باقى عمر کوتاه شاعر در دربار غزنه سپرى شد تا به سال ۴۳۲هـ درگذشت و او در اين مدت غير از سلطان مسعود چند تن از رجال معروف دربار وى خاصه عنصري، على‌بن عبيدالله معروف به 'على دايه' سپهسالار سلطان مسعود، خواجه احمد بن عبدالصمد وزير سلطان و عده‌ئى ديگر را در قصائد و مسمطات خود مدح گفت. از اشعار منوچهرى اطلاعات وافر وى از ادب عربى، خاصه از شعراء عرب و آثار آنها، به‌خوبى آشکار است، و او نخستين کسى است که محفوظات ادبى را در اشعار خود راه داده و علاوه بر استقبال از قصائد مشهور تازى، اشارات مکرر به اسامى شاعرانى مشهور و آثار معروف آنها و تضمين ابياتى از آنان نموده است. اطلاعات او از ادب فارسى و شاعران معروف پارسى‌گوى پيش ازو هم قابل‌توجه است. علت عمدهٔ ايراد اسامى شاعران تازه‌گوى يا ذکر قصائد مشهور آنان و اشاره به اطلاعات ادبى در اشعار خود آن است که منوچهرى به اظهار علم در شعر اصرار داشت و گويا مى‌خواست ازين طريق جوانى خود را در برابر شاعران سالخوردهٔ دربار غزنه جبران کند. اين عادت شاعر به اظهار علم باعث استعمال لغات و اصطلاحات مهجور عربى در شعر او شده و گاه آن را به خشونت و درشتى مقرون ساخته است ليکن بايد اذعان داشت که حتى آن اشعار که با چنين ترکيباتى به وجود آمده نيز جذابيت و شکوه خاصى دارد تا چه رسد به ساير اشعار او که غالباً عذب و استوار است. در شعر اين شاعر استاد نوعى موسيقى و آهنگى خاص وجود دارد چنانکه هنگام خواندن اشعار او گوئى خواننده با آهنگى از موسيقى سرگرم است. اين موسيقى خوشايند و روانى و سادگى فکر و صراحت منوچهرى در سخن و جوانى و شادابى روح شاعر شعر او را بى‌اندازه طربناک و دل‌انگيز ساخته است. وى در ايران تشبيهات و ترکيبات تشبيهى و استعارى مهارتى عجيب دارد، در استعمال بعضى از ترکيبات ابداعى بى‌پروا است و براى قبول افکار و مضامين شاعران عرب مانند عبور از بوادي، وصف شتر، ندبه بر اطلال و دمن، ذکر عرائس شعر عربى و امثال اينها حدى نمى‌شناسد. مهارت وى در وصف شايستهٔ تحسين است و او مناظر مختلف طبيعت را از بيابان و کوه و جنگل و گلزار و مرغزار و آسمان و ابر و باران تا موجودات گوناگون ديگر براى توصيف در قصائد خود برگزيده و از عهدهٔ توصيف و تجسيم آنها به بهترين وجه برآمده است. منوچهرى با ايجاد توسعه‌اى در صنعت تسميط نوع تازه‌اى از شعر به‌نام مسمط ساخته و در اين نوع شعر هم همواره به‌عنوان استاد شاخص شناخته شده است. بهترين موضوعى که در مسمطات او ملاحظه مى‌شود وصف انگور و شراب است که منوچهرى خواسته است تا در آنها قصائد خمريهٔ شاعران تازه‌گوى را جواب گفته باشد. وصف طبيعت و مناظر مختلف آن نيز از موضوعات دلچسب اين مسمط‌ها است.

خيام

حجةالحق، حکيم ابوالفتح عمربن ابراهيم خيامى نيشابورى از حکما و رياضيدانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است.


قديمى‌ترين مأخذى که در آن از خيام نامى آمده چهار مقالهٔ نظامى عروضى است و خلاصهٔ سخن نظامى دربارهٔ وى آن است که: به سال ۵۰۶ در بلخ به خدمت خواجه امام عمر خيامى رسيد و در ميان مجلس عشرت از وى شنيد که مى‌گفت 'گور من در موضعى باشد که هر بهارى شمال بر من گل‌افشان مى‌کند' و چون در سال ۶۳۰ به نيشابور رسيد چند سال بود که از وفات او مى‌گذشت. و نيز دربارهٔ اختيار او در نجوم حکايتى دارد.

بعد از نظامى عروضى، ابوالحسن على بن زيد بيهقى صاحب تتمة صوان‌الحکمة، که خود خيام را در ايام جوانى ملاقات کرده بود، شرحى مفصل دربارهٔ عمر بن ابراهيم خيام دارد. خلاصهٔ سخن وى دربارهٔ خيام چنين است: الدستور الفيلسوف حجةالحق الخيام در نيشابور ولادت يافته و نياکان او هم از آن شهر بوده‌اند و او خود تالى ابوعلى در اجزاء علوم حکمت بود جز آنکه خوبى تند داشت، ذکاى او چندان بود که در اصفهان هفت بار کتابى را خواند و حفظ کرد و چون به نيشابور بازگشت آن را املاء نمود و بعد از آنکه املاء او را با نسخهٔ اصل مقابله کردند بين آنها تفاوت بسيار نديدند. وى در تصنيف و تعليم ضنت داشت و من از او تصنيفى نديده‌ام مگر کتاب‌هاي: مختصر فى‌الطبيعيات، رسالة فى‌الوجود، رسالة فى‌الکون و التکليف ... اما در اجزاء حکمت از رياضيات و معقولات آگاه‌ترين کسان بود. روزى امام حجةالاسلام محمدالغزالى نزد او رفت و از وى سؤالى در تعيين يک جزء از اجزاء قطبى فلک کرد. امام عمر در جواب او سخن را به درازا کشاند ليکن از خوض در موضع نزاع خوددارى کرد، و اين خوى خيام بود، و به‌هرحال سخن او چندان طول کشيد تا نيمروز فرا رسيد و مؤذن بانگ نماز در داد. امام غزالى گفت: 'جاء الحق و زهق‌الباطل!' و از جاى برخاست.

روزى در ايام کودکى سنجر که وى را آبله دريافته بود، امام عمر به‌خدمت او رفت و بيرون آمد. وزير مجيرالدوله از وى پرسيد: او را چگونه يافتى و بچه چيز علاج کرده‌اي؟ امام گفت: اين کودک مخوف است! خادم حبشى اين سخن را بشنود و به سلطان رساند. چون سلطان از آبله برست بغض امام عمر را به سبب آن سخن در دل گرفت و هيچ‌گاه او را دوست نمى‌داشت در صورتى‌که سلطان ملکشاه او را در مقام ندما مى‌نشاند و خاقان شمس‌الملوک در بخارا بسيار بزرگ مى‌داشت و خيام با او بر تخت مى‌نشست. آن‌گاه بيهقى حکايتى از امام عمر مربوط به روزى که در خدمت ملکشاه نشسته بود و همچنين داستان نخستين ملاقات خود را با خيام و دو سؤالى که خيام دربارهٔ يکى از ابيات حماسه و يک موضوع رياضى از او کرده بود، مى‌آورد و مى‌گويد: داماد خيام امام محمد‌البغدادى برايم حکايت کرده است که خيام با خلالى زرين دندان پاک مى‌کرد و سرگرم تأمل در الهيات شفا بود، چون به فصل واحد و کثير رسيد خلال را ميان دو ورق نهاد و وصيت کرد و برخاست و نماز گزارد و هيچ نخورد و هيچ نياشاميد و چون نماز عشاء بخواند به سجده رفت و در آن حال مى‌گفت: خدايا بدان که من تو را چندانکه ميسر بود شناختم، پس مرا بيامرز! زيرا شناخت تو براى من به منزلهٔ راهى است به سوى تو! و آنگاه مرد.

از جملهٔ مطالبى که در کتب بعدى دربارهٔ خيام آمده داستان معجول دوستى خيام و حسن صباح و خواجه نظام‌الملک از اوان کودکى و هم‌درسى نزد يک استاد است که نخست از کتاب سرگذشت سيدنا در کتاب جامع‌التواريخ رشيدالدين فضل‌الله نقل شده و از آن کتاب به کتب ديگرى از قبيل تاريخ گزيده و روضةالصفا و حبيب‌السير و تذکرهٔ دولتشاه راه جسته است. اگرچه اين هر سه بزرگ، معاصر يکديگر بوده‌اند ليکن همشاگردى آنان بعيد به نظر مى‌آيد زيرا وفات خيام چنانکه خواهيم گفت در حدود سال‌ەاى ۵۰۹ يا ۵۱۷ يا سنين ديگر است که ذکر کرده‌اند و وفات حسن صباح در سال ۵۱۸ اتفاق افتاده و اگر اين دو در کودکى با نظام‌الملک در نزد يک استاد درس مى‌خواندند مى‌بايست با خواجه همسال باشند و چون خواجه به سال ۴۰۸ ولادت يافته بود پس ناگزير سن دو هم‌درس او هنگام وفات مى‌بايست به قريب يکصد و ده رسيده باشد و چنين امر غريب‌الاتفاقى در شرح حال اين دو بزرگ به‌نظر نرسيده است.

خلاصهٔ سخن دربارهٔ خيام آن است که وى از مشاهير حکما و منجمين و اطباء و رياضيان و شاعران بوده است. معاصران او وى را در حکمت تالى بوعلى مى‌شمردند و در احکام نجوم قول او را مسلم مى‌داشتند و در کارهاى بزرگ علمى از قبيل ترتيب رصد و اصلاح تقويم و نظاير اينها به او رجوع مى‌کردند. براى حکيم سفرهائى به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان و حجاز ذکر کرده و گفته‌اند که با همهٔ فرزانگى مردى تندخوى بود و به سبب تفوّه به حقايق و اظهار حيرت و سرگشتگى در حقيقت احوال وجود و ترديد در روزشمار و ترغيب به استفاده از لذايذ موجود و حال، و امثال اين مسائل که همه خارج از حدود ذوق و درک مردم ظاهربين است، مورد کينهٔ علماء دينى بود. دربارهٔ او گفته‌اند که در تعلمى و تصنيف ضنّت داشت. ضنّت در تأليف نسبت بى‌معنائى به‌نظر مى‌آيد، ولى بخل در تعليم شايد بر اثر آن بود که حکيم شاگردى که شايستهٔ درک سخنان او باشد نمى‌يافت.

وفات خيام را غالباً در سنين ۵۰۹ (روايت تاريخ الفي) و ۵۱۷ نوشته‌اند. نظامى عروضى او را به‌سال ۵۰۶ (ست و خمسمائة) در شهر بلخ ملاقات کرده بود و بنابراين خيام تا سال ۵۰۶ زنده بود. عروضى در دنبال سخنان خود آورده است که چون به سال ۵۳۰ به نيشابور رسيد چهار (ن: جند) سال بود تا آن بزرگ روى در نقاب خاک کشيده بود. اگر به نقل بعضى از نسخ که 'چهارسال' ضبط کردە‌اند اعتماد کنيم وفات استاد در حدود ۵۲۶ يا ۵۲۷ اتفاق افتاده بود و اگر چند سال صحيح باشد بايد در يکى از سنين بين ۵۰۶ و ۵۳۰ فوت کرده باشد. برخى از محققان معاصر سال ۵۱۷ را براى تاريخ وفات خيام برگزيده‌اند.

خيام اشعارى به پارسى و تازى و کتاب‌هائى بدين دو زبان دارد. هنگام تحقيق در نثر پارسى اين دوره، نامى از کتب منثور پارسى او هم به ميان خواهد آمد. در اينجا بايد دربارهٔ رباعيات خيام مختصرى بگوئيم:

دربارهٔ رباعيات خيام تحقيقات فراوانى به زبان پارسى و زبان‌هاى ديگر صورت گرفته است. استقبال بى‌نظيرى که از خيام و افکار او در جهان شده باعث گرديده است که اين رباعيات به بسيارى از زبان‌ها ترجمه شود و بسى از اين ترجمه‌ها با تحقيقاتى دربارهٔ احوال و آثار و افکار خيام همراه باشد. خاورشناسان نيز در اين باب تحقيقات مختلف دارند. تحقيق مفصل و پردامنه دربارهٔ رباعيات خيام و نسخ مختلف قديم و جديد آنها و اينکه کدام‌يک از آن همه رباعيات که به خيام نسبت مى‌دهند اصلى است و کدام منسوب و غيراصلي، در اين مختصر ممکن نيست و بايد به تحقيقاتى که به‌همين منظور شده است مراجعه کرد. بعضى از رباعيات خيام يا منسوب به او منشاء افسانه‌هائى شده است، و به سبب شهرتى که رباعى‌هاى فلسفى او هم از روزگار شاعر حاصل کرده بود، بسيارى از رباعى‌هاى فلسفى ديگر شاعران پارسى‌گوى به وى نسبت داده شده است و به‌همين سبب است که هرچه به دوره‌هاى اخير نزديک شويم عدد رباعيات منسوب به خيام بيشتر مى‌شود. اما رباعى‌هائى که بتوان گفت از او است بنابر دقيق‌ترين تحقيقات از ميانهٔ ۱۵۰ تا ۲۰۰ رباعى تجاوز نمى‌کند. اين رباعى‌ها بسيار ساده و بى‌آرايش و دور از تصنع و تکلف و با اين‌حال مقرون به‌ کمال فصاحت و بلاغت و شامل معانى عالى و جزيل در الفاظ موجز و استوار است. در اين رباعى‌ها خيام افکار فلسفى خود را که غالباً در مطالبى از قبيل تحير يک متفکر در برابر اسرار خلقت و تأثر اديان معتقد هستند، قائل نيست و چون فناى فرزندان آدم را از مصائب جبران‌ناپذير مى‌شمارد، مى‌خواهد اين مصيبت آينده را با استفاده از لذات آنى جبران کند.

خيام رباعى‌هاى خود را غالباً در دنبال تفکرات فلسفى سروده و قصد او از ساختن آنها شاعرى و درآمدن در زيّ شعراء نبوده و به‌همين سبب وى در عهد خود شهرتى در شاعرى نداشته و به‌‌نام حکيم و فيلسوف شناخته مى‌شده است و بس. اما بعدها که رباعى‌هاى لطيف فيلسوفانهٔ وى شهرتى حاصل کرد نام او در شمار شاعران درآمد و بيشتر درين راه مشهور گرديد و طريقهٔ او مقبول بعضى از شاعران قرار گرفت و بسيارى از آثار آنان در شمار گفته‌هاى خيام درآمد و رباعى‌هاى فيلسوفانهٔ معدود او فزونى يافت و در نسخ اخير بالغ بر چند صد رباعى گرديد.

سيف فرغانى

مولانا سيف‌الدين ابوالمحامد محمدالفرغانى از شاعران استاد قرن هفتم و هشتم هجرى است که با مرتبهٔ بلند خود در شعر به‌سبب انقطاع از عالم و گوشه‌گيرى از دونان و امتناع از مدح اميران ظالم و فاسد زمان در يکى از خانقاه‌هاى شهر کوچک ' آقسرا (۱) ' به گمنامى درگذشت. علت گمنام ماندن او در تاريخ ادب فارسى آن است که اين شاعر وارسته در ايامى جهان را بدرود گفت که آسياى صغير در زير سلطهٔ ايلخانان و بيداد مغولان جولانگاه فقر و پريشانى و بى‌سامانى بود و ارتباط شهرهاى آن با ايران به ضعف گرائيده بود. اشتهارش به فرغانى به سبب آن است که اصل و منشاء وى فرغانهٔ ماوراءالنهر بود. از تاريخ ولادت او اطلاعى در دست نيست اما بعضى از قرينه‌هاى موجود در شعرهايش نشان مى‌دهد که او پيش از ميانهٔ نيمهٔ دوم قرن هفتم آغاز جوانى را پشت سر نهاده و شاعرى کارآمد بوده است. (دربارهٔ اين قرينه‌ها رجوع شود به تاريخ ادبيات در ايران، ج ۳، ص ۸-۶۲۵). وى عمرى نسبةً طولانى کرده و هنگام وفات افزون از هشتاد سال داشته است. سال وفات او را مى‌توان بين ۷۰۵ تا ۷۴۹ هجرى دانست.

(۱). شهرى در ترکيه امروز واقع در جنوب شرقى درياچه توزگول که در عهد سلجوقيان آسياى صغير داراى اهميت و اعتبار بود و اکنون بناى اندکى از آن باقى مانده است.

سيف فرغانى نسبت به سعدى ارادت تام و با آن استاد بزرگ نوشت و خواند داشت. وى چندگاهى را در خطهٔ تبريز گذرانيد و شايد آشنائى او با شعر همام تبريزى در همين مدت اقامتش در تبريز انجام گرفته باشد.

از سيف‌الدين فرغانى ديوانى باقى مانده است که مجموع شعرهاى آن از قصيده و غزل و رباعى به‌حدود ۱۲ هزار بيت بالغ مى‌شود(۲). وى ظاهراً مجموعهٔ شعرهايش را خود گردآورده و در ديباچهٔ منظوم آن به اين امر اشاره کرده است. موضوع قصيده‌هاى سيف فرغانى که معرف مهارت او در سخن پارسى است غالباً نعت خداوند و منقبت رسول و وعظ و اندرز و تحقيق و انتقاد از نابسامانى‌هاى زمان و در استقبال و جوابگوئى به استادان مقدم بر خود چون رودکى و خاقانى و کمال‌الدين اسماعيل و سعدى و همام تبريزى است و جز يک مورد کوتاه، هيچ‌گاه قصيده را در خدمت ستايش شاهان و اميران و وزيران زمان قرار نداد. اين شاعر در قصيده‌هاى خود رديف‌هاى دشوار را انتخاب مى‌کرد.

(۲). ديوان سيف فرغانى که به همت والاى استاد دانشمند جناب آقاى دکتر صفا تصحيح و يک‌بار در سال ۴-۱۳۴۱ در مطبعهٔ دانشگاه طهران طبع شده بود، به سال ۱۳۶۳ که براى تجديد ديدار آن استاد گرامى به لوبک رفته بودم به يارى ايشان شتافتم و با نسخه‌اى که از کتابخانه روان‌کوشکو به‌دست آمده بود مقابله کرديم و به سال ۱۳۶۴ در انتشارات فردوسى طبع کرديم.

تصوير سيف فرغانى در ديوانش تصوير صوفيى صافى و وارسته است که دوران رياضت و مجاهدت را طى کرده و در زمرهٔ مشايخ زمان درآمده است. محمدبن على کاتب آقسرائى نويسندهٔ ديوانش نيز از او با عنوان 'سيدالمشايخ والمحققين' ياد کرده است اما اينکه دوران سلوک و مجاهدت او کجا و در خدمت کداميک از مشايخ وقت سپرى شده بر ما روشن نيست.

شيوهٔ سخن سيف فرغانى متأثر از سبک سخنوران خراسان در قرن ششم هجرى است و شايد بزرگترين علت آن انتساب شاعر به سرزمين فرغانه و ولايت سمرقند باشد. اين تأثير علاوه بر ترکيب‌ها در به‌کار بردن بعض مفردها و فعل‌ها هم آشکار است. سادگى و روانى خصيصهٔ بارز کلام او است. واژه‌هاى تازى در سخنش اندک است اما گاهى ترکيب‌هاى عربى را با ترکيب‌هاى فارسى در بعضى از شعرهاى خود آميخته و گاه نيز يک مصراع را تماماً عربى آورده است. غزل‌هاى سيف که شاعر بيشتر متمايل به آنها است عادةً وقف بر موعظه‌ها و انتقادهاى اجتماعى و بيان حقيقت‌هاى عرفانى است و به شاعران ديگر نيز سفارش مى‌کند که از ستايش 'اين سيم‌پرستان گدا' خوددارى کنند و اگر طبعى دارند به غزل‌گوئى و ستايش معشوق و يا وعظ و اندرز بگمارند.

بيان نقيصه‌هاى اجتماعى و برشمردن زشتى‌ها و پليدى‌هاى طبقه‌هاى فاسد جامعه از او پهلوانى بى‌باک و دلاور ساخته است و بزرگترين شاعرى است که در عهد خود به چنين نقدهاى صريح و جدى و خالى از هزل و مطايبه مبادرت جسته است. شاعر دنياى آشفتهٔ عهد خود را با تمسک به عروةالوثقاى حق و پيروى تام و تمام از تعليمات اسلامى و به‌کار بستن احکام قرآنى قابل اصلاح و آرامش مى‌دانست. وى بر مذهب اهل سنت و سنى حنفى بود و در عين حال از قديمى‌ترين سخنورانى است که در مرثيهٔ شهيدان کربلان شعر گفته است.

دقيقى




دقيقى
استاد ابومنصور محمد بن احمد دقيقى از فحول شعراء عهد سامانى و دومين شاعرى است که به‌ نظم شاهنامه قيام کرد. سال ولادت وى به تحقيق معلوم نيست، ولى به احتمال اقوى در اواسط نيمه اول از قرن چهارم بوده است. در مولد او نيز اختلاف است. عوفى او را طوسى دانسته و هدايت (در مجمع‌الفصحا) گفته است که بعضى او را بلخى و برخى سمرقندى دانسته‌اند و لطفعلى‌بيک آذر او را در شمار شاعران سمرقند ذکر کرده است. وى آئين زرتشتى داشت ولى بنا بر رسم زمان کنيه و اسم مسلمانى اختيار کرده بود. از اشعار او تعلق وى به کيش‌بهى آشکار است(۱) و او تا پايان حيات بر دين خود باقى بود.

(۱). دقيقى چار خصلت برگزيده است بگيتى از همه خوبى و زشتى

لب ياقوت‌رنگ و نالهٔ چنگ مى چون زنگ و کيش زرتشتى

چنانکه از مطالعه در احوال او برمى‌آيد در جوانى به شاعرى پرداخت و هم در جوانى مقتول شد و اين واقعه که به‌دست غلامى اتفاق افتاد(۲) محققاً مربوط بود به پيش از سال ۳۷۰ يا ۳۷۱ هـ. زيرا فردوسى که در اين سال نظم شاهنامه را آغاز کرده بود از کشته شدن دقيقى سخن گفته و از طرفى ديگر مى‌دانيم که او به امر نوح‌بن منصور (سلطنت از ۳۶۵ تا ۳۸۷ هـ.) به‌نظم شاهنامهٔ ابومنصورى پرداخت. پس ناگزير قتل وى بعد از سال ۳۶۵ و پيش از سال ۳۷۰ اتفاق افتاده و به حکم عقل بايد مربوط بوده باشد به وقايع بين سال‌هاى ۳۶۷-۳۶۹ هـ.

(۲). ببينم آخر روزى بکام دل خود را گهى آيارده خوانم شها گهى خرده... و غيره

يکايک ازو بخت برگشته شد بدست يکى بنده برکشته شد
(فردوسى)

اهميت دقيقى در اشعار مدحى وى است(۳)، و او از پادشاهان سامانى ابوصالح منصوربن نوح (۳۵۰-۳۶۵ هـ.) و ابوالقاسم نوح‌بن منصور (۳۶۵-۳۸۷ هـ.) و از امراى تابع سامانيان، امير فخرالدوله احمدبن محمدبن محتاج امير چغانيان را مدح گفته و گويا به امراء چغانيان تعلق خاصى داشته و مداح مخصوص دستگاه امارت آنان بوده است و باز از همين خاندان چغانى امير ابوسعد مظفر و امير ابونصر بن ابوعلى را ستوده است.

(۳). ستايندهٔ شهرياران بدى به‌مدح افسر تاجداران بدى (فردوسى)

از دقيقى قصايد و غزل‌ها و قطعات و ابيات پراکنده‌ئى در کتب تذکره خاصه لباب‌الالباب و مجمع‌الفصحاء و کتب تاريخ و ادب مانند تاريخ بيهقى و ترجمان‌البلاغة و حدائق‌السحر و المعجم، و کتب لغت خصوصاً لغت فرس اسدى، باقى‌مانده و همهٔ آنها دلالت تام بر استادى و مهارت و دقت خيال و لطافت معنى و روانى الفاظ اين شاعر استاد مى‌کند اما اثر جاويد و مهم او گشتاسپنامه(۴) يعنى قسمتى از شاهنامه است در شرح سلطنت گشتاسپ و ظهور زردشت و جنگ مذهبى ميان گشتاسپ و ارجاسپ تورانى.

(۴). اين نام را من از سى و اند سال پيش بر هزار بيت شاهنامه دقيقى نهاده‌ام و اکنوم مى‌بينم که پذيرفته و مشهور شده است.

شروع به‌نظم شاهنامه پس از تأليف شاهنامهٔ ابومنصورى (۳۴۶ هـ.) و اشتهار و رواج آن، در عهد پادشاهى نوح‌بن منصور که جلوس وى در سال ۳۶۵ بوده، و به امر او، صورت گرفت ولى شاعر هنوز هزار بيت آن را بيشتر ناسروده(۵) به‌دست غلامى کشته شد.

(۵). عدد ابيات دقيقى را فردوسى هزار و عوفى بيست هزار و حمدالله مستوفى (در تاريخ گزيده) سه هزار نوشته‌اند.

اين هزار بيت به بيت ذيل آغاز مى‌شود:

چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت فرود آمد از تخت و بربست رخت

و بدين بيت پايان مى‌يابد:

بآواز خسرو نهادند گوش سپردند او را همه گوش و هوش

و شايد علت انتخاب اين قسمت از تاريخ شاهان ايران براى نظم، اشتمال وقايع آن به ظهور زردشت، پيغامبر مورد اعتقاد دقيقي، و تبرک جستن او به ظهور آئين نياکان وى بوده باشد. مطالب اين هزار بيت جز در بعض موارد منطبق است بر کتاب پهلوى 'آياتکار زريران' که ظاهراً هنگام نگارش داستان گشتاسپ در شاهنامهٔ ابومنصورى از آن استفاده شد.

دقيقى بى‌ترديد يکى از بزرگترين شاعران قرن چهارم است. ورود او در انواع مختلف شعر و قدرتى که در همهٔ ابواب آن نشان داده دليل بارزى است بر فصاحت کلام و روانى سخن و نيروى طبع و قوت بيان و حدت ذهن او. تغزلات بديع و غزل‌هاى لطيف و مدائحد عالى و اوصاف رايع او با معانى باريک و مضامين تازه و دل‌انگيزى که در همهٔ آنها به‌کار برده به شعر او دلاويزى و رونق و جلاء خاص مى‌بخشد. وى مخصوصاً قصايد مدحى را کمال بخشيد و خود هم متوجه مهارت خويش درين باب بوده و گفته است:

مديح تا ببر من رسيد عريان بود ز فّر و زينت من يافت طيلسان و اِزار

و بعضى از قصايد او چنان مطبوع طباع افتاده بود که پس از وى چندبار مورد استقبال شاعران استاد قرار گرفت و سخنوران بزرگ نام او را در رديف گويندگان توانائى چون فرخى آوردند.

بیوگرافی_باباطاهر عريان

زندگينامه باباطاهر عريان

11/3/1389

بابا طاهر عريان از شاعران وعارفان اواسط قرن پنجم معاصر طغرل سلجوقي است وي از عرفا و اولياء جبال مي باشد كه در سير تكاملي عرفان وتصوف اسلامي نقش موثري داشته است بعضي به دليل ملاقات بابا طاهر با طغرل سلجوقي تولدش را در اواخر قرن چهارم مي دانندوي در دوران حكومت ديلميان مي زيسته است . تاريخ تولد ووفات باباطاهر مورد اختلاف است كه اين به دليل عزلت وگوشه گيري درويشانه او مي باشد .وي به احتمال قوي وطبق شواهد تاريخي بعد از سال 450هجري قمري در همدان وفات يافت وهمانجا دفن شده ومقبره او كه در غرب شهر همدان بالاي تپه مرتفعي مقابل بقعه امامزاده حارث بن علي واقع است همواره مورد توجه وزيارت صاحب دلان واهل معرفت  حتي مردم عادي بوده است .

يكي از قديمي ترين اسناد تاريخي درباره باباطاهر در راحه الصدور وآيه السرور راوندي درتاريخ  آل سلجوق آمده است مولف اين كتاب چنين نقل مي كند(( شنيدم كه چون سلطان بك به همدان آمد از اولياء سه پير بودند باباطاهر وباباجعفر وشيخ حمشاء كوهكي است بر در همدان آنرا خضر خوانند برانجا ايستاده بودند نظرسلطان برايشان آمد كوكبه لشكر بداشت وپياده شد وبا وزير ابونصر الكندري پيش ايشان آمد و دستهاشان ببوسيد . باباطاهر پاره اي شيفته گونه بودي او را گفت اي ترك با خلق خدا چه خواهي كرد؟

سلطان گفت : آنچه توفرمايي . باباگفت : آن كن كه خدا فرمايد : ان الله يامر بالعدل والاحسان سلطان بگريست وگفت چنين كنم بابا دستش بستد وگفت از من پذيرفتي سلطان گفت آري بابا سر ابريقي شكسته كه سالها از آن وضوكرده بود در انگشت داشت بيرون كرد ودر انگشت سلطان كرد وگفت مملكت عالم چنين در دست تو كردم . بر عدل باش سلطان پيوسته ان در ميان تعويذ ها داشتي وچون مسافي پيش آمدي آن در انگشت كردي اعتقاد پاك وصفاي عقيدت او چنين بود ودر دين محمدي صلعم  از او ديدار تر وبيدارتر نبود.(1)

مرحوم دكتر عبدالحسين زرينكوب ضمن اشاره به اين روايت راوندي چنين مي گويد (( اين باباي شيفته گونه كه در وجود اين فاتح ناتراش صحراها چنين تاثيري كرد بدون شك همان صوفي وعارف نام آوريست كه هنوز در همدان مقبره او مزار عام است ووجود او در چنان هاله يي از قدس وكرامات مستور است كه شناخت حقيقت حالش براي مورخ دشواري بسيار دارد در واقع روايات راجع به او به قدري افسانه آميز است كه وي را از يكسو با آل بويه وابن سينا معاصر جلوه مي دهد واز سوي ديگر شاهد قتل عين القضات  وحتي هم عصر خواجه نصير طوسي مي سازد.در هر حال چون قديمي ترين مآخذي كه درباب وي هست حاكي از آنست كه در هنگام ورود طغرل به همدان هنوز زنده بوده است  سال 410 را كه بعضي مآخذ متاخر در باب تاريخ وفاتش ذكر كرده اند قابل قبول  نمي توان يافت اما ملاقات طغرل به قول كساني كه وي را معاصر ديالمه دانسته اند البته منافات ندارد. از روايات ديگر آنچه وي را با عين القضات  و.خواجه نصير همعصرمي  كند نيز نه با يكديگر مي سازد نه با اين يكتا برگه روايت راوندي معهذا ممكن هست از اين اقوال استنباط شود كه بابا طاهر همداني متعدد بوده است ويا آنكه شايد اين پيوند با نام عين القضات وخواجه نصير اشارتي باشد به وجود يك رابطه نامرئي بين وجود باباطاهر از يكسو وتعاليم عين القضات و بعضي فرقه هاي شيعه از سوي ديگر ))(2)

منبعي كهنتر از راحه الصدور كه اشاراتي به طاهر ومزار او در همدان دارد نامه هاي عين القضات همداني است كه ميان سالهاي 520 و525 نوشته شده است در اين نامه ها از طاهر د ركنار دو تن ديگر از عارفان بزرگ آن شهر شيخ بَرَكه  وشيخ فَتحه ياد شده و به احتمال قريب به يقين منظورهمان باباطاهر همداني عارف است .(3)

دكتر زرين كوب رحمه الله عليه در شرح حال بابا طاهر مي نويسد (( در اينكه ذكري هم در كتب صوفيه چون تذكره الاولياء ونفحات الانس وجز آنها از باباطاهر در بين نيست حاكي از آن است كه طريقه او در ترد مشايخ صوفيه معهود يا مقبول نبوده است با اينهمه بعد از عين القضات واحتمالا به سبب تاثير آثار اوذكر طاهر در ادب شفاهي صوفيه تدريجا انتشار يافته است واز همين جاست كه مخصوصا از قرن نهم به بعد از نشر مقالات حروفيه واهل حق عنوان عارف وقدوه العارفين هم گه گاه در حق او بكار مي رود هر چند در مآخذ قدما جز در راحه الصدور وشايد مكتوبات عين القضات ذكري از طاهر همداني نيست .(4)

بابالقبي است كه مردم بر سبيل تفخيم بر نام اصلي عرفا واولياء وپيروان مي افزوده اند عين القضات بدون ذكر اين لقب مي نويسد : (( از بركه قدس سره شنيدم كه طاهر گفت مردم مي آيند وريش خود را به افسوس ما فرامي دارند .پس افسوس مي برند وبه ريش خود مي دارند )) (5)   يا ((فتحه رحمه الله عليه مي گويد هفتاد سال است تامي كوشم مگر ارادت در حق طاهر درست كنم نمي توانم ...))(6)  يا (( اي عزيز ! اين نبشته هم بر سر تربت طاهرنبشتم روز شنبه ...))(7) و((...بر تربت فتحه و هم بر تربت طاهرخاطر بر اين قرارگرفت كه چيزي ديگر نويسم ...))(8) از اين عبارات بر مي آيد كه طاهرتقريبا هفتاد سال پيش از عين القضات مي زيسته وبنابراين او همان باباطاهري است كه در گزارش راوندي از او ياد شده است ونيز پيوند عقيدتي يا طريقتي عين القضات از طريق استادانش بركه وفتحه به باباطاهر معلوم مي شود گذشته از اين شواهد ديگري نيز دال بر وابستگي معنوي عين القضات  با طاهر عارف وجود دارد .

باباطاهر عريان از عرفا واولياء جبال مي باشد كه در سير تكاملي عرفان و تصوف اسلامي نقش موثري داشته است اين عارف صاحب دل دردمندان اشعاري را سروده وكتبي به زبان فارسي وعربي تصنيف نموده است از جمله تقريرات وي كلمات قصاري به عربي است كه عقايد تصوف را بيان نموده است  شهرت بابا ي سوته دلان بيشتر به خاطر دو بيتي هايي است كه به زبان محلي با لهجه لري سروده  ودر آنها از پريشاني وتنهايي شكايت كرده واز اين راه اشتقياق معنوي خود را به وعبود بروز داده است بر كلمات قصار باباطاهر چنين شرح نوشته اند شرحي به  نام(( الفتوحات الربانيه في الاشارات الهمدانيه )) بعلاوه شرحي مربوط به سال 890هجري اثر جاني بيك العزيزي ونيز شرحي به وسيله مرحوم حاج ملا سلطان عليشاه گنابادي به رشته تحرير در آمده است .

باباطاهر عريان عارفي است در نهايت زهد وعابدي است در نهايت عرفان گرچه دوبيتي هاي باباي سوته دلان از جنبه هاي ادبي اجتماعي وغيره شايسته تحقيق وبرسي است اما بيشتر از هر چيز از نظر حكمت وعرفان سزاوار بسي تعمق وامعان نظر است .

دكتر زرين كوب دليل شروح فراواني كه بر ديوان وكلمات باباطاهربه رشته تحريردر آمده است چنين بيان مي كند ((وجود اين شروح حاكي است از اهميتي كه باباطاهر در نزد صفويه بعد از قرن نهم داشته است ودر واقع علاوه بر كلمات قصار كه به اشارات مشهور بوده است  تاليف 21رساله ديگر را هم به او نسبت داده اند كه از ماهيت و وجود آنها اطلاع موثقي در دست نيست ))(9) 

وي در دنباله مي فرمايد (( اما كلمات قصار بدينگونه كه هست به تعريف واشاره مي ماند و23باب است كه شايد آن 22 رساله كه در بعضي روايات به باباطاهر منسوب شده است عبارت از همين ابواب كلمات قصر در نسخه خاص باشد .مسائلي كه در اين ابواب واشارات است بيشتر مربوط است به علم، معرفت، الهام، فراست، عقل، نفس ،ديني، عقبي، سماع، ذكر، اخلاص، اعتكاف ومانند اينها پاره اي از اين اشارات را در تعدادي از دوبيتي ها هم مي توان يافت چنانكه نظاير برخي از آنها رادر كلام مشايخ ديگر از جمله جنيد نيز مي توان سراغ داد.(10)

 

نمونه اي از كلمات باباي سوته دلان را با شرح سلطان عليشاه نقل مي كنيم :

((مجاوره الرحمن في داره بغيه العالمين وحبس العارفين ))

مراد به عالم كسي است كه پيوند ولايت به وجود او رسيده باشد واز مرتبه كثرات ومقتضيات نفس تجاوز نكرده باشد به او دار رحمن بهشت نعيم است واين را طالبند صاحبان خيال وبراي عارف كه شناساي حق شده ولذت شهود يافته اگر به دار نعيم برند او را محبس او خواهد بود .

الهي زاهد از تو حور مي خواهد قصورش بين

                                                     به جنت مي گريزد از درت يا رب شعورش بين

دكتر زرين كوب بنا به دلايلي كه مطرح مي فرمايند بيان مي كنند كه رابطه اي بين عين القضات وباباي سوته دلان برقرار بوده است آنجا كه در كتاب جستجو در تصوف خود مي نويسد (( ارتباط بابا طاهر با لهجه اي كه ظاهرا شيخ ومرشد واقعي عين القضات شيخ بركه نيز به همان لهجه سخن مي گفته است وجنبه مرموز تعاليم او كه به هر حال مي بايست در احوال قاضي همدان تاثير قوي داشته باشد نيز مي تواند حاكي از وجود اين ارتباط باشد.))12)

باباي سوته دل همواره ساده  وبي تكلف مي زيسته وگوشه گير وعزلت نشين بوده است وسخت خواهان آن بوده است كه گمنام باقي بماند واز تظاهر جاه ومقام دوري مي جسته است بدين لحاض است كه چيز زيادي از شرح حال وزندگي وي بجاي نمانده است .

باباطاهر عرفان را به عنوان راهي جهت آگاهي ونيل به كمالات معنوي وشناخت بيشتر وجود سرمدي مي نگرد مكتب او مكتب تفكر وجهان بيني است كه عارف با آن پيوسته در كثرت وحدت را نگرد وگويد : در هر چه نظر كردم سيماي تو ديدم .

          به صحرا بنگرم صحرا توبينم                 به دريا بنگرم دريا توبينم  

          به هر جا بنگرم كوه و در ودشت              نشان از قامت رعنا توبينم

طاهر از خود فاني ودر دوست باقيست وبي خبر از خويش است وبا خبر از خالق خويشتن وي خورشيد تابان وجود را با نور بي فروغ شمع استدلال نمي جويد وي عارفي است ملكوتي ولاهوتي كه رو به سوي عرفان يكتاي عالم وجود وفرمانرواي ملك خلود دارد مرغ انديشه وسيمرغ روح بلند پروازبابا طاهر پيوسته پاي بر ملك خاك دارد وبال بر ملكوت عالم پاك وآدمي را به سير آفاق وانفس واميدارد وهمواره خدا را حاكم بر خود مي داند.

درباره زندگي وكرامات باباطاهر نيز افسانه هاي فراوان رايج است حكايت كرده اند كه روزي باباطاهر از طلاب مدرسه اي در همدان خواست كه شيوه علم آموزي را به او تعليم دهند .طلاب برسبيل مزاح گفتند كه بايد درزمستان  شبي  را در آب سرد حوض بگذراند باباطاهر اندرز ايشان را بكار بست وصبح روز بعد خود را صاحب معرفت يافت وفرياد برآورد (امسيت كرديا واصبحت عربيا ) ((ديشب كرد بودم وامروز صبح عرب شدم )) (13) ويا در ميان توچال الوند كوه از سوز درون خويش برف ويخ كوهستان را بگدازد قهرماني مناسب مي سازد يك داستان عشقي هم با بي بي فاطمه نام كه قبرش در كنار اوست –در افواه راجه به او هست كه مي تواند به اين احوال خارق العاده وكرامات آميز پير همدان تا حدي رنگ محسوس ببخشيد (14) دكتر زرين كوب در باره عناصر تصوف در منطقه جبال مي گويد :عناصر تصوف در عقايد اهل در بين بعضي طوايف لر وكرد وعناصر ديگر بومي در ولايات جبال رايج است باقي است واينكه امثال باباطاهر وباباجعفر وباباحمشاء در كتب قدماء صوفيه بي نام ونشان بوده اند قطعا مي بايست به سبب انتساب آنها به يك فرقه مظنون ومخفي بوده باشد.(15)

به تحقيق بابا طاهر رو بسوي خورشيد لايزالي قرآن داشته وعارفي است مجذوب حق شده وشيفته معشوق خود  مي باشد عاشقانه سخن گفته وسوخته دلي است كه رو به سوي معبود وگوش به ناي اهل راز داشته است .

هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب واخر متشابهات فاما الذي في قلوبهم زيغ فيتبعون ماتشابه منه ابتغاء تاويله وما يعلم تاويله الا الله والراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا ومايذكر الا الوالالباب ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب (16)

باباطاهر چنان از خيال معشوق سخن مي گويد كه به قول سعدي تو گويي معشوق خود در برابر چشمش مصور ومجسم است او نه تنها اين گونه سخن سر مي دهد بلكه از هم آغوشي با خيال معشوق سخن مي گويد :

چو شو گيرم خيالت را در آغوش                         سحر از بسترم بوي گل آيو (17)

بابا طاهر عريان دشت ودريا و كوه وصحرا را آيتي ونشاني از يار بي نشان خود ديده وبه تمامي عالم عشق ورزيد. تجليات جمال را در عالم خاك عزيز داشته ودل را سرا پرده محبت دوست مي داند ودر نهايت از خود فاني ودر دوست باقي شده است .

اينك چند مورد از روايت ها و داستان هايي كه در مورد بابا طاهر عريان بيان شده است ذكر مي كنيم :

حكايت اول:

گويند شاه سلجوقي (طغرل بيك) در دوران سفر و فتوحاتش به شهر همدان مي رسد و به خدمت بابا طاهر، از او پند و اندرزي خواست. بابا طاهر به او گفت من با تو آن را مي گويم كه خداي متعال در قرآن فرمود: "انّ اللهَ يَأمُرُكُم بِالعَدلِ وَ الاِحسانِ" با بندگان خدا عدل و احسان كن و سپس بابا طاهر لوله ابريقي را كه با آن وضو مي گرفت شكست و به جاي انگشتر در انگشت طغرل كرد و گفت برو به ياري خدا پيروز خواهي شد و گويند تا زماني كه آن انگشتر در دست او بود پيوسته در جنگ ها فاتح و پيروز بود چون آن شكست، او هم در جنگ ها شكست خورد.

حكايت دوم:

گويند طاهر در آغاز جواني روزي با شوق و علاقه بسيار به مدرسه اي وارد شد و تصميم به فراگيري علم و دانش گرفت اما هنگامي كه سخنان علمي طلاب را با شوق فراوان مي شنيد مطالب آنها را نمي فهميد لذا به يكي از طلاب گفت شما چه مي كنيد كه به اين علوم آگاه مي شويد آن شخص به شوخي به او گفت: بسيار رنج و زحمت مي كشيم، در اين حوض يخ را شكسته و در سرماي شب غسل كرده و چهل بار سر را در آب فرو مي بريم چون بيرون مي آييم اسرار اين علوم بر ما معلوم و فراگيري آن بر ما آسان مي شود. بابا طاهر ساده دل با عشق و شوق به معرفت الهي اين سخنان به شوخي را حقيقت دانست و چون شب شد در هنگام خواب طلاب به مدرسه آمد و يخ حوض را شكست و در آب غسل كرد و چهل بار سر را در آب فرو برد و چون از اين كار فارق شد شعله اي از آسمان فرود آمد و به قلب او وارد شد و پنهان گرديد و توانست در راه عرفان و شناخت به مقام بالايي رسيد.

حكايت سوم:

درويشي قصد ديدار بابا طاهر كرد و براي ديدن او به كوه همدان شتافت، مسافتي را پيمود تا به خدمت طاهر رسيد. ديد همه اطراف طاهر را برف گرفته و ليكن اطراف او تا حدي بر اثر حرارت بدن طاهر برفها آب شده و زمين خشك است چون نزديك ظهر شد درويش گرسنه بود و با خود فكر كرد كه امروز گرسنه خواهم ماند زيرا نزد طاهر هيچ غذايي نيست. طاهر از فكر او آگاه شد و گفت اي درويش اكنون وقت ظهر است نماز را به جا آوريم و در فكر شكم مباش كه روزي را خدا مي رساند چون از خواندن نماز فارق شدند درويش ديد به دعاي بابا طاهر جوي آبي پديد آمد و سفره اي كنار آن جوي پهن شد و غذاهاي گوناگون و معطر در آن سفره چيده شد. طاهر گفت: درويش بسم الله. هم اينكه درويش دست به غذا برد غذا از نظرش پنهان شد او فكر كرد كه طاهر سحر مي كند. ولي طاهر از فكر او آگاه شد و به او گفت: نه درويش سحر نيست تو بدون نام مولي دست به غذا بردي بسم الله بگو. چون درويش بسم الله گفت غذا ظاهر شد و درويش و طاهر از آن غذا ميل نمودند.

ويژگي سخن

اشعاري كه از بابا طاهر باقي است رباعياتي است كه به لهجه لري سروده شده است. با خواندن اين اشعار متوجه مي شويم كه او با سخن بسيار روان و ساده و بي پيرايه خود نيكو كاري، خير خواهي و احسان و ترك ظلم و ستم به خلق را به خوبي بيان كرده، او عشق و ايمان و دلباختگي خود به مذهب شيعه و توسل به ائمه اطهار (عليهم السلام ) و تضرع به درگاه خدا را چنان با جاذبه بيان مي كند كه خواننده از خواندن رباعيات خسته نمي شود و ناله جانسوز طاهر يكي از انوار عشق الهي است كه در كلمه به كلمه اشعار او اين انوار را مي بينيم و سوزش و آتش آن را حس مي كنيم.

معرفي آثار

از بابا طاهر مجموعه اي از سخنان او به زبان عربي باقي مانده است كه در آن عقايد عرفاني را در علم و معرفت و عبادت بيان كرده است و همچنين مجموعه اي كه شامل سروده هاي او به زبان لري است از او به يادگار مانده است.

 

گزيده اي از اشعار

غزل
دلا در عشق تو صد دفترستم / كه صد دفتر ز غير مجاز مي باشدين ازبرستم
منم آن بلبل گل ناشكفته / كه آذر در ته خاكسترستم
دلم سوجه ز غصه وربريجه / جفاي دوست را خواهان ترستم
مو آن عودم ميان آتشستان / كه اين نه آسمانها مجمرستم
شد از نيل غم و ماتم دلم خون / بچهره خوشتر از نيلوفرستم
درين آلاله در كويش چو گلخن / بداغ دل چو سوزان اخگرستم
نه زورستم كه با دشمن ستيزم / نه بهر دوستان سيم و زرستم
ز دوران گرچه پر بي جام عيشم / ولي بي دوست خونين ساغرستم
چرم دايم درين مرز و درين كشت / كه مرغ خوگر باغ و برستم
منم طاهر كه از عشق نكويان / دلي لبريز خون اندر برستم
قصيده
بتا تا زار چون تو دلبرستم / بتن عود و بسينه مجمرستم
اگر جز مهر تو اندر دلم بي / به هفتاد و دو ملت كافرستم
اگر روزي دو صد بارت بوينم / همي مشتاق بار ديگرستم
فراق لاله رويان سوته ديلم / وز ايشان در رگ جان نشترستم
منم آن شاخه بر نخل محبت / كه حسرت سايه و محنت برستم
نه كار آخرت كردم نه دنيا / يكي بي سايه نخل بي‌برستم
نه خور نه خواب بيتو گويي / به پيكر هر سر مو خنجرستم
جدا از تو به حور و خلد و طوبي / اگر خورسند گردم كافرستم
چو شمعم گر سراندازند صدبار / فروزنده‌تر و روشن ترستم
مرا از آتش دوزخ چه غم بي / كه دوزخ جزوي از خاكسترستم
سمندر وش ميان آتش هجر / پريشان مرغ بي‌بال و پرستم
درين ديرم چنان مظلوم و مغموم / چو طفل بي پدر بي مادرستم
نمي‌گيرد كسم هرگز به چيزي / درين عالم ز هر كس كمترستم
دو بيتي
فلك نه همسري دارد نه هم كف / به خون ريزي دلش اصلاً نگفت اف
هميشه شيوه كارش همينه / چراغ دود مانيرا كند پف
***
فلك! در قصد آزارم چرايي / گلم گر نيستي خارم چرايي
تو كه باري ز دوشم برنداري / ميان بار، سر بارم چرايي
***
ز دل نقش جمالت در نشي يار / خيال خط و خالت در نشي يار
مژه سازم به دور ديده پر چين / كه تاونيم در نشي يار
***
اگر زرين كلاهي عاقبت هيچ / اگر خود پادشاهي عاقبت هيچ
اگر ملك سليمانت ببخشند / در آخر خاك راهي عاقبت هيچ

منابع وماخذ

1- راحه الصدور وآيه السرور راوندي ص 98 و99

2- جستجو در تصوف ايران عبدالحسين زرينكوب ص187

3- همان ص193

4- همان ص 189 و190

5- نامه هاي عين القضات همداني ج 1 ص 45

6- همان ج1 ص 258

7- همان ج1 ص 351

8- همان ج1 ص 433

9- جستجو در تصوف ايران عبدالحسين زرينكوب ص190و 191

10 – همان ص191

11- شرح كلمات قصار باباطاهر چاپ خواجه ص57و 58

12- جستجو در تصوف ايران عبدالحسين زرينكوب ص190

13- همان ص191

14- همان ص 192

15- همان  ص 192

16- آيات 7 و8 سوره آل عمران

17 – ديوان بابا طاهر عريان

 

بیوگرافی_سهراب سپهري

سهراب سپهري، شاعر نقاش

سپهري شاعر عارف مشرب و طبيعت گراي معاصر است، كه به او شاعر نقاش گفته اند، زيرا در ترسيم طبيعت و بهره گرفتن از رنگ ها مهارت دارد. او آن چه را كه در نقاشي تصورش ممكن نيست در شعر ممكن مي سازد و هر گاه واژه ها ي هاي خواسته هاي شاعر را محقق نسازد به آب و رنگ و بوم متوسل مي شود.

سپهري در 15 مهر ماه 1307 در شهرستان كاشان متولد شد. پس از پايان تحصيلات ابتدايي و متوسطه به دانشسراي مقدماتي تهران رفت و بعد از به پايان رساندن دوره ي دو ساله دانشسراي مقدماتي به استخدام اداره ي آموزش و پرورش كاشان در آمد و در همين سال نخستين شعرش  به نام "بيمار" در ماهنامه ي "جهان نو" منتشر شد. در سال 1327 از آموزش و پرورش استعفا داد و در امتحانات ششم ادبي شركت كرد و ديپلم گرفت و مهر ماه همان سال در دانشكده ي هنرهاي زيبا در تهران به تحصيل پرداخت. چند ماهي درشركت نفت كار كرد و سپس استعفا داد و در خرداد سال 1332 دوره ي ليسانس را در رشته ي نقاشي به پابان رساند و رتبه ي اول را احراز نمود و به دريافت نشان درجه ي اول علمي نايل شد. بين سالهاي 1332 تا 1340 ه.ش. سپهري دوران كوتاهي را به كار در ادارات دولتي گذراند. زماني در اداره كل هنرهاي زيبا در قسمت موزه ها و به عنوان سرپرست سمعي و بصري در اداره كل اطلاعات وزارت كشاورزي و زماني هم به تدريس در هنرستان هنرهاي زيبا و هنركده هنرهاي تزئيني پرداخت، تا آن كه در پايان سال 1340 از كارهاي دولتي كناره گرفت. در همين سالها است كه در تهران، ميان شاعران و نقاشان و نويسندگان دوستاني پيدا كرد از جمله، نصرت رحماني، فريدون رهنما، منوچهر شيباني، ابو القاسم سعيدي، غلامحسين غريب و چند تن ديگر؛ و در مجلات ادبي – هنري در كنار نام اين عزيزان نام او هم به چشم مي خورد و در چند جا هم آثار هنري خود را به نمايش گذاشت. در مرداد ماه سال 1336 به اروپا سفر كرد و در مدرسه  هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي (چاپ سنگ) نام نويسي كرد و در سال 1339 براي آموختن فنون حكاكي روي چوب به ژاپن سفر نمود. او بسيار سفر مي كرد. سفر به هند، افغانستان، آلمان، اتريش، ايتاليا، هلند، يونان، مصر و آمريكا از مسا فرت هاي اوست كه اغلب اين سفرها با برپايي گالري و نمايشگاه از نقاشي هايش و شركت در فستيوال هاي بين المللي همراه بوده است. او با آشنايي عميق به زبان هاي فرانسوي و انگليسي و تا حدي ژاپني، اين امكان را داشت كه حوزه ي آگاهي هايش را گسترش دهد. البته او با ديدي فلسفي و عرفاني به جهان مي نگريست. او در آثار بزرگان ادب گذشته همانند فردوسي، ناصر خسرو، سعدي، حافظ، سنايي، عطار، مولانا و امثال اين بزرگان تاملي عميق داشت و به خصوص در اشعار شاعران سبك هندي نظير صائب، كليم و بيدل مطالعاتي همه جانبه كرده بود. با اين وجود او از نخستين كساني است كه راه "نيما" را شناخت و به پيروي از او پرداخت. سهراب سپهري در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه ي خود را در "هشت كتاب" گرد آورد و در سال 1356، انتشار داد. شاعر "هشت كتاب" در اين سال ها به سرعت به سوي مرگ پيش مي رفت. بيماري سرطان خون او را هر روز ضعيف تر و رنجورتر مي ساخت. او در سال 1358 به بيماري اش پي  برد و براي درمان به انگلستان رفت، ولي بيماري بسيار پيشرفته بود. او مي دانست كه ديگر فرصتي براي زنده ماندن ندارد، اما با روحيه اي آرام آن گونه برخورد مي كرد كه گويي سال ها زنده خواهد ماند. سرانجام زندگي اش پس از 52 سال در روز اول ارديبهشت ماه سال 1359 به علت بيماري سرطان خون و تختي بر بيمارستان پارس تهران به پايان رسيد و چشم از جهان هستي فرو بست. نخست قرار بود كه طبق خواست خودش او را در روستاي "گلستانه" به خاك بسپارند. اما به پيشنهاد يكي از دوستانش از بيم آن كه طغيان رودخانه، مزارش را تهديد كند، او را در صحن "امام زاده سلطان علي" در گورستان "مشهد اردهال" به خاك سپردند. زينت بخش مقبره ي او سروده خود اوست:

                به سراغ من اگر مي آييد      

                نرم و آهسته بياييد

                 مبادا كه ترك بردارد

                 چيني نازك تنهايي من

آثاري كه در قلمرو شعر از سپهري  انتشار يافته است، چنين است:

اولين كتاب شعري سپهري به نام "مرگ رنگ" در سال 1330 منتشر شد. مفاهيم و تصاوير اين مجموعه ملموس و محسوس است شاعر در اين مجموعه جهان مادي پيرامون خويش را به تصوير مي كشد و از غم و دردي سخن مي گويد كه غم و درد مردم عادي است. اين مجموعه در برگيرنده 22 قطعه شعر است. اين مجموعه نشان مي دهد كه شاعر بيشترين تاثير را از "نيما" و شيوه ي سخن گفتن او گرفته است و اين تاثير پذيري در جاي جاي اشعار او به چشم مي آيد. در سال 1331 دومين اثرش با نام "زندگي خواب ها" منتشر شد. در اين اثر تحولي عظيم در شعر و انديشه ي شاعر رخ مي دهد. شاعر وزن عروضي را كنار گذاشته و به شعر سپيد رو مي كند انديشه ي شاعر پخته تر و عميق تر مي شود و با افكار عرفاني آشنايي مي يابد. شاعر در اين مجموعه جهاني را به تصوير مي كشد كه چندان با جهان مادي تطابق ندارد. شاعر از تصويرگري واقعيت زمانه گريزان است و به آن ها توجهي ندارد، حتي از تصويرگري تخيلات نيز روي گردان است و بيشتر توهمات خود را نشان مي دهد.

"آوار آفتاب" سومين مجموعه ي شعر سپهري است كه در سال 1340 چاپ و منتشر شد. اين مجموعه در برگيرنده 32 قطعه شعر است و تركيبي از قالب هاي نيمايي، شعر سپيد و چارپاره است. در اين كتاب شاعر همچنان براي رسيدن به راز هستي تلاش مي كند و بيش از آن كه شاعري كند، فيلسوفي كرده است و به دنياي پيرامونش دقيق مي نگرد و كم كم لايه هاي كدر از جلوي ديد گانش كنار مي رود و بي پرده به گفتگو مي نشيند.

چهارمين مجموعه ي شعر سپهري "شرق اندوه" نام دارد كه همزمان با "آوار آفتاب" در سال 1340 منتشر شد. سپهري در اين دوره نگاه جديدي به هستي، انسان و زندگي مي اندازد و غالبا نگاه و صداي "بودا" را در اشعارش مي بينيد و مي شنويد اما شور و حال عارفان كهن ايران بر زبان صوفيانه عرفا نظير غزليات شمس مولانا را نيز مي توان در آن سراغ گرفت.

منظومه "صداي پاي آب" پنجمين و مشهورترين اثر سپهري است، كه سه سال بعد از "شرق اندوه" به چاپ رسيد انگيزه ي شاعر براي سرودن "صداي پاي آب" مرگ پدر و تسلاي مادر است. اين سروده را مي توان حديث نفس شاعر دانست كه در جستجوي حقيقت است و مي گويد وظيفه ما شايد اين باشد كه ميان آموخته هاي عرفاني و ره آوردهاي عصر جديد، گوش به آواز حقيقت بسپاريم.

اگر اين سروده را به دو قسمت تقسيم كنيم، در قسمت نخست "آب" رمز خود شاعر است و كاشان او همان زادگاه اوست و شعر تركيبي از حس و عاطفه و آرمان هاي شاعر است. اما در قسمت دوم انديشه ي عرفاني و تفكر فلسفي شاعر نمايان مي شود و كاشان او به اندازه جهان وسعت مي يابد و جهان در نماد كاشان تفسير مي شود.

 

 

 

      اهل كاشانم، اما

      شهر من كاشان نيست

      شهر من گم شده است

      من با تاب، من با تب

      خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.

منظومه ي ”مسافر“ ششمين و مجموعه "حجم سبز" هفتمين اثر اوست كه در سال هاي 1345 و 1346 چاپ و منتشر شد.

در منظومه ي "مسافر" كه منظومه بلندي است، شاعر دست به سفر مي زند. در جستجوي درك حيات و راز هستي به شهرها مي رود،‌ تاريخ را مرور مي كند، در يادگارهاي تاريخي درنگ مي كند، با ديگران همراه مي شود و سعي مي كند تا به درون آن ها رسوخ كند و سرانجام سفر به درون شكل مي گيرد.

"حجم سبز"، بي تردي سپهري را بر قلعه ي افتخار نشاند. اسماعيل نوري علاء درباره اين مجموعه در كتاب "صور و اثباب شعر امروز" مي گويد: سپهري در حجم سبز قلمرو تازه اي، براي تفكر و بيان  مي يابد. در فرهنگ، عرفان و مذهب شرقي خواسته است تا به نظام كامل فكري خاصي دست يابد كه در آن – در هر سطحي هست – همه ي سوال ها و مسايل قابل طرح و پاسخ گويي باشد.

آخرين مجموعه ي اشعار سپهري "ما هيچ، ما نگاه"، نام دارد كه بايد آن را ادامه ي دفتر "حجم سبز" دانست چرا كه هم از نظر محتوي و هم فرم و هم زبان كاملا با اشعار "حجم سبز" هماهنگي نشان مي دهد. اين دفتر همراه با ديگر اشعار سپهري در مجموعه اي به نام "هشت كتاب" در سال 1356 منتشر شد. سپهري با ادبيات اروپايي نيز آشنايي داشت و ترجمه هايي نيز از او باقي مانده است.

آثار سپهري از صور خيال و تعبيرات بديع شاعرانه سرشار است و شايد براي برخي خوانندگان دشوار و نامأنوس باشد اما به تدريج بر اثر تأمل آشنايي حاصل مي شود و در نهايت شعر سپهري براي خواننده زيبا و دلپذير خواهد بود. زبان شعري سهراب در برخي اشعار ساده و بي آلايش است. او با سادگي و رواني تصويرگري مي كند و با ساده ترين كلمات تصاوير زيبايي مي آفريند. در برخي ديگر از اشعارش زبان سپهري دشوار و پيچيده مي شود كه آميخته با مفاهيم و مضامين عرفاني و فلسفي و همراه با نمادهايي است كه محصول سفرها و آشنايي او با آيين هاي "بودايي"، "برهمايي"، انديشه هاي كريشنا مورتي – عارف معاصر هندي – و نيز انديشه هاي عرفاي بزرگ ايراني و اسلامي است. زبان روان، توصيف صادقانه ي دنياي عاطفي شاعر، تصويرهاي بديع و تازه، غافلگيريهاي شاعرانه، تركيبات تازه و موسيقي شعر از ويژگي هايي است كه بر شكوه و زيبايي اشعار سپهري مي افزايد.

بیوگرافی_مهدي اخوان ثالث

مهدي اخوان ثالث، شاعر زمستان

مهدي اخوان ثالث (م. اميد)، در سال 1307 در مشهد ديده به جهان گشود. وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در هيمن شهر گذراند و در سال 1326 دوره ي هنرستان را در رشته ي آهنگري به پايان برد و در زادگاهش به كار آهنگري مشغول شد. سپس به تهران آمد و آموزگار شد و در تهران و پيرامون آن به تدريس پرداخت. اخوان چند بار به زندان افتاد و يك بار هم به كاشان تبعيد شد. در سال 1329 با دختر عمويش ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج 6 فرزند بود كه در حال حاضر 3 پسر و 1 دختر از او به يادگار مانده است. در سال 1333 براي چندمين بار به اتهام سياسي بودن زنداني شد و پس از آزادي از زندان در سال 1336 به كار راديو پرداخت و مدتي بعد به تلويزيون خوزستان منتقل شد. در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و در راديو تلوزيون ملي ايران به كار پرداخت. از سال 1356 به تدريس ادبيات دوره ساماني و ادبيات معاصر در دانشگاه هاي تهران،‌ ملي و تربيت معلم مشغول شد. در سال 1358 در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي (فرانكلين سابق) شروع به كار كرد. در سال 1360 بدون حقوق از كليه مشاغل دولتي بازنشسته شد و اين دوران تا آخر عمر اخوان ادامه يافت. در سال 1369 به دعوت خانه ي فرهنگ آلمان براي برگزاري شب شعر از 4 تا 7 آوريل( 15 تا 18 فروردين) به خارج از كشور سفر كرد.

اين سفر اولين و آخرين سفر او به خارج از كشور بود. ضمن اين سفر از كشورهاي انگليس، فرانسه، دانمارك، سوئد و نروژ ديدن كرد. در تاريخ 29 تير ماه به ايران بازگشت و سرانجام در چهارم شهريور ماه همان سال (1369) در بيمارستان "مهر" تهران دارفاني را ودا ع گفت. جنازه ي وي را به مشهد مقدس انتقال دادند و در جوار آرامگاه حكيم فردوسي در باغ شهر توس به خاك سپردند.

بي گمان "اخوان" يكي از درخشان ترين ستارگان آسمان شعر معاصر است. و يكي از وفادارترين و موفق ترين رهروان شعر نيمايي است. مهم ترين شاخصه ي شعر اخوان را علاقه ي ويژه ي او به احياي سنت هاي حماسي و اساطيري كهن، صلابت و استواري شعر خراساني و شيوه روايت گري او بايد دانست. سبك شعري "اخوان" در اغلب اشعارش سبك حماسي و با الهام از سبك فردوسي است و تاثير شاهنامه در بيشتر اشعار او آشكار است‏  به طوري كه شيوه ي شاعري او نوعي سبك  ‏‏‏‏‍‍‍‍‍‍‍؛ به طوري كه شيوه شاعري او نوعي سبك "خراساني نوين" است. اخوان با نشر مجموعه ي "زمستان" در سال 1335 نشان داد كه در شعر حماسي و اجتماعي به شكل تازه اي از بيان دسته يافته است. اخوان از ابتداي جواني با زبان رمز به ارائه ي ديدگاه خود در ارتباط با وضعيت سياسي و اجتماعي جامعه ايران پرداخت وشعر "زمستان" شاخص ترين شعر سبك نيمايي است كه رمزگرايي ناشي از عصر خفقان و فشار سياسي را به خوبي نشان مي دهد. او در مجموعه ي "آخر شاهنامه"‌ كه در سال 1338 انتشار يافت، اوج شكوفايي شعري خويش را نمايان ساخت كه بيانگر نا اميدي شاعر از وضعيت جامعه است. از ديگر آثار اخوان كتاب هاي "ارغنون"، "از اين اوستا"، "تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم" و "در حياط كوچك پاييز در زندان" را مي توان نام برد. اخوان جداي از شعر و شاعري در زمينه ي تاليف، نقادي، ترجمه و مقاله نويسي نيز فعال بود. او از نخستين كساني است كه شعر نيمايي را به خوبي تجزيه و تحليل كرده است. دو كتاب "بدعت ها و بدايع نيما يوشيج" و "عطا و لقاي نيما يوشيج" او در هيمن زمينه است."ضياء الدين ترابي" در كتاب "اميد ديگر" درباره اخوان مي گويد: شعر مهدي اخوان ثالث شعري است جامعه گرا، محتوا گرا كه ريشه در واقعيت هاي عيني و ملموس جامعه و زمانه خود دارد و به همين دليل شعري است تلخ و گزنده.

پس از كودتاي 28 مرداد 1332 گرچه بسياري ازشاعران و نويسندگان تلخي كودتا را حس كردند اما آن گونه كه بايد و شايد در آثارشان نشان ندادند و اخوان در شعر "زمستان" به اين مساله اشاره مي كند و از محيط تنگ و بسته و خاموش، نبودن آزادي قلم و بيان، نابودي آرمانها، تجربه هاي تلخ، پراكندگي ياران و همفكران، بي وفايي ها و پيمان شكني ها مي نالد و زمستان انديشه را احساس مي كند. در اين مجموعه شاعر جز حديث حسرت و شكست بر لب ندارد. "زمستان"درد دل مردي است نوميد و مايوس و زمستان او نماد همه ي زمستان هاست . گر چه بسياري از اهل قلم عنوان " شكست" را براي شاعر گذاشته اند ولي برخي ديگر اين نام را زيبنده نمي بينند. روزگاري كه همه در فكر خود بودند و در پي كسب نام و مقام، اخوان با تمام تلخي هاي زبانش به شعرهاي مبتذل نگراييد. او از غم و درد خود و مردم سخن مي گويد و به مردم سرزمينش عشق مي ورزد و فرهنگ ديارش را دوست مي دارد. سخن آخر اين كه اخوان آخرين شاعر كلاسيك ايران است و شعر او پلي است ميان شعر كهن و شعر نو.

 

پروين اعتصامي، سراينده شعر يتيمان و محرومان

در ادب فارسي هيچ زن شاعري شهرت پروين اعتصامي را نيافته است.او دختر يوسف اعتصام الملك آشتياني در سال 1285 ه.ش. در تبريز در خانوادة دانش پرور و اهل قلم چشم به جهان گشود. او در كودكي به تهران آمد و تحت نظر پدر انديشه مندش مقدمات علوم و زبان عربي و فارسي و ادبيات اين زبان را فرا گرفت، سپس در مدرسه ي دخترانه ي آمريكايي ها در تهران به تحصيل زبان انگليسي پرداخت و سپس در همان مدرسه به تدريس پرداخت. پروين از ذوق و قريحه ي شاعري بهره اي تمام داشت و از 9 سالگي شعر سرود. او از نوابغ روزگار بود و در زمان كوتاه حيات خود به جايگاه بلندي رسيد و در زمره ي شعراي بنام و معروف جاي گرفت.

پروين در تير ماه سال 1313 باپسر عموي خود كه رئيس شهرباني بود در كرمانشاه ازدواج كرد،‌ اما اين ازدواج مناسب نبود و سعادتي در بر نداشت و پس از مدت كوتاهي به جدايي انجاميد. پروين روحيه اي متين و آرام داشت چنانكه روح خشن و نظامي همسرش با روح آزاد و لطيف او سازگاري نداشت و پروين نتوانست او را تحمل كند و سرانجام در سال 1314 از همسرش جدا شد و به تهران بازگشت تا اين تجربه ي تلخ در آغاز جواني او را در دنيايي از غم و اندوه فرو برد. بعد از جدايي از همسر فرصتي يافت تا به ياري پدر فاضلش به نظم و تدوين اشعار خويش بپردازد. ديوان پروين نخستين بار با مقدمه اي به قلم ملك الشعراي بهار در سال 1314 به چاپ رسيد. ديوان او مشحون است از پند و اندرز و تعليم مكارم و فضايل اخلاقي. شعر او شيوا، دلنشين و بسيار پخته و پر محتوا است، به ويژه هنگامي كه دامنه ي سخن به مراحل پندو اندرز حكيمانه مي كشد.

ديوان پروين تركيبي است از دو سبك خراساني و عراقي با سبكي مستقل. قصايد او در عين برخورداري از ويژگي سبك خراساني يادآور افكار و گفتار ناصر خسرو است. در غزليات سخن پروين بيشتر رنگ سخن عراقي به خود مي گيرد و شيوايي سخن سعدي و گاه حافظ را تداعي مي كند. در مثنوي نيز به مولوي نزديك مي شود اما در قطعات به شيوه اي مستقل عمل مي كند.

شعر او از برجسته ترين نمونه هاي شعر تعليمي معاصر است. پروين براي بيان منظور خود از عناصر طبيعت، حيوانات، جمادات و ديگر پديده ها كمك مي گيرد و با هنرمندي تمام به شكل مناظره (سوال و جواب شعري) از زبان موجودات بيجان اعم از گل و خار، نخ و سوزن، سير و پياز و … سخن مي گويد و از گفت و شنود آن نتايج اخلاقي و آموزشي مي گيرد. اين شيوه سخن سرايي پروين شاخص و ممتاز است و از ويژگي هاي بارز شعري اوست. در ديوان اشعار وي 248 قطعه ديده مي شود كه 65 قطعه آن حالت مناظره دارد. مناظره هاي پروين گاه طنزي زيبا و لطيف و زماني طنز نيشدار و گزنده را نشان مي دهد.

به جرات مي توان گفت پروين اعتصامي در مسير تاريخ پر فراز و نشيب ادبيات فارسي تنها بانويي است كه با لحني حماسي از مسايل اجتماعي به ويژه ظلم حكام و قدرتمندان و صاحبان زر و زور و تضاد طبقاتي و بي عدالتي و نا برابري آشكارا سخن مي گويدو اين گونه ورود به دايره ي مسايل اجتماعي در عصري كه خفقان و اختناق نفس را در سينه ي مردان حبس كرده بود، بيانگر قوت نفس، عظمت شخصيت و صراحت لهجه ي پروين اعتصامي است. با اين كه شصت سال از در گذشت اين شاعر مي گذرد ، همگان اشعار پروين را مي خوانند و او را مي ستايند، اشعارش نزد همه پذيرش يافته و بسياري از ابيات آن به صورت ضرب المثل بر زبان عام و خاص جاري گشته است.

افسوس كه روزگار با او مهربان نبود. او سي و چهار سال در اين جهان فاني زيست و سرانجام در 16 فروردين 1320 به علت بيماري حصبه در تهران وفات يافت و در شهر قم در صحن حضرت معصومه (س) در مقبره اي خانوادگي كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد.

سخن از پروين را با عباراتي از پدر سخن شناس و انديشمندش به پايان مي بريم: "شعر پروين شعر اوقات و احوال و اشخاص نيست. شعر تربيت و تهذيب و تعليم اخلاق كريمه است، ترانه ي روح فزاي مهر و عاطفت و فضيلت است، نغمه جذاب سعي و عمل و همت و اقدام است، سرود بيداري و پرهيزكاري و رستگاري است."

 

بیوگرافی_ملك الشعراي بهار

ملك الشعراي بهار، شاعر وطن

ملك الشعرا محمد تقي بهار پسر ملك الشعرا محمد كاظم صبوري بزرگ ترين گوينده پارسي زبان در چند قرن اخير از تاريخ ادبيات ايران است. او نه تنها شاعري زبان آور و بلند انديشه، بلكه در همان حال محققي بزرگ و نويسنده اي فعال و استادي لايق و روزنامه نگار و مرد سياست بود. او از جواني به همراه پدر در مجامع آزاديخواهي شركت مي جست و طولي نكشيد كه به مشروطه خواهي دل بست. اهميت بهار بيشتر در آن است كه با زباني شيوا و رسا شعر را وسيله ي سودمندي براي بيان مقاصد گوناگون و موضوعات جديد قرار داد و انديشه هاي فلسفي و اجتماعي و سياسي خود را در اشعارش گنجاند. اشعار بهار در دوران مشروطيت بسيار پرشور و صميمي بود.

بهار از تاريخ ايران مايه ها اندوخته بود و از سر وطن دوستي به ايران عشق مي ورزيد و اين عشق به ميهن و وطن دوستي در آثارش مشهود است. در آثار خود از فراز و نشيب ها ي سرگذشت ملت ايران بسيار سخن گفته است، هم از دوران درخشندگي فرهنگ ايران زمين و عدالت و دادگستري و شادي ها و پيروزي هاي قوم ايراني سخن مي گويد و هم از تيره روزي آن قوم؛ و اين نشان دهنده ي آگاهي وي از تاريخ ايران زمين است.

وي در مشهد روزنامه نوبهار را تاسيس كرد و در دوره ي سوم مجلس به نمايندگي انتخاب شد. در تهران روزنامه  ي نوبهار را با چند بار توقيف انتشار داد. در سال 1334 ه.ق. با ايجاد جمعيتي به نام دانشكده و مجله اي به همين نام جمعي از شعرا و نويسندگان را پيرامون خود گرد آورد. در دوره ي چهارم مجلس همراه با زنده ياد مدرس در مبارزات سياسي شركت كرد و پس از دوره ي ششم مجلس از سياست كناره گرفت و به كار تحقيق و تدريس و نويسندگي پرداخت.

يي ترديد "بهار"، شاعري بزرگ و استادي توانا در قرون اخير است. شهرت شاعري "بهار"، به قصايد فخيم و استواري است كه با توجه به سنت ادبي گذشته سروده است. "بهار" شاعر غزل نيست بلكه شاعر قصيده است و يكي از قصايد شكوهمند او شعر "دماونديه" است. شاعر، "دماونديه" اول خود را در سال 1300 با مطلع:

اي كوه سپيد سر درخشان شو          مانند وزو، شراره افشان شو

 

سرود كه موفقيتي نيافت و "دماونديه" دوم را با مطلع:

اي ديو سپيد پاي در بند          اي گنبد گيتي اي دماوند

در سال 1301 شمسي سرود كه در اين سال هرج و مرج، هتاكي به مطبوعات و آزار و اذيت وطن خواهان و سستي در كار دولت و حكومت بروز كرده بود. ملك الشعراي بهار اين قصيده (دماونديه دوم) را تحت تاثير اين شرايط سرود.

اصولا شعر معاصر، شعر نمادين است و شاعر سعي مي كند وضعيت اجتماعي عصر خويش را بيان كند. شاعر در اين قصيده مقصودش از دماوند، خودش است و از زبان دماوند در شرح انزواي خود سخن مي گويد و يك جدال با دل خويش دارد، كه چرا از مردم دوري گزيده و با دماوند درد دل مي كند. بنابراين دماوند نمادي از شاعر است و با خاموش بودن كوه دماوند به ساكت بودن و سكوت روشنفكران جامعه در آن عصر اشاره مي كند و بر سر خود و ديگر روشنفكران روزگار فرياد بر مي آورد و شكايت سر مي دهد كه:

خامش منشين سخن همي گوي          افسرده مباش خوش همي خند

علاوه بر ديوان اشعار از جمله مهمترين كارهاي ادبي  او تصحيح تاريخ سيسيتان و مجمل التواريخ و تاليف سبك شناسي يا تاريخ تطور نثر فارسي در سه جلد است.سخن آخر آن كه "بهار" در سال هاي آخر عمر از بيماري سل در  رنج بود و سرانجام در سال    0 133     .ش در گذشت.

 

بیوگرافی_نيما يوشيج

نيما يوشيج، پدر شعر نو

علي اسفندياري معروف به نيما يوشيج متولد 1315 ه.ق. در يوش مازندران به دنيا آمد. دوران كودكي او در بين شبانان با ييلاق و قشلاق سپري شد. از دوران كودكي خود جز زد و خوردهاي وحشيانه ميان قبايل و زندگي كوچ نشيني چيزي به خاطر ندارد. پدرش كشاورز و گله دار بود. پدر تار مي زد و شكار تفريحش بود و به فرزند سواري و تيراندازي آموخت. مادرش داستان هاي هفت پيكر نظامي و غزل هاي حافظ را برايش مي خواند. تا 12 سالگي در ميان قبايل كوهستان زندگي كرد. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت، سپس در شهر همراه برادر كوچك خود در يك مدرسه كاتوليك مشغول تحصيل شد. اين مدرسه به مدرسه سن لويي شهرت داشت و در واقع دوره ي تحصيلي نيما از اين مدرسه شروع شد. او در مدرسه دانش آموز درس خواني نبود، فقط نمرات نقاشي او خوب بود اما بعدها به تشويق استادش، نظام وفا، شاعر معاصر، به نظم شعر پرداخت. شعرهاي نيما در آن زمان به سبك خراساني بود. "قصه ي رنگ پريده"، اولين تجربه ي شعري او به سبك كلاسيك بود.

آشنايي با زبان فرانسه راه تازه اي را پيش چشم او گذاشت و تغييراتي در شعر او پديد آمد، كه اين تغييرات را در شعر "افسانه" مي توان ديد.

نيما با سرودن افسانه در سال 1301 آغازگر تحولي بزرگ شد و پس از آن در سال 1316 شعر "ققنوس"، نخستين شعر خود را كه از نظرگاه تخيل و وزن آرايي و قافيه بندي با شعر گذشتگان كاملا متفاوت بود، عرضه كرد.

اين اشعار تير زهر آگيني بود كه به طرف طرفداران سبك قديم پرتاب مي شد. نيما مي گويد: "شعر آزاد سرودن براي من دشوارتر از غير آن است. مايه اصلي شعر من، رنج است. فرم و كلمات و وزن و قافيه در همه وقت براي من ابزارهايي بوده اند كه مجبور به عوض كردن آن ها بوده ام تا با رنج من و ديگران بهتر سازگار باشد."

گروهي از اديبان و شاعران چندان با شعر نيما سازگار نيستند و در مقابل ،جمعي ديگر با شور و احساسات از نيما و سبك او سخن مي گويند. در بحث از شعر نيما نبايد  بدون تفكر و تامل در آثارش سخن گفت و بايد با فكري فارغ از تعصب اظهار نظر كرد. تاثير شگرفي كه نيما و سبك شعري اش در شعر معاصر بر جاي نهاده است، غير قابل انكار است ولي متاسفانه آن گونه كه بايسته و شايسته است، هم سنت گرايان و هم نوگرايان به طور جدي به اين مهم نپرداخته اند بلكه راه افراط و تفريط را پيموده اند. به قول "دكتر غلامحسين يوسفي" در كتاب "چشمه ي روشن"، در مطالعه ي شعر نيما آنچه نخست جلب نظر مي كند، ديد تازه نيما نسبت  به طبيعت و جهان است. خواننده ي اشعار احساس مي كند  با شاعري سر و كار دارد كه داراي انديشه اي مستقل است نه مقلد و پيرو ديگران. به همين جهت در اشعار نيما مضاميني راه يافته كه در آثار ديگران طرح نشده است. نكته ي ديگر نظر اجتماعي و انتقادي نيما در اشعارش است. زماني كه برخي از سخن سرايان آزاده از ميان رفتند و بعضي سكوت كردند گروهي ديگر جانب حكومت وقت را گرفتند، نيما در آن دوره ي سختي و فشار شعرهاي سمبوليك و انتقادي سرود.

بنابراين ويژگي بارز شعر نيمايي پرداختن به مسايل اجتماعي با زباني نمادين است. نيما با بهره گيري از عناصر محيط خويش به بيان دردها و تنگناهاي جامعه مي پردازد. شعر "شب"، تصوير عصر شب زده و جامعه ي غفلت آلودي است كه نيما در آن زندگي مي كند. انس با طبيعت و وصف آن از ويژگي هاي ديگر شعر نيما است. او همان گونه كه به طبيعت دل بسته است و با طبيعت زندگي مي كند، اين دلبستگي در اشعارش مشهود است.

اما مهم ترين ويژگي شعر نيما بدعتي است كه او در موسيقي شعر با كوتاه و بلند كردن مصراع ها و جا به جايي قافيه ها پديد آورده است. نيما وزن را براي شعر لازم مي داند، نه آن چنان كه در شعر كلاسيك وزن بيت يا وزن مصراع معيار تعيين وزن شعر باشد، زيرا در شعر نيما طول مصراع ها يكسان و مساوي نمي باشد. بنابراين شعر نيما موزون است. از لحاظ قافيه نيز شعر نيما مقفي است اما به آن صورت كه مرتب و مكرر در آخر قرينه ي سخن منظوم بيايد، رعايت نمي شود. قافيه در شعر نيما جاي ثابت ندارد. هر جا كه مطلب تمام شود و يا مطلب تازه اي شروع شود قافيه آورده مي شود. به اعتقاد نيما "شعر بي قافيه، مثل آدم بي استخوان است." بنابراين نيما وزن و قافيه را براي سرودن شعر لازم و سودمند مي داند.

در ميان اشعار نيما، مهتاب، آي آدمها، ماخ اولا، اجاق سرد و تو را من چشم در راهم، قابل تامل است.

نيما در سال 1338 ه.ش. به علت ابتلا به بيماري ذات الريه در گذشت و در قبرستان امام زاده عبدالله به خاك سپرده شد. گرچه خود خواسته بود كه بعد از مرگ او را در يوش به خاك سپارند ولي اين خواسته ي وي در آن زمان براي خانواده اش ممكن نبود اما بعد از انقلاب چنين امكاني فراهم گشت. از طرف سازمان ميراث فرهنگي براي بازسازي خانه ي مسغير مجاز مي باشدي نيما در زادگاهش، يوش، بودجه اي در نظر گرفته شد و پس از بازسازي در شهريور 1372 بقاياي پيكر نيما از قبرستان امام زاده عبدالله خارج شد و طي مراسمي در تالار وحدت به يوش برده شد. نيما در وصيت نامه ي خويش مي نويسد بعد از من هيچ كس حق دست زدن به آثارم را ندارد جز دكتر محمد معين، گرچه او مخالف ذوق من مي باشد و شعر مرا دوست ندارد، ولي اگر مي توانم براي خود قيم داشته باشم، او قيم من است. بدين ترتيب اشعار نيما بعد از مرگش با همت دكتر معين و نيز دكتر ابو القام جنتي عطايي و پسرش شراگيم يوشيج چاپ و منتشر شد.

سخن آخر آن كه نيما در تاريخ شعر فارسي معاصر پيشروِ راهي تازه بود و بي گمان نامش جاودان خواهد ماند.

 

بیوگرافی_حكيم ابومعين ناصر خسرو

ناصر خسرو، حجت خراسان

حكيم ابومعين ناصر خسرو  ملقب به حجت از شاعران و نويسندگان بسيار توانا و بزرگ ايران در قرن پنجم و از گويندگان درجه اول زبان فارسي است. او از خانداني محتشم و ثروتمند بود. وي از كودكي به كسب علوم اشتغال ورزيد و از ابتداي جواني به تحصيل علوم و تحقيق در اديان و عقايد مختلف و مطالعه ي اشعار عرب پرداخت. در دوره ي جواني به دربار محمود و مسعود غزنوي راه يافت و دربار سلجوقيان به دبيري مشغول بود. وي در اعمال و  اموال سلطان نيز تصرف داشته و به كارهاي ديواني مشغول بود و عنوان اديب و دبير فاضل گرفته است. او بعد از مدتي كه در خدمت امرا و سلاطين به خوشي و كسب مال و جاه مشغول بود اندك اندك دچار تغيير حالت شد و با علماي زمان خود به بحث و جدل پرداخت ولي جواب پرسش هاي خود را در مدعيان علم نمي يافت و اين مباحث روح تشنه و جستجوگر او را سيراب نمي كرد؛ به همين جهت همواره خاطري مضطرب و انديشه اي پريشان داشت؛ تا در سال 437 ه.ق. خوابي ديد و به قول خودش چنانچه در "سفر نامه" مي نويسد از خواب گران چهل سال بيدار شد، كارهاي ديواني را رها كرد و به جهانگردي وسير آفاق و انفس پرداخت. در اين خواب كسي او را به سوي كعبه فرا خواند. پس به اتفاق برادرش راهي سرزمين حجاز شد. اين سفر 7 سال طول كشيد. وي در اين سفر 4 بار حج كرد و 3 سال در مصر به سر برد و در مصر به مذهب اسماعيلي در آمد. پيوستن او به مذهب اسماعيلي و باطنيه ذهن ناآرام و جستجوگرش را سغير مجاز مي باشد و آرامش بخشيد و بعد از طي مرحله اي به درجه ي "حجت" ملقب شد و يكي از مبلغين آن مذهب گرديد و به دستور خليفه ي فاطمي مصر با عنوان "حجت سرزمين خراسان" به بلخ بازگشت. در اين زمان اگرچه ناصر خسرو پنجاه سال داشت ولي با شور و اعتقادي راسخ و استوار و تعصبي سخت شروع به دعوت باطنيان نمود كه البته با مخالفت شديد علماي اهل سنت و حاكمان وقت روبرو شد و سرانجام به دره يمگان پناه برد و تا پايان عمر در همان جا به  دعوت فاطميان خراسان مشغول بود و با علماي سنت به مباحثه پرداخت. به تدريج دشمنان و مخالفان ناصر خسرو فزوني گرفت و كار تبليغ را بر او دشوار كرد و گفته مي شود حتي فتواي قتل او نيز داده شد. ناصر خسرو در برابر معاندان و دشمنان ناگريز به ترك وطن شد و آواره شهر ها و بيابان ها گشت. اما همه جا با دشنام و لعن روبرو بود و دشمناني كه در كشتن او ترديد نمي ورزيدند. سرانجام در بدخشان، بر فراز كوههاي بلند، در قلعه يمگان پناهگاهي يافت و سال ها درآن جا به سر برد و هم در آن جا به سال 481 ه.ق. در گذشت و همان جا به خاك سپرده شد.

ناصر خسرو هم از لحاظ طرز فكر و هم از جهت شيوه ي شاعري، به واقع شاعري يگانه است. او همانگونه كه مي انديشيد،شعر مي گفت وهمانگونه كه شعر مي گفت ،زندگي مي كرد. كردارش مطابق با اعتقادش بود وشعرش بيانگر اعتقاد وي؛ و به همين سبب شعر را وسيله ي بيان مقاصد خود قرار داده بود.

آثار ناصر خسرو دو گونه است: منثور، منظوم.

آثار منثور ناصر خسرو عبارتند از: سفرنامه، خوان اخوان، وجه دين، زاد المسافرين، جامع الحكمتين و رساله ي گشايش و رهايش.

سفر نامه، شرح مسافرت هفت ساله اوست كه به نثري ساده نوشته شده است و حاوي اطلاعات دقيق جغرافيايي، تاريخي و بيان عادات و آداب مردمي است كه ناصر خسرو در طول سفرهاي خويش به نقاط و ممالك مختلف ديده بود.

بقيه آثار منثور ناصر خسرو در كلام و بيان مطالب مذهب اسماعيليه و يا پاسخ به پرسش هايي است درباره  ي همين مذهب. مشهورترين اثر وي در اين زمينه كتاب "زاد المسافرين" است.

آثار منظوم او نخست ديوان اشعار است. قسمت عمده اشعار او بر مواعظ و حكمت تكيه مي كند. او در قصايد تعليمي خود انسان را به آزادگي، خرد ورزي، دين داري، علم اندوزي، آخرت انديشي و ديگر فضايل معنوي و روحي دعوت مي كند.

ديگر دو منظومه به نام هاي "روشنايي نامه" و "سعادت نامه" است كه در بيان وعظ و حكمت است. اشعار ناصر خسرو تركيب و آميزه اي است از احساس و عاطفه و تخيل و انديشه؛ زيرا در بخشي از اشعار از اندوه و مصائب شكوه مي كند و در بخشي ديگر حالت مفاخره و لحن حماسي دارد، برخي از ابيات در ستايش خلفاي فاطمي مصر است و برخي در پرخاش نسبت به مخالفان و دشمنان است.

سبك شعري ناصر خسرو اگرچه متناسب با سبك خراساني است اما رنگي از ذوق و طبع وي دارد كه ويژه ي خود اوست و همين امر موجب شده است تا از ناصر خسرو به عنوان شاعر برجسته و منفرد و يگانه ياد كنيم.

 

بیوگرافی_نظامي

نظامي،‌ پير گنجه

در پهنه ي شعر فارسي، نظامي گنجه اي،شاعر قرن ششم هجري، در سرودن داستان هاي عاشقانه استادي مسلم است. نظامي تمام زندگي اش را در گنجه گذراند و در همين شهر، بيشتر عمرش را به  سيروسلوك و گوشه نشيني و اعتكاف پرداخت. توجه به عرفان او را از دلبستگي ها و وابستگي هاي دنيايي بي نياز نمود و انديشه اش را از هرگونه رياو تزوير پيراسته كرد.

او در سرودن مثنوي بويژه ادبيات غنايي و عاشقانه بسيار تلاش نمود و بي شك بزرگترين داستان سراي ايران است. هر چند پيش از نظامي شاعران بزرگي چون فردوسي، عنصري و..... در زمينه داستان سرايي قلم فرسايي كرده اند، اما نظامي در سرودن داستان هاي بزمي بيش از همگان درخشيد و سر مشق ديگران قرار گرفت. مثنوي هاي نظامي بارها مورد تقليد شاعران بعد از او قرار گرفته است. امير خسرو دهلوي نخستين و بزرگترين شاعري است كه به پيروي از آثار نظامي برخاسته است. خواجوي كرماني، كاتبي  ، هاتفي از ديگران مقلدا ن منظومه هاي

نظامي  هستند . رازتاثير مثنوي هاي نظامي در طول قرن ها به اين سبب است كه بي گمان نظامي را مبتكر و آفريننده ي زبان و بيان در منظومه هاي عاشقانه فارسي مي توان شمرد.

مجموعه آثار نظامي كه به "پنج گنج"‌ يا "خمسه" معروف است به ترتيب تاريخ نظم آثار عبارتند از: مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و منجون، هفت پيكر و اسكندر نامه كه همه در قالب مثنوي سروده شده اند. علاوه بر "خمسه"،‌ ديوان اشعار نيز از نظامي بر جاي مانده است.

نظامي بين سالهاي 619-614 ه.ق دار فاني را ودا ع گفت.  آرامگاه وي در شهر گنجه است.

مخزن الاسرار: مثنوي كوتاه و مختصري در باب زهد و عرفان كه در بيست مقاله به نظم در آمده است و شاعر در هر مقاله ضمن شرح آن، داستان دلنشيني مي آورد تا انديشه هاي خود را بهتر بيان كند. آفرينش آدم، رعايت عدل و انصاف، توجه پادشاهان به زير دستان، وصف پيري،‌ فضيلت برتري آدمي بر حيوانات، بي وفايي دنيا و سرزنش انسان از جمله مقالات اين كتاب است.

خسرو و شيرين: منظومه خسرو و شيرين نظامي، زيباترين منظومه عاشقانه در ادب فارسي است و بي شك اوج هنر نظامي را در اين منظومه مي توان ديد. خسرو پرويز شهريار خوش گذران ساساني دل در گرو محبت شيرين، شاهزاده ارمني دارد. در ميانه ي راه عاشقي، فرهاد فريفته شيرين مي شود و خسرو براي برداشتن رقيب از سر راه، او را به كندن بيستون مي گمارد. فرهاد هنرمند تنديسگر در آن كوه به عشق شيرين و وصال او به كندن سنگ مشغول مي شود و سرانجام جان خويش را بر سر دل دادگي به شيرين از كف مي دهد. در ادامه داستان خسرو با شيرين ازدواج مي كند اما پايان عشق اين دو دل داده غم انگيز است. خسرو به دست فرزند خود، شيرويه، كشته مي شود و شيرين نيز شب هنگام در كنار جسد خسرو، پهلوي خود را مي شكافد و جان مي دهد.

قدرت تخيل و صور خيال و تركيبات زيبا و نوع آوري در طرح مضامين در اين منظومه نظامي را شاعري نامدار و يگانه كرده است.

ليلي و مجنون : در اين منظومه شاعر از جامعه عصر خود كه تنها به آداب و رسوم كهنه خويش دل بسته اند، مي گريزد و به دنبال جامعه آرماني است. ليلي و مجنون سرگذشت عشق پرشوري است ميان قيس و ليلي. پدر قيس شيخ قبيله ي عامريان بود. او هميشه بدرگاه خدا دعا مي كرد تا پروردگار به او فرزندي عطا كند. سرانجام دعايش مستجاب گشت و صاحب پسري شد. نامش را قيس نهاد. قيس در مكتب خانه به دختري به نام ليلي دل بست و اين علاقه تا آخر عمرشان ادامه يافت. پدر قيس به دليل دلبستگي شديد قيس به ليلي، دختر را از پدر خواستگاري مي كند. پدر ليلي كه سخت پاي بند سنت و رسوم قبيله بود به اين خواستگاري جواب رد مي دهد. قبيله عامر قيس را از عشق به ليلي منع مي كنند، اما قيس تسليم پند و اندرز پدر و بزرگان قبيله نشد سر انجام از عشق ليلي سر به صحرا نهاد و از آن پس به نام "مجنون"‌ شهرت يافت. پدر قيس از آشفتگي فرزند سخت اندوهگين شد و او را به كعبه برد و به درگاه حق متوسل گشت تا شايد خداوند راه درست را به او نشان دهد. قيس نه تنها از عشق ليلي بر نگشت بلكه از درگاه خداوند خواست تا عشق ليلي را زيادت بخشد و راه وصال را ميسر كند.

مي گفت گرفته حلقه در بر          كامروز منم چون حلقه بر در

يا رب تو مرا به روي ليلي           هر لحظه بده زياده ميلي

از عمر من آنچه هست برجاي        بستان و به عمر ليلي افزاي

سرانجام قبيله ي ليلي او را بر خلاف ميلش به خانه شوهر، ابن السلام،‌ مي فرستند. مجنون با شنيدن اين خبر سخت آشفته خاطر مي شود و براي هميشه سر به بيابان مي گذارد. بعد از مدتي ابن السلام بيمار مي شود و دار فاني را وداع مي گويد و ليلي نيز از فراق مجنون در بستر بيماري مي افتد و بعد از چندي تن به مرگ مي سپارد. خبر مرگ ليلي مجنون آواره را بي درنگ بر سر مزار معشوق مي كشاند و پس از گريه و زاري بسيار بر تربت دلدار جان به جان آفرين تسليم مي كند.

هر چند داستان "ليلي و مجنون" قبل از نظامي در ميان مردم سابقه و رواج داشته و معروف بوده است، اما آنچه نظامي در اين داستان عرضه كرده است به گونه اي است كه گويي بار اول است كه عشق را مي چشيم و احساس مي كنيم.

هفت پيكر : اين منظومه به "هفت گنبد" و "بهرام نامه" نيز مشهور است. در اين كتاب با جنگها و شاد خواري هاي بهرام گور آشنا مي شويم.بهرام فرزند يزدگرد پادشاه ساساني بنا به پيش بيني و آنيده نگري منجمان به يمن نزد نعمان، پادشاه عرب و پسرش منذر فرستاده مي شود تا از مرگ رهايي يابد. نعمان قصر خورنق را براي بهرام بنا مي كند و پسرش منذر را به جانشيني خويش بر مي گزيند. بهرام به انواع علوم زمان خود آگاه مي شود و فن تيراندازي و سواركاري مي آموزد. روزي بهرام در قصر خورنق گردش مي كند كه با حجره اي در بسته روبرو مي شود و چون به درون حجره مي رود تصوير هفت پيكر زيبا از دختران پادشاه هفت كشور را بر ديوارها مي بيند كه تصوير بهرام در ميان آنها قرار داشت و تمام تصويرها به چهره بهرام مي نگريستند.

بعد از اين كه بهرام به كشورش، ايران، باز مي گردد و تاج شاهي بر سر مي گذارد با هفت دختر ازدواج مي كند و براي هر يك گنبدي به رنگ خاص مي سازد. در طول حكومت بهرام حوادث زيادي رخ مي دهد كه نظامي با استادي خاصي آن حوادث را به رشته نظم در آورده است. بهرام كه به شكار گورخر بسيار علاقه داشت،‌سرانجام روزي پي شكار راهي صحرا شد و درون چاهي عميق گرفتار شد. اطرافيانش مدت زيادي به دنبالش گشتند، اما نشانه اي از او نيافتند. منظومه بهرام نامه بدين گونه به پايان مي رسد. در بين مثنوي هاي نظامي،‌هفت پيكر از جهت صور خيال شاعرانه و تصوير آفريني و نگار گري قالب تامل است.

اسكندر نامه : اين منظومه شامل دو بخش است. بخش اول "شرفنامه" و بخش دوم "اقبال نامه" ناميده مي شود. در بخش اول اسكندر در نقش سرداري مقتدر و جهانگشا به تصوير كشيده شده است. جنگ اسكندر با دارا،‌ فرمانرواي ايران، و كشته شدن دارا،‌ حمله به سرزمين هاي خراسان و هند و رفتن به ظلمات براي يافتن چشمه آب حيات از حوادث اين بخش از اسكندر نامه است.

در بخش دوم اسكندر را در كسوت فيلسوف و پيامبر مي بينيم، كه نگاه فيلسوفانه به جهان هستي دارد و بيشتر عمرش را به جهانگردي و نشر دانش مي گذراند. كم كم اسكندر، خلوت خانه هايي براي عبادت مي سازد و خود نيز به اعتكاف مي نشيند و همين امر موجب مي شود تا او دعوي پيامبري كند. نظامي در پايان كتاب از اسكندري سخن مي گويد كه جهانگشا و كشور گشاي فاتح نيست،‌ بلكه پيامبري است كه سختي هاي سفر را به جان مي خرد و به هدايت انسان ها مي پردازد. در واقع نظامي داستان اسكندر نامه را به گونه اي به پايان مي برد كه شهري آرماني در پيش روي اسكندر مي گشايد و به او نشان مي دهد كه جنگ و خونريزي و تصاحب اموال نتيجه اي نخواهد داشت، و اگر انسان به چنين سرزميني وارد شود كه خالي از هرگونه ظلم و ستم است فاتح كشور دل ها خواهد شد.

كوتاه سخن : منظومه هاي نظامي در خواننده تاثير عميق دارد و مي تواند او را دگرگون سازد و حتي از وي كسي ديگر بسازد و اين،‌ موفقيت صاحب اثر خواهد بود و موجب تاثير شگرفي در ادبيات فارسي پس از عصر خويش.

   

بیوگرافی_مولوي

مولوي، خداوندگار عشق و عرفان

خداوندگار،‌ مولانا جلال الدين محمد معروف به "مولوي"، "مولاناي روم" و "ملاي روم" از بزرگترين گويندگان متصوفه و از عرفاي نام آور ايران زمين است. او در ششم ربيع الاول سال 604 ه.ق در بلخ به دنيا آمد و سپس همراه خانواده اش به قوينه مهاجرت كرد و بقيه ي عمرش را در قوينه گذراند. علت مهاجرت خانواده جلال الدين از بلخ به قوينه مشخص نيست.

عده اي مي گويند پدر جلال الدين در مجالس سخنراني به پادشاه آن دوره سلطان خوارزم شاه و عملكرد او مي تاخت و در نتيجه مورد آزار و اذيت سلطان قرار گرفت و به همين جهت به قوينه مهاجرت كرد تا از آتش خشم سلطان در امان باشد. عده زيادي بر اين باورند كه علت اين مهاجرت حمله ي بي رحمانه قوم مغول بود. زيرا مردم از حمله هاي پي در پي مغولان زندگي آرام نداشتند و اين حملات جز مرگ و ويراني ارمغان ديگري به همراه نداشت. پدر مولانا، بها الدين، نيز چاره اي جز ترك وطن نداشت تا بدين وسيله خانواده ي خود را از مرگ نجات دهد.

بها الدين در مسير حركتش از نيشابور گذشت و به ديدار پير نيشابور، عطار، رفت. عطار با ديدن جلال الدين به پدر نويد داد كه به زودي پسرش آتش در سوختگان عالم مي زند و نيز گويند عطار كتاب "اسرار نامه" خويش را به جلال الدين هديه كرد. جلال الدين بعد از مرگ پدر كه نخستين استاد او بود در محضر "برهان الدين محقق ترمذي" كسب فيض كرد و تمام مسوليت هاي پدر را به عهده گرفت و مجالس وعظ و تعليم و تربيت بر پا كرد. با اين كه جلال الدين به تمام علوم زمان خود تسلط كافي داشت، به خواست برهان الدين براي تكميل تحصيلات و علوم باطن به شام مسافرت كرد و بعد از شام به دمشق رفت تا بر دانش خود بيفزايد. اين سفر هفت سال طول كشيد و جلال الدين در اين مدت به تربيت درون پرداخت و بيشتر وقت خود را صرف رياضت و تزكيه نفس كرد و تنها به آفريدگار جهان انديشيد.

بعد از مرگ "برهان الدين محقق ترمذي" جلال الدين به تدريس فقه و علوم ديني مشغول شد و روز به روز بر تعداد مشتاقانش افزوده گشت/

زندگي آرام و يكنواخت جلال الدين به تدريس سپري مي شد ولي روزگار به گونه اي ديگر زندگي او را رقم زد و او را با تحول و دگرگوني روبرو كرد. ملاقات او با "محمد بن علي بن ملك داد" معروف به "شمس تبريزي" انقلابي روحاني در مولانا پديد آورد كه موجب ترك تدريس و فتوي شد و به خانقاه پيوست.

از آن جا كه زندگي بزرگان با قصه و افسانه همراه است،‌ برخورد شمس و مولانا نيز از اين قاعده مستثني نيست. گفته مي شود مولانا جلال الدين، بعد از پايان يافتن كلاس در س به همراه چند تن از شاگردانش به سوي خانه مي رفت. در راه درويشي او را صدا زد و سخن خود را با اين سوال آغاز كرد: "آيا محمد (ص) برتر بود يا بايزيد"؟ مولانا كه دانشمند علوم ديني و فقيه بود،‌ در پاسخ چنين پرسشي به فكر فرو رفت،‌ آن گاه چنين گفت: "محمد سر حلقه انبيا است، بايزيد را با او چه نسبت است"؟ درويش گفت: "پس چرا پيامبر گفت:"سبحانك ما عرفانك حق معرفتك"[1]  و با يزيد گفت: "سبحاني ما اعظم الشاني."[2] جلال الدين با شگفتي به درويش نگريست،‌ در او درخششي يافت كه او را از ديگران ممتاز مي كرد و به او مي فهماند كه از ديگران برتر است، با اين وجود در برابر پرسش او سكوت نكرد و چنين گفت: "با يزيد جرعه نوش بودو با يك جرعه از شراب السست بيخود شد و حقايق حق را كشف كرد اما محمد (ص)‌ دريانوش بود و با يك جرعه دامن از كف نداد و اسرار الهي را فاش نساخت."

هر چند جلال الدين پاسخ درويش را داد اما آن گونه شيفته رفتار و حالات شمس شد و به او دل بست كه با تمام علوم و دانش خود نوآموز مكتب عشق "شمس" گشت.

مولانا بعد از ملاقات با شمس،‌ چهل روز و يا به قولي سه ماه با او خلوت گزيد و همچون شاگردي چشم بر دهان استاد دوخت تا ببيند او چه مي گويد و چگونه راه دست يابي به حقيقت را برايش بازگو مي كند. كسي نمي داند در اين خلوت نشيني استاد چه اسرار و نا گفته هايي به نوآموز مكتب عشق و عرفان، مولانا، آموخته بود كه اين چنين دست از هياهو و قيل و قال مدرسه كشيد و به همه چيز و همه كس پشت پا زد و در برابر اين پير، تمام وجودش را پيشكش نمود.

كناره گيري مولانا از درس و مدرسه صبر و قرار شاگردانش را ربود تا جايي كه بناي دشمني و ستيزه جويي با شمس را گذاشتند و او را لا ابالي و ساحر ناميدند و چنين وانمود كردند كه او به هيچ يك از قوانين شرع پايبند نيست، سرانجام به علت دشمني مردم قوينه با شمس،‌ او مجبور به ترك قوينه شد و به دمشق رفت. رفتن شمس نه تنها مولانا را بر سر كلاس و درس ننشاند بلكه او را در بستر بيماري انداخت. ياران مولانا مي ديدند كه او بدليل دوري از شمس آشفته تر از قبل شده از كرده خويش پشيمان شدند و از حضرت مولانا عذر خواستند.مولاناي آشفته و پريشان از فراق شمس با نوشتن نامه ها و سرودن غزل هايي از شمس خواست تا دوباره به قوينه برگردد و "سلطان ولد" فرزند بزرگ خود را براي بازگرداندن شمس به دمشق فرستاد. مژده بازگشت شمس جاني دوباره به كالبد بي جان مولانا مي دهد و غزل خوانان و پاي كوبان براي استقبال شمس به دروازه ي قوينه مي رود. 

  آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد          مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد
مولانا با ديدار دوباره شمس دل از همه كند تا بار ديگر اين پير آگاه و روشن ضمير بيش از پيش او را شيفته كشف اسرار الهي كند. شاگردان كه علت جدايي خود را از استاد در آشنايي با شمس مي دانستند تخم كينه و دشمني را در دل مردم قوينه كاشتند و تصميم گرفتند تا شمس را نابود كنند. عده اي مي گويند شمس بعد از آگاهي از انديشه ي دشمنان براي هميشه قوينه را ترك كرد و اين بار به گونه اي رفت كه هيچ كس ندانست به كجا رفته و چه زماني رفته است. عده اي بر اين باورند كه شمس قوينه را ترك نكرد، بلكه به دست ياران مولانا كشته شد. پس از غيبت ناگهاني شمس، مولانا ديوانه وار به جست و جو پرداخت تا شايد نشاني از نيمه ي گمشده خويش بيابد، اما كسي نشان دقيقي از او نمي داد. مولانا چاره اي جز اين نداشت كه در فراق يار صبر نمايد. ديوان غزلياتش حاصل همين ايام است كه بيشتر در هجر يار سروده شده است.

مولانا كه وجودش سرشار از عشق است و آموخته كه بايد از همه دلبستگي هاي مادي دست شست و به دامن عشق چنگ زد و تنها عشق است كه باعث عروج به عالم غيب مي شود، لذا بايد اين عشق را نثار كند و چه كسي بهتر از "صلاح الدين زركوب."

مولانا براي اين كه غم دوري از محبوب را از ياد ببرد، به صلاح الدين نزديك مي شود، شايد جاي خالي شمس را در دل او پر كند. گفته مي شود كه مولانا بعد از غيبت شمس او را به عنوان جانشين و خليقه خويش براي ارشاد شاگردانش انتخاب كرده بود. مدت هم صحبتي و هم نشيني مولانا با صلاح الدين ده سال به طول انجاميد و سرانجام مرگ صلاح الدين ميان آنان پرده ي جدايي افكند و بار ديگر مولاناي عاشق را به ماتم كشيد.

بعد از درگذشت صلاح الدين، مولانا به فكر خليفه و جانشيني  ديگر افتاد و اين خليفه كسي جز حسام الدين چلبي نبود. حسام الدين از شاگردان صلاح الدين زركوب بود كه راه و طريقت و شريعت را از او آموخت. بعد از مدتي كوتاه مولانا به حسام الدين بسيار علاقه مند شد به طوري كه او را از نزديكان و فرزندان خود گرامي تر مي داشت. در اين علاقه همين بس كه بزرگترين و با ارزش ترين اثر مولانا، مثنوي، يادگار و حاصل همنشيني مولانا با حسام الدين است.

اگرچه مولانا در آن زمان غزل هاي بسياري مي سرود ولي ياران و شاگردان مولوي در درك مسايل عرفاني به آثار عطار و سنايي رجوع مي كردند،‌ به همين خاطر حسام الدين تصميم گرفت استاد را به سرودن مثنوي تشويق كند. گفته مي شود روزي كه استاد غزل مي سرود و حسام الدين يادداشت مي كرد خطاب به استاد گفت: استاد، ديگر بس است تا كي غزل سرودن؟! بيا و اثري چون منطق الطير عطار و حديقه الحقيقه سنايي از خود به يادگار بگذار و مولانا فورا از سر دستار خود كاغذي بيرون آورد كه در آن هجده بيت نوشته شده بود و گفت سروده ام:

بشنو از ني چون شكايت مي كند          از جدايي ها حكايت مي كند

كز نيستان تا مرا ببريده اند                  در نفيرم مرد و زن ناليده اند    

اين 18 بيت همان "ني نامه" ي مشهور مولانا است كه در آغاز دفتر اول مثنوي ديده مي شود. گفته مي شود در بعضي شب ها نظم مثنوي تا سپيده دم طول مي كشيد و حسام الدين پا به پاي مولانا مي نشست و آن اشعار را يادداشت مي كرد. هم از اين رو است كه مثنوي را "حسامي نامه" گويند.

سرانجام گرد پيري بر چهره استاد نشست و او را در بستر بيماري انداخت و عاقبت در يكشنبه پنجم جمادي الاخر سال 672 ه- ق مرغ جانش از قفس تن رها شد و به عالم ملكوت پيوست.

مولوي در طول زندگي پر بارش آثار زيادي بر جا گذاشته است كه عبارتند از:


آثار منثور:

1- فيه ما فيه، مجموعه ي گفته ها و سخنان مولاناست.

2- مكاتيب، مجموعه ي نامه هايي است كه مولانا، خود براي پادشاهان، وزرا، علما و بزرگان صفويه نوشته بود

3- مجالس سعبه، مجموعه ي هفت مجلس از مجالس مولوي است. در حقيقت سخنان و نكته هايي است كه مولانا بر منبر مي گفت و تعدادي از شاگردانش مي نوشتند.

آثار منظوم:

1- رباعيات، گرچه در پاره اي موارد نكات لطيف و دقيق دارد، نسبت به ساير اشعار مولانا مهم نيست.

2- غزليات شمس، كه به ديوان كبير نيز مشهور است. علت اين كه نام اين ديوان را غزليات شمس گذاشته اند، اين است كه مولانا به جاي نام خود،‌ نام شمس را در بيشتر غزل هاي خود آورده است. و نيز در برخي از غزل ها،‌ تخلص شاعر خاموش، خموش و خمش بوده است. در حوزه هاي ادبيات غنايي، غزل شور انگيز، طرب آميز و سر شار از عشق و حيات و حركت مولانا جايگاه ويژه اي دارد.

مولانا در ديوان غزليات قصد شاعري ندارد و به قول دكتر زرين كوب نه سعدي است كه سحر كلام خود را درك كند و به آن بنازد و نه حافظ است كه شعر خود را زيب و پيرايه دهد. حالي دارد كه هم خود را فراموش مي كند و هم شعر خود را. غزل او گرم و گيرا و آكنده از جوش و تپش است.

3- مثنوي معنوي، اين كتاب در 6 دفتر و 26000 بيت يكي از بزرگترين كتاب هاي عرفاني است. مولوي در اين كتاب از آيات و احاديث زيادي استفاده كرده است و بيشتر به تهذيب و تربيت انسان علاقه دارد. مبناي اين كتاب بر حكايت و تمثيل است. مثنوي كتاب قصه نيست اما قصه ها دارد و گاه از يك قصه به قصه ديگر مي پرد و قصد شاعر از آوردن قصه ها بيان نكات اخلاقي و تربيتي است. مثنوي با داستان "ني" آغاز مي شود و اگر بخواهيم اين مجموعه عظيم را كوتاه و خلاصه كنيم به 18 بيتي مي رسد كه سر آغاز دفتر اول مولانا است و به "ني نامه" مشهور است. در حقيقت مولانا درياي مثنوي را در كوزه ي ني نامه جاي داده است.

مولانا برخلاف ديگر گويندگان كه آثار خويش را با حمد و ستايش الهي آغاز مي كنند، با "ني نامه" شروع مي كند و به رغم اين كه "ني نامه" به نيايش هاي متداول و معمول شبيه نيست، اما روح نيايش و توجه به حق در تار و پود آن نهفته است و نوعي نيايش تلقي شده است و ما آن را در بخش تحميديه مي خوانيم.

اكثر شارحان مثنوي بر آنند كه مولوي در اين ابيات اشاره مي كند به اين كه انسان داراي حقيقتي است كه از آن جدا مانده و شب و روز مي كوشد تا خود را بدان حقيقت نزديك و متصل گرداند. ممكن است "ني" كنايه از خود مولوي باشد كه خود را در سرودن به اختيار نمي بيند و آن چه كه بر زبان وي جاري مي شود به اراده ي ذات لايزال است.

               تو مپندار كه من شعر به خود مي گويم          تاكه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم

مولانا چه در مثنوي و چه در ديوان شمس بارها خود را به "ني" و يا "چنگ" مانند كرده است

 

بنابراين اين "ني" همان مولانا است كه به عنوان انسان آگاه و آشنا به حقايق عالم معنا، خود را اسير اين جهان مادي مي بيند و از اين جدايي گله و شكايت دارد و آرزو مي كند تا بار ديگر به مبدا و خاستگاه اوليه اش برگردد.

               هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش          باز جويد روزگار وصل خويش

مولانا فرياد جدايي از عالم جان و ناله ي عشق به حق را از زبان همه هستي سر مي دهد و مي گويد:

               كز نيستان تا مرا بريده اند                        در نفيرم مرد وزن ناليده اند

او مي پندارد اين ناله در درون همه آفريدگان است و اگر جذبه و كشش الهي باشد همه مي نالند.

دكتر زرين كوب در كتاب با كاروان حله مي نويسد: داستان "ني" مولانا داستان روح مهجوري است كه از اصل خويش دور افتاده است. داستان سرگشتگيهاي حيات است، كه دايم در عوالم گوناگون سير مي كند،‌از جمادي مي ميرد به نباتي مي رود، از نباتي به حيواني در مي آيد و در همه ي اين منازل خود را از اصل خويش دور و دورتر مي بيند، و در مي يابد كه تا از وجود خويش بيرون نيايد به خود "او" نمي پيوندد.

دنياي مثنوي دنياي ارواح است. دنيايي كه در آن همه چيز جان دارد. همه چيز با آن كس كه جانش راز آشناست، حرف مي زند. ني از جدايي شكايت مي كند،‌ طوطي بازرگان از هجر طوطيان هند سخن مي گويد، ستون سنگي از دوري پيامبر ناله مي كند و طوطي بقال كار پاكان را از خود قياس مي گيرد و ........

بیوگرافی_حافظ

حافظ، بنده ي عشق

اشعار حافط كشش و جذبه اي دارد كه آدم را به طرف خود مي كشد. با شعر حافظ از كودكي آشنا هستيم. حافظ محبوب و مقبول مردم است. چرا مردم، اين همه، حافظ را دوست دارند؟ چرا ديوان حافظ، همچون قرآن، در هر خانه اي هست؟ و چرا و چرا؟ پرسش هايي از اين دست همواره ذهن ما را مشغول كرده است. هميشه به دنبال حافظ و در جستجوي او بوده ايم. در سختي ها و در تنگنا ها به ديوانش تفال زده ايم. استاد "بها الدين خرمشاهي" مي گويد: شعر حافظ آينه دار طلعت يك قوم است. زندگي نامه ي جمعي ماست. از همين روست كه همه با هر طرز تفكر و انديشه اي خود را در آينه ي شعر او مي بينند. حافظ هميشه در ميان مردم و با مردم است. سخن حافظ، سخن مردم و درد حافظ، درد مردم است. و به قول شاملو: "من درد مشتركم مرا فرياد كن."

گرچه حافظ شاعر زمان خويش، قرن هشتم، است، اما در زمان و مكان نمي گنجد و فراتر از زمان و مكان خويش است. او تنها به ايران تعلق ندارد، كه متعلق به جهان بشريت است. گرچه جسم او مرده است، اما انديشه اش زنده و جاويد و شعرش ماندگار است و در رود زمان جاري. به قول ويليام شكسپير، روزگار ستم پيشه نمي تواند سروده هاي او را به كهنگي و نابودي بكشاند و همين امر باعث مي شود كه آينده به ستايش شعر شاعر (حافظ) برخيزد.

خواجه شمس الدين محمد، حافظ شيرازي ملقب به لسان الغيب، كاشف الحقايق يكي از بزرگترين شاعران غزل سراي ايران در قرن هشتم است. وي در شيراز پا به عرصه ي هستي نهاد. پدرش بازرگان بود و مادرش اهل كازرون، و خانه ي آن ها در دروازه ي كازرون شيراز قرار داشت. شمس الدين محمد كوچكترين فرزند خانواده بود. با مرگ پدر برادرانش او و مادر را رها كردند و شمس الدين به همراه مادر در شيراز ماند و در فقر وتنگدستي روزگار گذراند. وقتي شمس الدين محمد بزرگتر شد در نانوايي محله به عنوان خمير گير مشغول كار شد. اما علاقه اش به علم و تحصيل او را به مكتب خانه هدايت كرد. با گذشت زمان شمس الدين محمد موفق به كسب علوم شرعي و ادبي شد و ساليان دراز در پيشگاه استادان ادب فارسي و عربي و تفسير و حكمت و كلام با ارادت حضور يافت و با ذوق و قريحه ي خداداد سرمايه اي از فضل و فضيلت اندوخت، و قرآن را با چهار روايت از بر كرد و پس از آن بود كه تخلص شاعرانه ي خود را "حافظ" گذاشت.

عشقت رسد به فريادگر خود به سان حافظ          قرآن زبر خواني با چارده روايت

اگرچه حافظ اكثر علوم زمان خود را فرا گرفت اما دريافت كه علوم ظاهري آدمي را به يقين نمي رساند و تا حقيقت و خود شناسي كه كليد حق شناسي است راهي بس طولاني در پيش رو است. بنابر اين به خانقاه كشيده شد و مدتي از عمر خودرا با خانقاه نشينان گذراند اما در آن جا نتوانست به مقصود خود برسد. لذا از خانقاه روي برتافت و به خرابات،‌ ميخانه ي معرفت روي آورد. سرانجام بخشايش الهي به ياري وي آمد و دست او را گرفت. پژوهشگران را عقيده بر اين است كه حافظ مراحل كمال را اندك اندك پيمود و غزل هاي وي آينه ي روشني از انديشه هاي اوست كه هر يك نشان دهنده ي حالتي از احوال وي در دوران زندگي است. حافظ هيچ گاه به فكر جمع آوري اشعار خود نبود. ديوان او نخستين بار بوسيله دوست و همدرس او، محمد گلندام، بيست و دو سال بعد از وفات حافظ  گرد آوري شد و خود نيز مقدمه اي بر ديوان حافظ نوشت.

ديوان حافظ شامل غزل، قصيده، مثنوي، قطعه و ساقي نامه و رباعيات است. استادي حافظ در غزل مسلم است. غزل حافظ مظهر لطيف ترين انديشه هاي عرفاني اوست و در شيوه ي غزل سرايي عرفاني از معاصران و پيشينيان گوي سبقت ربوده و سبك عراقي را در غزل به اوج كمال رسانده است. حافظ غزل عارفانه ي مولانا و غزل عاشقانه سعدي را پيوند مي زند و با فلسفه، حكمت، معاني اجتماعي و مضامين انتقادي و طنز در هم مي آميزد. البته به گفته ي انديشه مندان هر چند سبك شعر حافظ از جهت تقسيمات كلي از ويژگيهاي سبك عراقي برخوردار است اما او توانست مكتبي را كه از تلفيق لفظ و معني، عشق و عرفان مي باشد، پيش برد. از همين روست كه مي توان او را صاحب سبكي خاص، سبك فاخر و يا والا، دانست.

حافظ در سرودن غزل به غزليات خواجو، مولوي، سعدي و سلمان ساوجي توجه داشته است و نام برخي از اين سخنوران را با احترام در ضمن اشعار خود آورده است و اين بيانگر آن است كه خواجه به مطالعه آثار گذشتگان علاقه مند بوده است و گاه آن ها را پاسخ مي داده است.

شمس الدين محمد، حافظ، در سن 69 سالگي در شيراز در گذشت و جسد او را در باغ مصلي در كنار نهر ركن آباد شيراز به خاك سپردند، محلي كه امروز به نام حافظيه معروف است. نقل است كه افراد متعصب و قشري زمان اجازه ندادند كه حافظ را به آيين اسلام كفن و دفن كنند ولي حمايت توده مردم از شاعر محبوبشان باعث نا آرامي در شهر شيراز شد و ناگزير براي حل مشكل به ديوان خواجه تفال زدند كه نتيجه اين بيت شد:

قدم دريغ مدار كه جنازه ي حافظ          گرچه غرق گناهست مي رود به بهشت

بعد ها كريم خان به خاطر علاقه خاصي كه به خواجه شيراز داشت مزار سر حلقه ي رندان جهان را مرمت كرد و به فرمان وي سنگ مرمري زيبا بر گور خواجه نهادند و غزل معروف وي را با مطلع :

مژده ي وصل تو كو كز سر جان برخيزم                      طاير قدسم و از دام جهان برخيزم

بر آن سنگ نگاشتند.

شعر حافظ از جهت حسن بيان در كمال است. آرايه هاي ادبي به ويژه تشبيه،‌ استعاره، ايهام و مراعات نظير در گفتار حافظ قدرت خيال انگيزي او را آشكار مي سازد. در ميان آرايه هاي ادبي، آرايه ايهام در كلام خواجه به شعر او زيبايي خاصي بخشيده است. در اشعار حافظ اشارات فراوان به آيات قرآن و احاديث نبوي و روايات و داستان هاي ملي و اساطيري ديده مي شود كه كلام خواجه را به عالي ترين مرتبه سوق مي دهد.

قرن هشتم، قرني كه حافظ در آن مي زيست،  از قرون تيره و تاريك تاريخ ايران زمين بوده كه ارزشهاي انساني و فضايل اخلاقي در جامعه كم رنگ شده و ريا و تزوير در ميان طبقات مختلف بويژه حاكمان و زاهد نمايان رواج يافته است. حافظ در عصر خويش با كساني روبرو بود كه نه تنها متظاهر به فضيلت بودند بلكه مدعي نجات و هدايت نيز بودند، و شاعر اين مصائب را مي ديد و زاهدان ريايي را پند مي داد كه زهد و پرهيز نفروشند و در گمراه نمودن ديگران نكوشند، و به آنچه كه در محراب و منبر مي كنند در خلوت نيز آن كنند.

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند     چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند

و همان گونه كه ديگران را هدايت و ارشاد مي كنند و به توبه دعوت مي نمايند، خود نيز عمل كنند.

مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس       توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند

حافظ در غز ل هايش حكيمي است رند كه با نظر حكمت به حيات و جهان و جهانيان مي نگرد و كوته انديشي بشر را تحقير مي كند. او اصل را بر اين قرار داده است كه جهان را اعتمادي و اعتباري نيست. وااسفا بر انساني كه فريفته و شيفته ي اين جهان بي اعتبار شود. گرچه او انسان را برتر از عالم خاكي مي داند اما افسوس او از اين است كه چرا انسان به ارزش والاي وجود خود پي نمي برد و خود را وابسته و دل بسته ي اين عالم فاني مي كند. حافظ انسان را طاير گلشن قدس مي خواند كه در دام جهان گرفتار آمده است و بايد هر چه زودتر از اين دام رهايي يابد و به خاستگاه اصلي خويش بازگردد.

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق          كه در اين دامگه حادثه چون افتادم

عرفا بر اين عقيده اند كه اساس و شالوده ي هستي بر عشق استوار است، حافظ عشق و محبت را هدف والاي حيات مي شمرد. عشق موهبتي است كه خداوند فقط و فقط به انسان ارزاني داشته است. محبوب در انديشه حافظ "حق" است و مقصود از هستي وصال جانان يا خداست. غزل حافظ سخن عشق است و هر چه زمان بگذرد از لطافت آن كاسته نخواهد شد.

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر          يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

كلام خواجه زبان دل است و لاجرم بر دل نشيند و از همين روست كه از دير باز تفال به ديوان خواجه ي راز در ميان مردم رسم شده است.

استقبال و علاقه ي عموم به شعر حافظ موجب گشته است كه اهل قلم و ادب بيشتر به حافظ و انديشه هاي او بپردازند. در پنجاه سال اخير درباره حافظ كتاب ها و مقاله ها و رساله ها با برداشت هايي متفاوت، نوشته شده است. حافظ در آينيه ي انديشه ي طبقات مختلف متضاد بوده است. برخي او را لا ابالي و بي بند و بار مي دانند و برخي خوشگذران و عياش دم غنيمت شمار و جمعي ديگر عابد شب زنده دار و سالك عارف كامل.

بها الدين خرمشاهي مي گويد: در اين كه حافظ عارف تمام عيار باشد شك است. بنيش عرفاني،‌ انديشه غالب بر حافظ نيست و او را در عرفان تا پاي مولانا نمي برد. حافظ همانگونه كه با مضامين و معارف عرفان آشناست، از معاني كلامي و فلسفي هم آگاه است. حافظ بيش از هر چيز هنرمندي آزاد انديش است و همه چيز در خدمت هنر شاعري اوست.

ساده انديشي است كه هر جا در شعر او "زلف" ديديم، "كثرت" اراده كنيم و از"خال" به "وحدت" معني كنيم.

حافظ آينده نگر و جهان بين بزرگي است. برخورد او با مساله انسان و فلسفه هستي بسيار آگاهانه است. او مي داند اسرار بي نهايت خلقت به علم وحكمت گشوده نخواهد شد. او آنجا كه لازم است هم شك را بيان مي كند و هم يقين را. در بسياري از موارد،‌ بسياري از مسايل را ازلي مي داند كه در آن ها هيچ تغييري نمي توان به وجود آورد.

كوتاه سخن، اشعار حافظ جلوه گاه سخن عشق است، به همين سبب هرگز نمي ميرد و از جاودانگي بهره ور است. همچنان كه دل سراينده اش زنده شد به عشق:

                    هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق

                                                            ثبت است بر جريده ي عالم دوام ما

بیوگرافی_سعدي

سعدي، نادره گفتار

يكي از طلايه داران و پيشاهنگان فرهنگ بشري كه كلام و زبانش چون شكر زبانزد عام و خاص است و آثارش به بيشتر زبان هاي دنيا ترجمه گرديده است،‌ سعدي، شاعر پر آوازه ي قرن هفتم هجري قمري است. ستاره ي پر فروغي كه در آسمان ادب درخشيد و با نور فروزان خود پهنه ي ادبيات ايران را روشن و منور ساخت. بي ترديد سعدي يكي از بزرگترين سخن سرايان ايران و جهان به شمار مي رود. "امرسون"شاعر آمريكايي، سعدي را شاعر دوستي، عشق، ايثار و صفا و آرامش مي شناسد. "هردر" شاعر و حكيم آلماني، از سعدي به عنوان معلم اخلاق نام مي برد. (1)

سعدي در ابتداي سالهاي نخست قرن هفتم در شيراز چشم به جهان گشود. اجدادش از علماي دين بودند. او در كودكي زير نظر پدرش تربيت شد،‌ اما در كودكي از نعمت پدر محروم شد. او تحصيلات ابتدايي و علوم ادبي را نزد استادان بزرگ در شيراز به پايان برد و جهت تكميل تحصيلات خود راهي بغداد شد و در نظاميه ي بغداد به تحصيل مشغول شد و در محضر استادان بزرگي چون "ابو الفرج بن جوزي" و "شيخ شهاب الدين سهروردي" كسب فيض نمود و نكته ها آموخت و بهره هاي فراوان برد. پس از فراغت از تحصيل در نظاميه ي بغداد به تدريس مشغول شد و در ضمن تدريس به جهانگردي پرداخت. بغداد و شام و حجاز تا شمال آفريقا را زير پا گذاشت و پس از كسب علم و سفرهاي متعدد با جهاني تجربه و دانش به شيراز بازگشت و به تاليف و تدوين شاهكارهاي خود پرداخت. ره آورد سعدي كتاب بوستان يا سعدي نامه است كه در سال 655 به مثنوي تعليمي تدوين گرديد. هنگامي كه سعدي به شيراز بازگشت، اتابكان فارس فرمانروايي مي كردند و سعدي نزد اتابك ابوبكر و پسرش سعد از امراي فارس منزلتي بسزا يافت. زماني كه سعدي شيراز را ترك كرد سراسر خاك ايران را وحشت حمله ي مغول فرا گرفته بود و اين قوم از ايجاد وحشت و رعب در دل مردم ابايي نداشت. اما به تدبير "اتابك ابوبكر بن سعد زنگي"مردم فارس از هجوم  مغول  در امان ماندند. زماني كه سعدي به شيراز بازگشت، شيراز در آرامش كامل به سر مي برد و ديدن آرامش آن جا شوق گرد آوري سروده ها و گفته ها را در سعدي ايجاد كرد. گفته مي شود "ابوبكر" نخستين ممدوح سعدي بود و او پسري داشت كه وي را به نام جدش "سعد" مي خواندند و تخلص سعدي را از نام او مي دانند. سعدي دو اثر گرانبهاي خويش را به نام اين پدر و پسر گرد آورد. "بوستان" را به نام ابوبكر و

1) چشمه روشن، دكتر غلامحسين يوسفي.

"گلستان" را به نام سعد. جز ابوبكر و پسرش سعد،‌ "شمس الدين محمد جويني" صاحب ديوان و برادرش "عطا ملك جويني" صاحب تاريخ جهانگشا از ممدوحين سعدي اند. سعدي بيش از اين كه مدح گويد ممدوحين خود را پند و اندرز مي دهد. آنان را از بيداد و ستم بر حذر مي دارد و به عدالت و دادگري مي خواند، و يا صفات نيك آنان را مي ستايد. و غير مستقيم ايشان را به داشتن خوي و اخلاق پسنديده تشويق مي كند. سعدي پرورش يافته ي مكتب الهي و آشنا به معارف قرآني است و در جاي جاي سخنانش نشانه هاي اعتقادي او به خوبي پيداست. برخي او را شاعر صوفي و عارف مي دانند، البته عرفان او به پختگي و عمق عرفان حافظ و مولوي و عطار نيست.

مشهورترين آثار سعدي، بوستان وگلستان و ديوان قصايد و غزليات است.

 

بوستان:

بوستان، بوستان يا سعدي نامه، نخستين اثر سعدي است كه به عنوان ره آورد سفر در سال 655 ه.ق. در قالب مثنوي حكمي تنظيم و تكميل گرديد. اين منظومه در اخلاق و تربيت و پند و تحقيق در ده باب است. عدل، احسان، عشق، تواضع، رضا، ذكر، تربيت، شكر، توبه و مناجات موضوع باب هاي دهگانه ي بوستان است.

اين منظومه با زباني استوار و روان و دور از هر گونه تصنع تصويري از مدينه ي فاضله سعدي است. مدينه ي فاضله،‌ شهر آرماني سعدي، دنياي پسندها و آرزوهاي اوست كه هميشه در سر مي پروراند. جهان سعدي در بوستان سراسر نيكي،‌ زيبايي، پاكي و دادگري است. به قول "بها الدين اسكندري" دنيايي كه بيشتر رنگ "بايد" ها دارد تا "هست" ها. آن چه مسلم است بوستان از مهم ترين كتاب هاي زبان و ادبيات فارسي است كه آميزه اي از عرفان و حكمت و اخلاق و دستور هاي زندگي را با عباراتي بس شيوا و رسا بيان مي كند. دكتر "غلامحسين يوسفي" در "چشمه روشن" بوستان را عالم ايثار و انسانيت و تسامح معرفي مي كند.

 

گلستان : زيباترين كتاب نثر فارسي بي گمان گلستان سعدي است. اين اثر از يك ديباچه و هشت باب فراهم آمده است. سيرت پادشاهان، اخلاق درويشان، فضيلت قناعت، فوايد خاموشي، عشق وجواني، ضعف و پيري، تاثير تربيت و آداب معاشرت از باب هاي هشت گانه ي اين كتاب است.

سعدي در گلستان با روشن بيني و دل آگاهي از تجربه هاي خويش مي گويد. سعدي اين كتاب را در پايان مسافرت هاي طولاني و پس از كسب تجربيات فراوان به رشته ي تحرير در آورده است.

دكتر "غلامحسين يوسفي"در كتاب "ديداري با اهل قلم" مي نويسد: "آن چه در گلستان بيشتر جلب نظر مي كند تجربه هاي فراوان و متنوع سعدي در زندگاني است." (1) و به قول "بها الدين اسكندري" اگر سعدي در بوستان جهان را به تصوير كشيده كه بيشتر رنگ "بايد" دارد تا "هست" در گلستان دنيايي را رقم مي زند كه بيشتر "هست" ها در آن نمود دارند تا "بايد" ها. هدف سعدي از نوشتن گلستان هدفي است اخلاقي و تربيتي. ارزش گلستان سعدي به غير از محتوا، در هنر نويسندگي سعدي است. گلستان سعدي با نثري آهنگين ، گوش نواز به پيروي از شيوه ي نثر مسجع و فني به نگارش در آمده است. اين كتاب حدود هشت قرن است كه با ذهن و زبان ما پيوند دارد و هرگز گرد كهنگي بر آن نخواهد نشست. سجع و ترصيع و آيات و امثال و شعر در گلستان بسيار يافت مي شود اما نثر گلستان را مصنوع و متكلف نساخته است. زماني كه نثر از رسالت اصلي خود خارج شده بود و در پيچ و خم هنر نمايي ها و فضل فروشي ها گرفتار آمده بود اين اثر راهي نو فرا روي نثر پارسي گشود و به ياد آورد كه مي توان ساده و زيبا نوشت. لطف سخن و ايجاز و بلاغت در كلام سعدي بسياري از ابيات و عبارات او را در شمار امثال و حكم در آورده است.

1) ديداري با اهل قلم، دكتر غلامحسين يوسفي. ص.25

 

ديوان اشعار: سعدي در ديوان اشعار خود در قالب هاي غزل، قصيده، رباعي، قطعه، مفرد و ترجيع بند شعر سروده است. سعدي در غزل بويژه غزل عاشقانه از بزرگان غزل سراست و در سرودن قصيده بويژه تحول آن از ستايش و مديحه به موعظه و تعليم مهارت نشان داده است. نقش سعدي نيز در تحول غزل چشم گير است. در قرن هفتم كه غزل به اوج شكوفايي خويش دست مي يابد به سعدي مي رسد و او غزل را از نظر زبان و بيان به كمال مي رساند. زبان او در غزل روان و ساده است و از به كار بردن كلمات نامانوس و دور از ذهن مي پرهيزد و از آرايه هاي ادبي به شكل طبيعي بهره مي گيرد. غزل هاي سعدي را مي توان به سه بخش تقسيم كرد: غزل عاشقانه، غزل عرفانه و غزل هاي پند آموز و اخلاقي. استادي سعدي در غزل عاشقانه مسلم است. غزل هاي سعدي آيينه تمام نماي روح عاشق اوست. عشق به زندگي و عشق به مظاهر زيبايي در اشعار او جلوه گر است. البته در اين كه سعدي غزلياتي عارفانه دارد ترديدي نيست و اگر عشقي در اين غزليات مطرح باشد همان عشق حقيقي يا عشق انسان به خدا است.

عشق جان مايه ي شعر و ادب فارسي است و در غزل سعدي از عشق به معشوق و دشواري هاي راه عشق بارها سخن به ميان آمده است. عرفا بر اين عقيده اند كه اساس و شالوده ي هستي بر پايه عشق استوار است و اين موهبتي است كه در هر چيزي جاري است. عشق پاك كه در عاشق نفوذ مي كند او را از خودي خود دور مي كند تا آن جا كه جز معشوق نمي بيند. اين عشق انسان را از دلبستگي هاي مادي آزاد كرده و روح او را تلطيف مي كند. سعدي كمال عاشق را در سر انداختن به پاي معشوق مي داند.

سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد        كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي

سعدي گذشتن از همه رنگها و تعلقات را براي وصول به بارگاه دوست ضروري مي داند. او از ناتواني و ناچيزي عاشق در برابر معشوق سخن مي گويد:

دل من نه مرد آن است كه با غمش برآيد        مگسي كجا تواند كه برافكند عقابي

و يا عاشق را جون شبنمي ناچيز در مقابل خورشيد وجود معشوق مي داند كه به مدد گرماي  عشق به والاترين مرتبه مي رسد.

چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب                مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم

و سرانجام عشق‌، مس وجود عاشق را طلا و و او را شايسته حضور در بارگاه محبوب مي سازد.

گويند روي سرخ تو سعدي كه زرد كرد؟       اكسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم

خلاصه كلام، سعدي در آثار خويش با روشن بيني و دل آگاهي در اوج فصاحت و بلاغت از تجربه ها و دانش خود سخن مي گويد و چشم انداز هاي گوناگون زندگي و راه رسيدن به زندگي مطلوب را نشان مي دهد.

 

بیوگرافی_شيخ فريد الدين عطار نيشابوري

عطار، پير نيشابور

روزها و هفته ها و ماهها و سالها بگذرد و سير سپهر و گردش مهر، دوراني را سپري سازد تا اين كه دستگاه آفرينش چهره اي تابناك و شاهكاري بزرگ از جهان انسانيت به جهان عرضه نمايد. سخن از كسي است كه زندگي و مرگش مشحون از افسانه است. او تنها دارو فروش، پزشك، شاعر و عارف نبود، بلكه همه اين ها بود، و بالاتر و مهم تر آن كه يك انسان بود. او كبوتر عرشي بود كه به دام تن افتاد، اما خوب از آن جست. پير نيشابور، شيخ فريد الدين عطار نيشابوري شاعر و عارف قرن ششم و آغاز قرن هفتم است. پدر و مادر هر دو اهل زهد و تقوا بودند. پدر فريد الدين به شغل عطاري يعني دارو فروشي مشغول بوده است و از همان آغاز جواني فريد الدين به شغل عطاري مي پردازد. از همين روست كه به عطار مشهور مي شود.

در دوران كودكي و نوجواني خويش نزد استادان طب به تحصيل علم مي پردازد و با قرآن، حديث، فقه، تفسير، نجوم، كلام، طب و ادب آشنا مي شود. تاثير اين آموخته ها در سروده هايش مشهود است. از همان جواني در او انقلابي باطني روي مي دهد و او را به حلقه عارفان مي كشاند.

گفته مي شود روزي عطار در دكان خود مشغول معامله بود. درويشي چند بار براي رضاي خدا از او طلب چيزي كرد. عطار به خواسته ي درويش توجه ننمود. سرانچام درويش نا اميدانه به او گفت: اي خواجه چگونه خواهي مرد؟ عطار بدو گفت:‌ همان گونه كه تو خواهي مرد. درويش گفت:‌ تو هم چون من تواني مرد؟ سپس كاسه چوبي خويش را زير سر گذاشت و گفت: الله. و سپس جان داد. عطار چون اين حالت بديد، حالش دگرگون شد. دكان را بست و به جمع صوفيان پيوست و در محضر شيخ مجد الدين بغدادي شاگردي كرد، و يكي از بزرگترين مردان ادب و عرفان ايران زمين شد. او مردي پر كار و فعال بود كه همزمان با كار، شعر هم مي سرود و كتاب هم مي نوشت.عرفاني كه عطار به آن معتقد بود، هرگز از راه شريعت جدا نبود. او به دنياي اسلام، دنياي نور و صفا، تعلق دارد. خدمات پر دامنه و گسترده عطار به عالم دانش و عرفان با آن همه آثار چشم گير كه از خود به يادگار گذاشته بر كسي پوشيده نيست. مقام عطار در نزد بزرگان گذشته و حال تا بدان حد است كه او را بزرگترين عارف كامل و اشعارش را تازيانه ي سلوك خوانده اند. او تنها مورد ستايش بزرگان و نويسندگان فارسي زبان قرار نگرفته بلكه به گفته دكتر غلامحسين يوسفي، خاور شناساني چون نيكلسون، آربري، ماگريت اسميت، ماسينيون، هلموت ريتر از او در نوشته ها و يادداشت هاي خود به احترام ياد كرده اند.

چند دليل عمده براي محبوبيت و مقبوليت عطار مي توان برشمرد: نخست تنوع و گوناگوني قالب هاي شعري و وجود مفاهيم و موضوعات گوناگون اخلاقي كه به نحوي با زندگي گروههاي مختلف مردم مرتبط مي شود، باعث شده كه توجه عارف و عامي را جلب كند. ديگر ارتباط اشعار عطار  با قرآن و مفاهيم اسلامي است كه در جامعه ايران تا عمق رسوخ دارد. نخستين چيزي كه از مطالعه آثار عطار محقق مي گردد وسعت اطلاع او در علوم ديني به خصوص تفسير قرآن و حديث و قصص و روايات مذهبي است.

عطار پايبند موازين ديني است، ديني توام با اخلاص. او خدا را مي شناسد و مي پرستد، اما نه پرستش زاهدانه كه از طمع برخيزد،‌ بلكه پرستش عاشقانه. وي عبادتي را شايسته معشوق مي داند كه از سر صدق باشد.

          نفس رفت و جان نماند و دل بسوخت             ذره اي نه روي مانــد ونـه ريـا

نكوهش جهان و و توصيه به ترك علايق دنيوي از موضوعات جالب توجه در اشعار عطار است.

اين جهان را ترك كن تا چون گذشتي زين جهان          اين جهانت گر نباشد آن جهاني باشدت   

 

از آن جا كه هدف عطار شاعري نيست و زبان و قالب شعر را براي بيان تعاليم و مقاصد عرفاني برگزيده است، لذا لفظ چندان شاعرانه نيست و بيشتر شاعر به معني توجه دارد.

از عطار آثار بسياري بر جاي مانده است كه مهمترين آنها عبارتند از:

تذكره الاوليا : تنها اثر منثور باقي مانده از عطار تذكره الاولياست كه در آن از شرح حال 72 تن از عارفان بزرگ سخن گفته شده و داستان ها و گفته هاي آنان گرد آمده است. هر بخش از اين كتاب مخصوص يكي از مردان حق است.

منطق الطير: سرچشمه ي الهام شيخ فريد الدين عطار نيشابوري عرفان است و از اين سرچشمه مثنوي ها ي عرفاني وي جاري شده است كه از جمله منطق الطير يا مقامات الطيور است. اين منظومه داستان مرغان مشتاق و از جان گذشته است كه با راهنمايي ها و دلجويي هاي هدهد به قصد زيارت "سيمرغ" سرزمين خويش را ترك مي كنند و پس از عبور از هفت مرحله دشوار تنها "سي مرغ" از آن ها به مقصد مي رسند. از اين هفت مرحله به هفت وادي تعبير شده است كه شامل: طلب، عشق، معرفت، توحيد، حيرت، استغنا، و فقر و فنا مي باشد. در اين منظومه با عالي ترين تجربه هاي سلوك آشنا مي شويم.

الهي نامه : اين منظومه در قالب مثنوي سروده شده است. سادگي . دوري از تكلف از ويژگي هاي اين كتاب است.

مصيبت نامه : اين كتاب نيز در قالب مثنوي است و عطار تصورات خود را از انديشه هاي صوفيانه به زيبايي در اين كتاب بيان كرده است.

مختار نامه : مجموعه رباعيات عطار در كتابي به نام مختار نامه جمع آوري شده است كه انديشه هاي خيامي را تداعي مي كند.

ديوان اشعار : شامل غزل و قصيده است و در آن انديشه هاي عرفاني و درد و سوز صوفيانه بسيار است. عرفا براي بيان عقايد و تربيت سالكان خويش از شعر بهره بسيار مي بردند و عطار نيز عشق و عرفان را در غزل به هم آميخت و تركيبي پديد آورد كه مقبول خاص و عام گرديد. وي دومين شاعري است كه مسائل عر فاني را با غزل آميخت و عشق صوفيانه را در قالب غزل بيان كرد. ديوان فقط شامل غزل و قصيده نيست. ترجيعات نيز در اين ديوان ديده مي شود.

درباره عطار چه مي توان گفت و كي مي توان ادعا كرد كه حقش ادا شده است، آن جا كه خداوندگار عشق و نابغه عالم عرفان، مولانا، مقام والاي او را اين گونه وصف مي كند:

               هفت شهر عشق را عطار گشت          ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

 

بیوگرافی_حكيم، ابوالقاسم فردوسي توسي

فردوسي، احيا گر زبان فارسي

حكيم، ابوالقاسم فردوسي توسي، شاعر حماسه سراي بزرگ ايران است. از تاريخ تولد و سرگذشتش اطلاع درستي در دست نيست. در نام و نسب او نيز اختلاف بسيار است. او شاعر قرن چهارم و پنجم است. خانواده او از نجيب زادگان و دهقانان توس به شمار مي رفتند و در آن دوره طبقه دهقان در ميان مردم از ارزش و اعتبار برخوردار بودند و به فرهنگ ايراني علاقه خاصي داشتند. شاهنامه سند افتخار و فرهنگ و تمدن دير پاي ملت ايران، اثر جاودان اوست كه بطور تقريبي در 60 هزار بيت با تركيبي از افسانه و واقعيت در قالب مثنوي رزمي سروده شده است. فردوسي شاهنامه را در 30 يا 35 سال از روي داستان هاي منثور و روايات به نظم در آورده است. اين اثر سرشار از حكمت و اخلاق و خزانه ي بزرگ پند است. اثري است حماسي كه انواع ديگر ادب يعني تعليمي، غنايي و نمايشي را در بر دارد و همين امر سبب گيرايي بيشتر اين اثر شده است.

پيش از فردوسي، در عهد يزدگرد سوم، پادشاه ساساني، كتابي در ايران فراهم شد به نام "خوتاي نامك" مجموعه اي از افسانه هاي ايران باستان. در زمان سامانيان اين كتاب به فارسي دري ترجمه شد و بخش هايي به آن افزوده گشت. در همين زمان به فرمان ابو منصور عبدالرزاق تعدادي از دانشوران خراسان درصدد گرد آوري قصه ها و افسانه هاي تاريخ ايران برآمدند. اين مجموعه به شاهنامه ي منثور ابو منصوري شهرت يافت. دقيقي شاعر جوان و با ذوق دوره ساماني اين كتاب را به نظم در آورد اما بيش از 1000 بيت در وصف پادشاهي گشتاسب نسروده بود كه توسط غلامش به قتل رسيد. و چراغ زندگيش خاموش شد. فردوسي كه از نوجواني و جواني به فكر سرودن داستان هاي كهن فارسي بود در 35 سالگي پس از شنيدن خبر مرگ دقيقي بر آن شد تا كار او را به اتمام برساند. مهمترين ماخذ و منبع فردوسي در نظم شاهنامه، شاهنامه ابو منصوري و گشتاسب نامه دقيقي توسي بوده است. فردوسي وقت و تمام ثروت خويش را در اين راه صرف كرد و سرانجام از نظم كاخي بلند پي افكند كه از باد و باران نبينيد گزند. در آن زمان شاعران به خاطر اين كه سروده هايشان از دستبرد روزگار مصون بماند و صاحب قدرت و صاحب نفوذي آن را حمايت كند تا براي دوره ها و نسل هاي بعد باقي بماند اغلب آن را به پادشاه عصر پيشكش مي كردند. گرچه فردوسي از سر ذوق و از راه تعصب ايراني و نژادي خواسته است داستان هاي تاريخ نياكان خود را زنده نگه دارد اما براي آن كه اثر خويش را از گزند روزگار در امان نگه دارد و هم از الطاف سلطان بي بهره نماند، به دربار سلطان محمود مي رود تا حاصل سي ساله ي خود را به نام او ثبت كند. فردوسي توسط ابوالعباس اسفرايني وزير سلطان محمود به دربار سلطان راه يافت و سلطان به خاطر علاقه اي كه به زبان فارسي داشت او را به گرمي  پذيرفت و امكانات لازم را در اختيارش گذاشت. نقل است كه سلطان به او قول داد كه در برابر هر بيت از شاهنامه  يك سكه ي طلا به او پاداش دهد. اما چنانكه مي دانيم برخورد سلطان غزنوي با شاعر توس از سر مهر نبود و شاهنامه ي او را به هيچ انگاشت و گفت: شاهنامه هيچ نيست جز حديث رستم   ودر سپاه من هزاران مرد چون رستم هست، و به جاي سكه طلا كه به او قولش را داده بود سكه نقره بدو داد و فردوسي در اشعارش او را هجو نمود. شاعر بزرگ در اواخر عمر خويش تهيدست بود و با پريشاني و نوميدي زندگي تلخ و ناگواري داشت. گرچه گفته مي شود سرانجام سلطان محمود به اشتباه خود پي برده و به دلجويي از استاد توس بر آمد، اما زماني براي شاعر بزرگ توس باقي نمانده بود و او درگذشته بود و جسدش را در باغي متعلق به خودش به خاك سپردند.

در ميان آثار درخشان ادبيات فارسي، شاهنامه جايگاه ويژه اي دارد و از ديرباز در ميان مردم داراي مقام بلندي بوده است.

 

شناخت شاهنامه از سه لحاظ مهم است:

1-   يك اثر هنري است و از طبع و ذوق يكي از شعراي بزرگ ايران و جهان زاده شده است.                     

2-   تاريخ داستاني نياكان ملت ايران است.

3-   زبان آن فارسي است.

در اين كتاب نه تنها با يك اثر بزرگ ادبي روبه رو مي شويم بلكه با تاريخ و سرگذشت ملتي آشنا مي شويم كه تمام جلوه هاي زندگيش را از غم و شادي، رنج و آسايش، شكست و پيروزي، اميد و ياس در آن مي يابد. اين اثر، تصويري شكوهمند از انسان هاي بزرگ است.

از ويژگيهاي بارز اين كتاب آن است كه نه تنها با نام و ياد خداوند جان و خرد آغاز مي شود، بلكه در جاي جاي كتاب آغاز هر كار با ياد خدا و پايان هر پيروزي با سپاس از پروردگار همراه است.

حكيم توس بيش از هر سخنوري در ستايش خرد و دانش سخن گفته است و خوانندگان را به خردورزي و فرا گيري دانش فرا مي خواند:

          

خرد زنده ي جاوداني شناس          خرد مايه ي زندگاني شناس

و يا :

توانا بود هر كه دانا بود            ز دانش دل پير برنا بود

و   ز هر دانشي چون سخن بشنوي                        ز آموختن يك زمان نغنوي

ناپايداري جهان از مضمون هاي برجسته ي شاهنامه است:

سپهر بلند ار كشد زين تو          سرانجام خشت است بالين تو

توصيف ميدان هاي رزم، رويارويي پهلوانان، وصف ساز و برگ جنگي در شاهنامه گواه باريك انديشي و لطافت طبع شاعر است.

عشق به ميهن و وطن پرستي از ديگر جلوه هاي حماسه ي فردوسي است.

استفاده از واژه هاي فارسي از ويژگي هاي بارز اين اثر جاودان است. شاهنامه تاريخ ايران است از پيدايش اولين شاه تا انقراض سلسله ساماني به دست اعراب. در شاهنامه با سه دوره متفاوت روبرو مي شويم:

دوره اول : بخش اساطيري شاهنامه است كه از زمان كيومرث تا ظهور فريدون را در بر مي گيرد.

دوره دوم : بخش پهلواني يا حماسي است كه از قيام كاوه شروع مي شود و تاكشته شدن رستم به دست نا برادر، شغاد، ادامه مي يابد.

دوره سوم : بخش تاريخي شاهنامه است كه از آمدن اسكندر تا شكست ايرانيان از اعراب ادامه دارد.

شاهنامه ي فردوسي به بيشتر زبان هاي دنيا از جمله انگليسي، فرانسه،‌ عربي، ايتاليايي و آلماني ترجمه شده است. بخشي از سخنان دكتر "غلام حسين يوسفي" در "چشمه روشن" حسن ختام اين گفتار خواهد بود:

"شاهنامه ي  فردوسي فقط داستان جنگ ها و پيروزي ها نيست بلكه سرگذشت ملتي است در طول قرون و نمودار فرهنگ و انديشه و آرمان هاي آن هاست. كتابي است در خور حيثيت انسان؛‌ يعني مردمي را نشان مي دهد كه در راه آزادگي و شرافت و فضيلت تلاش و مبارزه كرده و مردانگي ها نموده اند و اگر كامياب شدند يا شكست خورده اند، حتي با مرگشان آرزوي دادگري و مروت و آزاد منشي را نيرو بخشيده اند. از اين رو شناختن اثر بزرگ فردوسي و به روح و جوهر آن پي بردن براي مردم ايران وظيفه اي است خطير و دل پذير"

تعريف حماسه و انواع آن

حماسه در لغت به معناي دلاوري و شجاعت است. در اصطلاح، شعري است داستاني روايي با زمينه ي قهرماني، قومي و ملي كه در آن حوادثي خارق العاده جريان دارد. ويژگي هاي بارز حماسه در عظمت پهلوانان و شخصيت هاي برجسته ي حماسي است.

با توجه به تعريف بالا، حماسه داراي چهار زمينه اصلي است.

1-   زمينه ي داستاني : حماسه مجموعه اي از حوادث است كه زمينه داستاني آن را موجب مي شود.

موضوع حماسه بايد بر مبناي تاريخ باستان قرار گيرد. در حماسه اگرچه مضامين مختلفي چون وصف و توصيف و تصوير گري، خطبه و ستايش و ....... وجود دارد اما داستاني بودن آن در مرتبه نخست قرار دارد.

2-  زمينه ي قهرماني: بيشتر بخش حماسه را اشخاص و حوادث تشكيل مي دهند. از ميان اشخاص حماسه، يك تن قهرمان است و و ظيفه شاعر حماسه سرا آن است تا قهرمان را آن گونه توصيف كند كه از نظر توانايي جسمي و روحي از ديگران ممتاز و برجسته باشد. قهرمان حماسه بايد مرد كامل و از هر نقصي مبرا باشد و صفات قهرماني در او در حد كمال باشد. مانند "آشيل" در "ايلياد" هومر و "رستم" در "شاهنامه" فردوسي.

3-  زمينه ي قومي و ملي : حماسه تاريخ تخيل يك قوم است، و شاعر حماسه سرا، اخلاق فردي و اجتماعي و عقايد فكري و مذهبي يك ملت را در قالب حوادث به نمايش مي گذارد. شاهنامه فردوسي تصويري است از جامعه ي ايراني، كه در آن علاوه بر شرح پهلواني ها و فداكاري ها و جنگ با سياهي و تباهي، از مراسم اجتماعي، خلق و خوي ايراني، عقايد مذهبي و نيز مباحث فلسفي و ديني آگاه مي شويم.

4-  زمينه هاي خرق عادت : خرق در لغت يعني شكافتن و خرق عادت يعني جريان يافتن حوادثي كه با منطق عيني و تجربه علمي سازگاري نداشته باشد؛ به همين علت است كه در حماسه ها، موجودات غير طبيعي ظهور مي يابند. در شاهنامه ي استاد توس، فردوسي، وجود سيمرغ، ديو سپيد، عمر هزار ساله ي زال و رويين تني اسفنديار از رويدادهاي غير طبيعي هستند كه تنها از رهگذر عقايد ديني قابل توجيه هستند.

انواع حماسه:

گرچه در منابع قديم از شاهنامه هاي منثور ياد شده است، نظير شاهنامه منثور ابوالمويد بلخي و شاهنامه ابو منصوري در قرن چهارم، ولي در ادبيات فارسي اصطلاح حماسه بيشتر براي شعر به كار گرفته شده است، زيرا وزن و آهنگ دو جز جدايي ناپذير از حماسه هستند؛ بنابراين از يك ديدگاه دو نوع منظومه حماسي مي توان يافت.

1-  حماسه ي منظوم طبيعي : در اين نوع حماسه، شاعر به ابداع و آفرينش توجهي ندارد بلكه با داستان هاي شفاهي و مدون سر و كار دارد كه در آن شرح دلاوري ها و عواطف مختلف مردم يك روزگار آمده است. از اين گونه منظومه هاي حماسي مي توان حماسه "ايلياد و اديسه" ي هومر، شاعر بزرگ يونان باستان، "رامايانا" و "مهابهارات" متعلق به هندوان و "شاهنامه" ي حكيم فردوسي را نام برد.

2-  حماسه ي منظوم مصنوع : در اين منظومه ها شاعر با داستان هاي پهلواني مدون و معيني سروكار ندارد بلكه خود به ابداع و آفرينش ادبي مي پردازد. در اين گونه داستان ها، شاعر آزاد است تا بنا بر قواعد معيني كه ناظر بر حماسه است و موضوع داستان را خود خلق مي كند و يا در آن دخل يا تصرف نمايد و از قوه تخيل خويش بهره برد. از اين حماسه مي توان "ظفر نامه"ي حمد الله مستوفي و "انه ايد" سروده ويرژيل، شاعر روم باستان را نام برد.

 

بیوگرافی_علي اكبر دهخدا

دهخدا، مولف گرانقدر لغت نامه

استاد علي اكبر دهخدا از فعال ترين استادان ادبيات فارسي در روزگار معاصر است. او در سال 1297 ه.ق. در تهران به دنيا آمد. پدرش از مالكان متوسط قزوين بود پيش از ولادت علي اكبر، آب و زمين خود را فروخت و به اميد رفاه و آسايش و امكان بهره وري بيشتر از قزوين به تهران آمد و در اين شهر اقامت گزيد. پدرش كه خانباباخان نام داشت، هنگامي كه علي اكبر 9 ساله بود درگذشت. او تحت سرپرستي مادر قرار گرفت و به تحصيل پرداخت. وي تحصيلات قديمي را نزد شيخ غلامحسين بروجردي فرا گرفت. اين دروس شامل صرف، اصول، فقه، كلام و حكمت بود و در اين راه چنان موفق بود كه در تدريس برخي از دروس به استاد خود كمك مي كرد. بعدها كه مدرسه سياسي در تهران افتتاح شد،‌دهخدا در آن مدرسه مشغول تدريس گرديد و با مباني علوم جديد آشنا شد. دانشجويان در اين مدرسه، دروسي مانند زبان فرانسه، تاريخ و جغرافيا و حقوق را فرا مي گرفتند. دهخدا جزء اولين فارغ التحصيلان اين مدرسه بود و بعد از فراغت از تحصيل به خدمت وزارت امور خارجه درآمد و همراه معاون الدوله غفاري وزير مختار ايران در كشورهاي حوزه بالكان عازم اروپا شد و به مدت دو سال و نيم در اروپا بيشتر در وين پايتخت اتريش اقامت داشت و در آن جا زبان فرانسه و معلومات جديد را تكميل كرد و از نزديك با فرهنگ و تمدن مغرب زمين آشنا شد.

مراجعت دهخدا به ايران مقارن با آغاز مشروطيت بود. در سال 1324 مظفر الدين شاه فرمان مشروطيت را صادر كرد و دهخدا 9 ماه بعد از صدور اين فرمان به گردانندگان روزنامه صور اسرافيل پيوست و با همكاري مرحوم ميرزا جهانگير خان و مرحوم قاسم خان روزنامه صور اسرافيل را منتشر كرد و عملا در صف مدافعان مشروطيت قرار گرفت. در اولين شماره روز نامه ي صور اسرافيل، دهخدا دو مقاله ي دارد يكي مقاله طنز گونه و ديگري مقاله اي با سمت گيري سياسي.

جذاب ترين قسمت آن روزنامه ستون فكاهي بود كه با عنوان "چرند و پرند" به قلم استاد دهخدا و به امضاي "دخو" نوشته مي شد. وي مطالب انتقادي و سياسي را با روش فكاهي طي مقالات خود در آن زمان منتشر مي كرد. اين روزنامه هم از جهت ارائه طنز در قالب نثري ساده و روان كه دهخدا نويسنده اش بود و هم از جهت شيوه نگارش و ظرافت روزنامه نگاري و پرداختن به وقايع و پيشامدهاي روز در ميان مردم از استقبال بي نظيري برخود دار بود تا جايي كه تيراژ آن به 24 هزار هم مي رسيد و محبوب ترين نشريه ي زمان خود گشت. دهخدا پس از عبيد زاكاني دومين طنز پردازي است كه دردها و نابساماني هاي جامعه ي خويش را با شهامت در قالب طنز مطرح مي ساخت. همين امر باعث شد تا گردانندگان اين روزنامه مورد خشم صاحبان قدرت قرار گيرد، تا جايي كه محمد علي شاه، پادشاه وقت، فرمان قتل ميرزا جهانگير خان، مدير اين نشريه و تبعيد ميرزا علي اكبر خان دبير و نويسنده ي آن را صادر كرد.

امثال و حكم دهخدا كه در سال 1310 در چهار جلد در تهران منتشر شد، نخستين اثر ارزنده در موضوع فولكلور به خصوص ضرب المثل هاي فارسي است.

از ديگر آثار او مي توان، ترجمه روح القوانين، ترجمه كتاب عظمت و انحطاط روميان، فرهنگ فرانسه به فارسي، تصحيح يوسف و زليخا ،‌ تصحيح ديوان حافظ، تصحيح ديوان منوچهري، مقالات اجتماعي و سياسي به خصوص مجموعه ي مقالات چرند و پرند را نام برد.

دهخدا گاه براي تفنن شعر نيز مي سرود. دكتر معين اشعار دهخدا را در كتابي گرد آوري كرده و به سه قسمت تقسيم مي كند:

1-   اشعاري كه به سبك متقدمان سروده است.

2-   اشعاري كه در آن ها تجدد ادبي به كار رفته است. از جمله مسمط مشهور "يادآر ز شمع مرده يادآر" كه بسياري از اديبان معاصر اين شعر را نخستين نمونه شعر نو به شمار مي آورند.

3-   اشعار فكاهي كه به زبان عاميانه پرداخته است.

توضيح بيشتر در مورد مسمط "ياد آر زشمع مرده ياد آر"  

دهخدا اين مسمط را در ياد ميرزا جهانگير خان شيرازي،مدير روزنامه صور اسرافيل، سروده است.

دهخدا خود در مقدمه اي كه بر اين شعر نوشته است انگيزه ي سرودن شعر را بدين گونه بيان كرده است:

........ در روز 22 جمادي الاول 1326 قمري مرحوم ميرزا جهانگير خان شيرازي رحمه الله عليه،‌ يكي از دو مدير صور اسرافيل را قزاق هاي محمد علي شاه دستگير كرده و به  باغشاه بردند و در 24 همان ماه در همان جا او را به طناب خفه كردند.

در همان اوقات شبي مرحوم ميرزا جهانگير خان را به خواب ديدم در جامه ي سپيد و به من گفت: "چرا نگفتي او جوان افتاد." من از اين عبارت چنين فهميدم كه مي گويد: چرا مرگ مرا در جايي نگفته اي يا ننوشته اي؟ و بلافاصله در خواب اين عبارت به خاطرم آمد كه: "يادآر ز شمع مرده يادآر." از خواب بيدار شدم و چراغ را روشن كردم و سه قطعه از مسمط را سرودم و فردا گفته ها ي شب را تصحيح كرده و دو بند ديگر به آن افزودم كه در شماره ي اول صور اسرافيل چاپ سويس، چاپ شد.

بنابراين انگيزه ي سرودن اين مسمط، ياد آوري شهادت دوستي آزاده كه در راه حق و آزادي جان داده است و دهخدا در رثاي دوست خويش از سردرد اين شعر را سرود و علاوه بر آن اميد به آينده ي آزاد و روشن و برقراري عدالت و دادگستري از ديگر مضاميني است كه درون مايه ي اين شعر را تشكيل مي دهد.

پس از بسته شدن مجلس به دست محمد علي شاه و توقيف روزنامه صور اسرافيل، آزاديخواهان پراكنده شدند و هر يك به سلولي رفتند. دهخدا به استانبول رفت و از آن جا روانه ي اروپا شد و در سويس با كمك چندتن از آزاديخواهان روزنامه ي صور اسرافيل را از نو داير كرد ولي بيش از سه شماره آن منتشر نشد. دهخدا از سويس به تركيه بازگشت و به جمع نويسندگان روزنامه ي سروش پيوست. پس از فتح تهران،‌ دهخدا به نمايندگي مجلس از تهران و كرمان انتخاب شد و از تركيه به تهران بازگشت و در مجلس شركت جست. در دوران جنگ جهاني اول مدتي در يكي از روستاهاي چهارمحال بختياري منزوي بود و در همين ايام بود كه انديشه ي تاليف يك لغت نامه ي جامع فارسي در سر پروراند. بعد از پايان جنگ به تهران آمد و از آن پس دست از فعاليت ها ي سياسي كشيد و تا پايان عمر به مطالعه و تحقيق و تاليف مشغول بود. او مناصب و مشاغلي چون رياست دفتر وزارت فرهنگ، رياست تفتيش وزارت دادگستري و رياست مدرسه علوم سياسي تهران را بر عهده داشت و پس از آن كه مدرسه علوم سياسي به دانشكده حقوق، تبديل شد بازهم دهخدا رياست آن را عهده دار بود.

سرانجام علامه دهخدا،‌ در سن 77 سالگي پس از يك عمر خدمت به سياست و فرهنگ و علم و ادب ايران در اسفند ماه 1334 به رحمت ايزدي پيوست. آرامگاه وي در ابن بابويه است.


آثار دهخدا

1-  لغت نامه : مهم ترين تاليف دهخدا، لغت نامه ي اوست كه معرف فرهنگ ايراني و اسلامي و خلاصه دايره المعارف زبان فارسي است كه تقريبا 45 سال در تدوين آن زحمت كشيد. وي در اسن مدت با همكاري جمعي از اهل تحقيق، قريب به سه تا چهار ميليون فيش از روي متون معتبر از استادان نظم و نثر و زبان فارسي و عربي فرهنگ هاي چاپي و خطي و كتب تاريخ و جغرافيا و طب و هيئت و نجوم و رياضي و حكمت و كلام و فقه و ....... فراهم آورد و همين فيش ها بود كه پايه ي لغت نامه را تشكيل داد.

2-  امثال و حكم :‌ كتابي است كه در آن همه ضرب المثل ها و حكمت ها و آيات قرآن و اشعار و اخبار و احاديثي كه در زبان فارسي مصطلح هستند، جمع آوري شده است. قسمت اعظم كتاب ضرب المثل هايي اديبانه و كلامات قصار و اشعار شعراي فارسي زبان است،‌ همچون فردوسي، سعدي، نظامي و مولوي كه جزء گفتار مردم شده و بعضي از آن ها بصورت مثل ساير در آمده است و تنها 3 درصد آن ضرب المثل هاي عاميانه است. مطالب كتاب به ترتيب الفبا تنظيم گشته است و ضرب المثل ها شرح و تفسير شده است.   

 

بیوگرافی_فروغ فرخزاد

                           *به نام او كه زينت زبانها نام اوست*

مقدمه :

 

      اگرچه من دوران جواني را ميگذرانم و در دوران زندگي ((فروغ)) نبوده ام ولي با او احساس دوستي و نزديكي زيادي ميكنم . تنها مونس و همدم شبهاي دوران  عاشقيم تنها و تنها و تنها فروغ بود . وقتي اشعارش را ميخوانم انگار در دنيايي فراتر از اين دنياي پر از دروغ و ريا هستم وقتي نامهايش را ميخوانم انگار فقط او را عاشق واقعي ميدانم . اشعارش نامه هايش فيلمهايش حتي صدايش پر از عشق و محبت و دوست داشتن است .

      بعضي وقتها خودم را جاي پرويز ميگزارم ((پرويز شاپور)) همان همسر ((فروغ)) واقعا به او حسوديم ميشود آخر چگونه ميشود يك زن اينگونه عاشق شود عاشق مردي كه دركش نميكند حسش نميكند و در كنار او نميماند ولي زن حتي بعد از جدايي هنوز عاشق است تا زمان مرگ...

من احساس ميكنم بعضي ها هنوز ((فروغ)) را نميشناسند به خاطر همين اين مقاله را نوشتم و بعدها ميخواهم اين مقاله را كامل كرده و كتاب منتشر كنم .

      در اين مقاله به دليل حساسيت و سرشناس بودن بيشتر اشخاص اسامي را داخل گيومه قرار داده ام .

 

نگاهي به زندگي فروغ فرخزاد :

 

      شاعر عصر معاصر ((فروغ فرخزاد)) (فروغ الزمان فرخزاد عراقي) ( اراكي ).

      سال و محل تولد : به گفته ((پوران فرخزاد)) خواهر بزرگتر فروغ 8 ديماه 1313 در محله اميريه تهران .

      سال و محل وفات : 24 بهمن 1345 – تهران – ظهير الدوله – دربند .

      فروغ در ديماه سال 1313 در محله اميريه تهران پا به عرصه وجود نهاد . پدرش ((محمد فرخزاد)) يك نظامي سختگير اهل تفرش و مادرش(( توران وزيري تبار)) زني ساده و خوش باور اهل كاشان بود. او فرزند چهارم يك خانواده نه نفري بود كه چهار برادر به نامهاي ((امير مسعود)) ((مهرداد)) ((مهران)) (( فريدون)) و دو خواهر به نامهاي ((پوران)) (( گلوريا))  كه در بعضي منابع نامش را ((بتول)) ذكر كردند .

      پس از اتمام دوره دبستان به دبيرستان خسرو خاور رفت در همين زمان تحت تاثير پدرش كه علاقهمند به شعر و ادبيات بود كم كم به شعر روي آورد و ديري نپاييد كه خود به سرودن پرداخت خودش ميگويد: "در سيزده چهارده سالگي خيلي غزل ميساختم ولي هيچگاه آنهارا به چاپ نرساندم و بسياري از غزلهاي عاشقانه را از ترس پدر پاره نمودم".

 

روزشمار زندگي فروغ :

 

      1313 :

     - تولد فروغ در 8 ديماه در تهران در محله اميريه كوچه خادم آزاد فرزند سوم از خانواده سرهنگ ((محمد فرخزاد)) و ((توران وزيري تبار)).

 

      1314 :

     - گزراندن تابستان در نوشهر به دليل مسئوليت پدر در اداره املاك مازندران كه در تمام كودكي چندين بار تكرار ميشود .

 

 

 

      1320 :

      - ساختن پاكت از روزنامه باطله به اجبار پدر براي آشنايي با چگونگي به دست آوردن پول كه در سالهاي بعد ادامه پيدا ميكند .

 

      1325 :

      - ورود به دبيرستان خسرو خاور .

 

      1326 :

      - سرودن غزلهاي عاشقانه كه از ترس پدر پاره مي شد و به چاپ نرسيد .

 

      1327 :

      - ازدواج دوباره پدر و تاثير منفي آن بر روحيه بچه ها .

 

      1328 :

      - شركت در كلاس هاي نقاشي ((علي اصغر پنگر)) و ورود به هنرستان بانوان كمال الملك و فراگيري خياطي و آموزش نقاشي زير نظر ((بهجت صدر)) و ((علي اصغر پنگر)) و ((مهدي كاتوزيان)) كه بعد از ازدواج نا تمام ميماند .

      1329 :

       - در 23 شهريور همين سال در حالي كه 16 سال بيشتر نداشت با نوه خاله مادرش ((پرويز شاپور)) كه همسايه پشت به پشت خانه شهن بود و 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج كرد .

       - اقامت در اهواز و آبادان در كنار   (( پرويز شاپور)) .

 

      1330 :

      - اختلاف با (( پرويز شاپور)) و بازگشت به خانه پدري در تهران . چاپ نخستين شعرش به اسم گناه در مجله روشنفكر توسط ((فريدون مشيري)) و اعتراضات و انتقادات بسيار شديد به اين شعر و خود فروغ .

      - رفتن از خانه پدري و اجاره اتاقي در خيابان شاه پس از مخالفت پدر با شعر گناه و دوباره برگشتن به خانه پرويز شاپور .

 

 

      1331 :

       - تولد پسرش كاميار در 27 خرداد اين سال .

       - انتشار اولين كتابش به نام اسير در فصل بهار .

       - شدت گرفتن اختلاف با شوهر پس از چاپ اسير .

       - وضعيت بد روحي و بستري شدن در بيمارستان رواني رضايي.

 

      1332 :

      - بازگشت به تهران به همراه پرويز شاپور .

 

      1333 :

      - چاپ شعر به خواهرانم در شماره 31 مجله اميد ايران شعري كه در كتابهاي فروغ اثري از آن ديده نميشود .

 

      1334 :

      - جدايي از پرويز شاپور در 17 آبان . چند ماه زندگي در خانه ((طوسي حائري)) و سپس بازگشت به اطاقي در خانه پدري .

      - بستري شدن چند روزه در بخش رواني بيمارستان .

      - نوشتن چند كتاب كوتاه و همكاري با نشريات با اسم مستعار براي گزراندن زندگي .

      چاپ دوم اسير با مقدمه ي ((شجاع الدين شفا)) .

 

      1335 :

       - منتشر شدن ديوار و گنجانده شدن شعر حساسيت برانگيز گناه در اين مجموعه و تقديم آن به پرويز شاپور .

      - چندين روز تمرين براي اجراي نمايش عروسي خون با ترجمه و كارگرداني احمد شاملو در كنار خود شاملو و لعبت والا و طوسي حائري كه متوقف ميماند .

      - آغاز سفر به ايتاليا و آلمان در 15 تيرماه .

     - شركت در چند فيلم به عنوان سياهي لشگر هنگام حضور در ايتاليا .

     - مشاركت در دوبله به زبان فارسي زير نظر ((الكس آقاباباييان)) در ايتاليا .

 
      1336 :
     - ترجمه اي از شعراي آلماني به همراه برادرش امير مسعود كه سال ۱۳۷۷ به چاپ مي رسد .
      - بازگشت به ايران در مرداد ماه .
      - چاپ خاطرات سفر به اروپا در مجله ي فردوسي در مهر و آبان ماه كه پس از ۸ قسمت ناتمام مي_ ماند.
      - انتشار داستان كوتاه بي تفاوت در مجله ي فردوسي در سوم دي ماه .
      - انتشار داستان كوتاه كابوس در مجله ي فردوسي در دهم دي ماه .
     

      1337 :

      - انتشار عصيان .
      - استخدام در سازمان فيلم گلستان در شهريورماه براي پاسخ گويي به تلفن و امور دفتري و پس از مدت كوتاهي سر و سامان دادن به حلقه ي فيلم هاي بدون مشخصات .
.       - فراگيري تدوين فيلم از ابراهيم گلستان

      1338
     - آغاز تدوين فيلم مستند يك آتش .
     - اعزام به انگلستان از طرف ابراهيم گلستان براي آموزش در دوره ي تدوين .
     - ادامه ي تدوين يك آتش و نوشتن متن و مشاركت در صداسازي براي فيلم در بعد از بازگشت به  ايران.

      - آغاز مشاركت در كارگرداني و تدوين مجموعه ي مستند شش قسمتي چشم انداز به تهيه كنندگي ابراهيم . گلستان كه توليد آن تا دو سال بعد ادامه مي يابد

      1339 :
      - بازي در دو نمايش به كارگرداني شاهين سركيسيان كه در مرحله تمرين متوقف مي ماند و اجرا نميشود .

      1340 :
      - بازي در فيلم كوتاه خواستگاري به كارگرداني ابراهيم گلستان و در كنار پرويز داريوش و طوسي حائري و هايده تقوي به سفارش موسسه ي ملي فيلم كانادا .
      - ساخت اپيزود گرما از فيلم مستند دو اپيزودي اب و گرما و تدوين هر دو اپيزود .

      - اعزام مجدد به انگلستان از طرف ابراهيم گلستان براي آموزش سينما .
      - ساخت دو آگهي تبليغاتي براي كارخانه ي روغن پارس و روزنامه ي كيهان .
      - گويندگي در فيلم مهر هفتم به مديريت دوبلاژ ((پرويز بهرام)) .
      - بازي در فيلم ناتمام دريا به كارگرداني ابراهيم گلستان بر اساس داستان چرا دريا توفاني شده بود ؟ نوشته ي ((صادق چوبك)) در كنار ((پرويز بهرام)) ((رامين فرزاد)) و(( تاجي احمدي)) .
      - مشاركت در ساخت فيلم مستند موج و مرجان و خارا به كارگرداني ((الن پندري)) و تهيه كنندگي ((ابراهيم گلستان)) .
.       - چاپ دوم ديوار

      1341 :
      -سفر تحقيقي به جذام خانه ي بابا باغي تبريز در تيرماه براي ساخت مستندي به سفارش جمعيت كمك به جذاميان .
      - ساخت فيلم مستند خانه سياه است در جذام خانه بابا باغي طي دوازده روز در مهر ماه .
      - به همراه آوردن حسين منصوري از جذام خانه و به عهده گرفتن سرپرستي او .
      - همكاري با شاهين سركيسيان در ترجمه ي نمايشنامه ي ژان مقدس اثر برناردشاو .

      1342 :
      - انتشار چاپ سوم اسير .
      - بازي در نمايش شش شخصيت در جستجوي نويسنده اثر ((لوييجي پيراندلو)) به كارگرداني ((پري صابري)) در دي ماه .
     - دريافت جايزه بهترين فيلم از جشنواره ي اوبرهاوزن آلمان به خاطر خانه سياه است .
     - پذيرفته شدن خانه سياه است در جشنواره ي كن فرانسه و حذف فيلم به دليل اعلام انصراف ((ابراهيم گلستان))
      - خودكشي نافرجام با خوردن قرص .
      - انتشار تولدي ديگر در اسفند ماه و تقديم آن به ابراهيم گلستان

      1343 :
      -انتشار برگزيده ي اشعار فروغ فرخ زاد با انتخاب خودش به صورت همزمان توسط انتشارات مرواريد و سازمان كتابهاي جيبي .
     -  نوشتن فيلم نامه اي درباره ي موقعيت زن ايراني .
      - بازي در فيلم خشت و آيينه به كارگرداني ابراهيم گلستان در كنار زكريا هاشمي و تاجي احمدي و پرويز فني زاده و محمد علي كشاورز و جمشيد مشايخي .
      - انتخاب بهترين شعرهاي معاصر براي كتابي كه در سال 1347 با افزدون شعرهاي يدالله رويايي و فرخي تميمي و محمد حقوقي توسط ناشر به نام از نيما تا بعد منتشر مي شود .
      - انتشار ويژه نامه ي مجله ي آرش درباره ي فروغ در تيرماه .
      - سفر به ايتاليا و آلمان .
      - فعاليت آزاديخواهانه كه در سالهاي بعد هم ادامه پيدا مي كند و چند بار دستگير ميشود .
      سرودن چند شعر مشترك با احمد رضا احمدي و يدالله رويايي .

      1344 :
      - مشاركت در تدوين فيلم مستند خرمن و بذر به كارگرداني ابراهيم گلستان .
     -  تصادف در راه شمال و زخمي شدن ابراهيم گلستان كه همسفر اوست .
      - به شعر برگرداندن بخش هايي منظوم از دو نمايشنامه به ترجمه ي حميد سمندريان .
      - خودكشي نافرجام با خوردن قرص .
      - رو آوردن به نقاشي بيش از پيش .

      1345 :
     - تقدير از فيلم خانه سياه است در جشنواره ي پزارو ي ايتاليا و سفر چهار ماه به ايتاليا .
      -ترجمه ي تعداي از شعرهايش در آلمان و سوئد و انگلستان .
تصادف .       -اتوبوس حامل او و زخمي شدن مسافران ديگر در تهران
      -نوشتن نامه در دفاع از چند محكوم سياسي و خارج كردن آن از ايران توسط برناردوبرتولوچي و لغو حكم اعدام محكومان به دنبال انعكاس اين نامه در چند نشريه خارجي .
      -انحراف اتومبيلش به شماره ي ۱۴۱۳ط ۲۴ از مسير به دليل جلوگيري از برخورد با ماشين حامل دانش آموزان دبستان شهريار قلهك به شماره ي ۱۴۲۸ ط ۱۹ و به بيرون پرت شدن او در خيابان لقمان الدوله در دروس و انتقال به بيمارستان هدايت قلهك و بعد به بيمارستان رضا پهلوي تجريش و مرگ پيش از هر اقدام پزشكي در ۲۴ بهمن ماه
      -دفن در گورستان ظهيرالدوله در دربند تهران در ۲۶ بهمن ماه .

 

نظر برخي ادبا درباره ي فروغ :

      - محمد حقوقي :
‏      [...] ‏[فروغ فرخزاد] هرگز دايره اي به گرد چشم ‏اندازهاي خود نكشيد. بلكه از جايي حركت كرد ‏كه گويي آغاز خياباني بي انتهاست. و حركت ‏حركت طولي است، حركت بر روي خطي كه پُر از ‏چاه هاي عميق است. كه هر لحظه بايد تا اعماق ‏آن رفت و برگشت و هم چنان بر روي خط به ‏حركت ادامه داد. [...]‏*1

     - فريدون رهنما :
      [...] و راز بزرگ او، اهميت كار و وجودش، توقف ‏نكردن بود‏
‏      [...] شعر او هميشه در جهت يك نياز به تبادل ‏بود و اين نياز از دلبستگي اش به همه ي جلوه ‏هاي هستي سرچشمه مي گرفت.‏
       به شگفت مي آيم هربار كه به پسين گفت و ‏گويمان مي انديشم، برايش سخت بود بپذيرد ‏زندگي هم چون شعر تواند بود، تفاوت فقط در آن ‏خواهد بود كه شعر با واحد واژه گفته مي شود و ‏زندگي با واحد زمان.‏
طرح ناتمام، *2

 

      - احمد شاملو :
‏      [...] فروغ، تا آن حدي كه من مي شناسم و به من ‏اجازه مي دهد كه قضاوت كنم، در شعرش- هم ‏چنان كه در زندگي- يك جستجوگر بود. من ‏هرگز در شعر فروغ نرسيدم به آنجايي كه ببينم ‏فروغ به يك چيز خاصي رسيده باشد. هم چنان ‏كه ظاهراً زندگيش هم همين طور بود. يعني فروغ ‏چيز معيٌني را جستجو نمي كرد. در شِعر او حتي ‏خوشبختي يا عشق هم به مثابه چيزي كه دنبالش ‏برويم و پيدايش كنيم مطرح نمي شد، او در ‏زندگيش هم هرگز دنبال يك چيز خاص نرفت، ‏خواه به وسيله ي شعر، خواه به وسيله ي فيلم و ‏خواه به وسيله ي هر عامل ديگر. من او را هميشه ‏به اين صورت شناختم كه رسالت خودش را در ‏حد جستجو كردن، پايان داد.‏

1*(برگرفته از: شعر و شاعران، تهران(1365) )

2*(برگرفته از: پوران فرخزاد، كسي كه مثل هيچ ‏كس نيست، تهران (1380)‏


‏      [...] فروغ معتقد به روحي در ماوراي جسم نمي ‏توانسته باشد و خوشبختي را، شايد خوشبختي ‏هاي يك كمي جسمي تر را در همين چارچوب ‏زندگي جستجو مي كرد و از اين لحاظ چقدر واقع ‏بين و حقيقت بين بود و ما اين را در شعرش مي ‏بينيم. [...]‏*1

     - محمد علي سپانلو :
      فروغ فرخزاد را از روي «تولدي ديگر»ش داوري ‏مي كنند و اين اگر در مورد شعر صدق كند در ‏مورد شاعر مصداق ندارد. او اگر به خاطر پرواي ‏فطري اش نسبت به ارزش هاي عواطف، ساتري از ‏عرياني و بي پروايي به آثار اوليه اش كشيده بود از ‏همانجا آمده است، و تولدش در دورتر قرار دارد. ‏شعرهاي متكامل او علي الاطلاق آينده ي همان ‏نمودهاي هيجاني آغازند و نيز مستقيماً از چند ‏قطعه كتاب «ديوار» نشأت گرفته اند. و راستي را ‏كه برخلاف آن چه وانمود مي كنند شاعر فقيد ‏ناگهاني خوابنما نشده بود. كتاب ها و يادگارهاي ‏او پيش ماست، و اگر يادبودهاي ستمگر رفاقت ‏بگذاردمان، او را در وضوح خيره كننده اي مي ‏بينيم.... و رد پا و اثرش را در نهضت ادبيات جديد ‏ايراني.‏*2

      - سيمين بهبهاني :
‏      [...] دلم مي خواهد راجع به او عاطفي صحبت ‏كنم. ضمير خود را بشكافم:‏
من و فروغ در عرصه ي به شهرت رسيدن، تقريباً ‏همزمان از زمين جوشيديم و سبز شديم. او با ‏جسارت حيرت انگيز شعر «گناه» به ميدان آمد و ‏من با واقعيت تلخ شعر «نغمه ي روسپي». هر دو ‏تازه كار بوديم. ديگران هم بودند. مثلاً خانم پروين ‏دولت آبادي، كه آن روزها، مثل امروز با چاپ و ‏ارائه شعرش مخالفتي نداشت و خانم لعبت والا كه ‏امروز خارج از ايران به سر مي برد. اما ميان من و ‏فروغ رقابتي بود. پنهان نمي كنم، جلساتي بود كه ‏من و او و چندين تن شاعر و صاحب ذوق به طور ‏مستمر در آن جلسات شركت مي كرديم؛ اما ‏هرگز ميان ما دو تن، دوستي برقرار نمي شد. غالباً ‏از سخنانمان نسبت به هم بوي بي مهري مي آمد. ‏شايد بهتر است بگويم: رشك. نگاهمان مهربان ‏نبود. من كمي خويشتن دارتر بودم، اما او عصبي و ‏لجوج و سرسخت بود. هنوز شايد كساني ‏برخوردهاي تند ما را در محافل ادبي به ياد داشته ‏باشند. هر كدام براي خود طرفداراني دست و پا ‏مي كرديم و به عبارتي «لشكر»ي داشتيم! شوري ‏بود و هيجاني، و غالباً در پي آن جنجالي. يكي از ‏جنجال ها بر سر عزل «شراب نور» بود. آن شب ‏غوغايي به پا كرديم.‏

1*(برگرفته از: شاعره اي جستجوگر فردوسي، شماره ي 848، ‏اول اسفند (1346) )

2* (برگرفته از: «جاودانه فروغ فرخزاد، پرنده اي بربام ستاره اي سرگردان . امير اسماعيل ‏و ابوالقاسم صدارت، تهران (1347) ‏)


يك شب در مجلسي آنقدر از او رنجيدم كه ‏تصميم گرفتم ديگر نبينمش و نديدم. با اين همه ‏تطور شعرش را دنبال مي كردم. گريبان خاطر ‏خود را نمي توانستم از دستش خلاص كنم. شايد ‏او هم همين طور.‏
‏[...] هيچ كس نمي دانست او- شاعري كه آن همه ‏نبوغ و استعداد داشت- چگونه زندگي مي كرد، ‏چرا آنقدر تندخو و عصبي بود، چرا ماه ها يا هفته ‏ها در به روي خود مي بست، دردش چه بود و ‏چگونه مي شد از اين درد كاست. شايد ابراهيم ‏گلستان و چند تن ديگر توانسته بودند اندكي ‏ياري اش دهند؛ مي گويم «شايد».‏*1

      - مجيد روشنگر :
      [...]خاطره ي ديگري كه مي خواهم ياد كنم، مربوط ‏مي شود به صدو چند نامه و كارت پستالي كه ‏فروغ از اروپا براي يكي از دوستانش فرستاده بود. ‏اين دوست، پس از مرگ فروغ، كپي تمام آن نامه ‏ها را در اختيار ما گذاشت و خواست كه ما آن ‏نامه ها را دچاپ كنيم. من همه ي آن نامه ها را ‏خواندم. نخستين واكنش من اين بود كه زمان ‏چاپ آن ها اكنون نيست. در آن نامه ها، بيشتر ‏مطالب، در باره ي مسايل زندگي خصوصي فروغ ‏بود. و هم چنين قضاوت هاي حاد او در باره ي ‏افرادي كه هنوز زنده بودند و هنوز زنده هستند. ‏برخي از آن نامه ها از چنان لحني برخوردار بود ‏كه به نظر من- در صورت چاپ آن ها- جيغ همه ‏را در مي آورد. نظر من اين بود كه زمان انتشار ‏اين نامه ها بايد تا سال هاي سال به تعويق بيفتد. ‏معهذا براي آن كه يك تنه به قاضي نرفته باشم، ‏با پوران فرخزاد، خواهر فروغ، در منزل ايشان ‏ملاقاتي كردم و موضوع نامه ها و فكر انتشار آن ها ‏را با ايشان در ميان گذاشتم. ايشان هم نظر مرا ‏تأييد كردند و به اين ترتيب چاپ آن نامه ها به ‏آينده موكول شد. و آن نامه ها را عيناً به آن ‏دوست ديرين فروغ برگرداندم. اكنون كه دارم اين ‏سطور را مي نويسم، افسوس مي خورم كه كاش ‏نسخه اي از آن ها را نگاه داشته بودم. اهميت ‏تاريخي آن نامه ها بسيار زياد است و انتشار آن ‏ها- در زمان مناسب خود- ضرورت حتمي دارد. ‏اما ديگر نمي دانم بر سر آن نامه ها چه آمد. ‏مضمون برخي از نامه ها را- هنوز هم- پس از اين ‏همه سال، به ياد دارم: از جمله آن كه در يكي از ‏نامه ها فروغ از ترجمه ي خاطرات «آن فرانك» ‏ياد كرده بود. در تهران من از پدر (شادروان محمد ‏فرخزاد) و برادر (امير مسعود فرخزاد) و خواهر ‏فروغ (پوران فرخزاد) سراغ اين ترجمه را گرفتم ‏اما آن ها از آن خبري نداشتند. بعدها هم نشنيدم ‏كه كسي آن ترجمه را ديده باشد. آيا فروغ ترجمه ‏ را در اروپا جا گذاشته است؟ آيا آن را به كسي ‏سپرده است؟ دلم مي خواست آن ترجمه را مي ‏ديدم و آن

 

1* «در بارۀ ادب معاصر، گفت و شنود با ناصر حريري، ‏مجموعه ي درباره ي هنر و ادبيات، كتاب سراي بابل، 1368، ‏به نقل از: (ياد بعضي نفرات، تهران 1378)‏

 

را چاپ مي كردم، زيرا حسي به من ‏مي گويد كه فروغ بازتابي از تألمات دروني زندگي ‏اش را در آن خاطرات يافته است.[...]‏*1

      - سيرس طاهباز :
‏      [...] در زمستان سال 1340 بود كه افتخار آشنايي ‏با او [فروغ فرخزاد] را پيدا كردم. در آن زمان ‏مجله ي آرش را منتشر مي كردم. شماره ي دوم ‏را ويژه ي نيما يوشيج منتشر كرده بودم و براي ‏شماره ي سوم بود كه به سراغ او رفتم. «تولدي ‏ديگر» هنوز منتشر نشده بود اما شعرهايي كه پس ‏از كتاب سومش، عصيان، در گوشه و كنار منتشر ‏شده بود تولد شاعري به كلي متفاوت با شعرهاي ‏گذشته اش را بشارت مي دادا.‏
در كافه نادري ديدمش و مجله هاي آرش را ‏تقديمش كردم و براي شماره ي سوم از او تقاضاي ‏همكاري كردم. با خوشرويي پذيرفت و نشاني خانه ‏اش را داد كه در خيابان زُمرٌد، بهار، بود.‏
شماره ي سوم آرش با شعرهاي «ماه، اي ماه ‏بزرگ»، «مرداب»، «در غروبي ابدي»، «در خيابان ‏هاي سرد شب»، «معشوق من» و «آيه هاي ‏زميني» منتشر شد و از آن پس بود كه به صورت ‏يكي از همكاران ثابت اين مجله درآمد و در واقع با ‏شعرها و مصاحبه اش به اين مجله ي گمنان ادبي، ‏وزن و اعتبار بخشيد.‏
در شماره ي هفت آرش شعر «اي مرز پرگهر» او ‏را منتشر كردم كه نزديك بود حسابي باعث ‏دردسر و توقيف مجله شود كه با پادرمياني چند ‏نفر به خير گذشت.‏*2

      - ونظر خودم ( سيد حامد رحمتي ) :

      به نظر من فروغ بايد آدم جذاب و دوست داشتني باشد .  بعد از هفتاد هشتاد سال كه آدم صداي او را گوش ميدهد يا نامه ها و شعرش را ميخواند يا فيلمهايش را نگاه ميكند پي به ذات بي ريا و خالي از بغض و كينه ي او  و همنوع دوستي اش ميبرد تا جايي كه حاضر ميشود براي جزاميان فيلم بسازد و با آنها ارتباط نزديكي برقرار كند حتي كودكي جزامي را به سرپرستي بپذيرد

      فروغ آدم هرزه اي نيست فقط  به دليل بي مهريهاي ((پرويز شاپور)) و دوري هاي مكرر از او ، ميخواهد به  گونه اي آتش درون خود را كه مشتعل از درد دوري ، بي مهري از طرف پدر ، پرويز و مردم ، و شايد هم كمبود سكس در زندگي زناشويي اش هست را خاموش سازد و اين مشكلات را در اشعار خود بگنجاند . فروغ

1*(برگرفته از: دفتر هنر، ويژه هنر و ادبيات، سال اول، ‏شماره ي2، آمريكا پائيز( 1373) )
‏2*(برگرفته از: زندگي و هنر فروغ فرخزاد، زني تنها، سيروس ‏طاهباز، تهران(1376) )

 

يك انسان عاشق است كه حاضر ميشود از همه لحاظ خود را در اختيار معشوق خود بگزارد ولي معشوق او را پس ميزند و فروغ با نوشتن شعر به خاسته هايش ميرسد .

      نكته ي مهمي كه نبايد فراموش كنيم اين است كه نبايد اين زنانگي را به فمنيسم تعبير كنيم ، فروغ يك زن ايراني است كه بيدار شده واز همه هم بيدارتر شد ، شعر زنانه گفته و شعر زنانه ي خوب هم گفته امّا فمنيست نيست .

      حضور زن در ادبيات بر طبق سنت ادبي مان تنها به دو صورت امكان پذير است : يا ‹زن › گناهكار و مايه ي شّر « حوّا » و يا « مادر » مقدّس و پاكدامن «مريم » . با توجه به اينكه سياستهاي فرهنگي سه دهه ي اخير در حذف فرخزاد از پروسه ي شعر فارسي ناموفق ماند .

      ابراهيم گلستان بر فروغ تاثيري گذاشته كه شمس بر مولانا گذاشته است... كه اين را ميشود از اشعار تولدي ديگر به بعد فهميد .

      به نظر من بيشتر اشعار فروغ پيشبيني جامعه و وقايع بود  مثلا در جايي ميگويد :

      "صداي تكه تكه شدن مي آيد ...و قلب باغچه ورم كرده است"

 كه در اينجا باغچه همان جامعه است و بعدها انقلاب اسلامي اتفاق افتاد

      " من خواب ديده ام كه كسي مي آيد كسي كه مثل هيچ كس ديگر نيست"

شايد منظور فروغ شخصي مثل امام خميني است شايد هم امام زمان...

و...

چيزي كه براي من از همه زيباتر است پيشبيني مرگ خودش است  كه ميگويد :

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم ميشويند بر رخسار سنگ

گور من گمنام ميماند براه

فارغ از افسانه هاي نام وننگ ...

 

در حوزۀ سينما:

 

       ـ پيوندفيلم(يك آتش)كه در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمين جشنوارۀ فيلم هاي كوتاه و مستند ونيز در ايتاليا شايستۀ دريافت مدال طلا و نشان برنز شد.

      ـ بازي در فيلمي از مراسم خواستگاري در ايران. سفارش موسسۀ ملي كانادا به گلستان فيلم بود .               ـ     ـ همكاري در ساختن بخش سوم فيلم ( آب و گرما(
      ـ مدير تهيۀ فيلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به كارگرداني ابراهيم گلستان
      ـ مدير و تهيه و بازي در فيلم نيمه كارۀ ( دريا ) محصول گلستان فيلم
      ـ ساختن فيلم مستند ( خانه سياه است ) از زندگي جذاميان كه در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جايزۀ بهترين فيلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
      ـ بازي در نمايشنامۀ ( شش شخصيت در جستجوي نويسنده ) اثر لوئيچي پيراندلو در سال
۱۳٤۲
      ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف يونسكو فيلمي نيم ساعته و از برناردو برتولوچي فيلمي پانزده دقيقه اي . در رابطه با زندگي فروغ ساخته شد.
      ـ دهمين جشنوارۀ فيلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جايزۀ بزرگ خود را براي فيلم هاي مستند به ياد فروغ نام گذاري كرد.

 

 

 

آثار گران بهاي فروغ :

۱۳۳۱ - اسير شامل ۴۴ شعر

1335 - ديوار شامل 25 شعر

1336 - عصيان شامل 17 شعر

1342 - تولدي ديگر شامل 35 شعر

1352 - ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد شامل 7 شعر